مركّب دانشمندان با خون شهيدان سنجيده شد، پس بر آن برتري يافت . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
سه‏شنبه 17 ارديبهشت 1387 , ساعت 6:58 عصر

 


علي دايي  


   آقاي علي دايي سلام. 
   اميدوارم حالت خوب باشد و هميشه در کارهايت موفّق باشي.
   سالها پيش در پوست خود نمي گنجيدم، وقتي مي شنيدم که فردي به نام دايي گلزن تيم ملّي ايران است و توانسته است در اعتلاي نام ايران اسلامي نقشي داشته باشد. ايّام دبيرستان را مي گويم و شور فوتبال و حسابان و جبر و هندسه را. آن موقع خوشحال بودم که فوتبال ايران به واسطه ي امثال علي دايي دارد در بين کشورهاي دوست و دشمن ـ البته بيشتر در آسيا ـ مي درخشد. سالها بعد هم که علي دايي را جزو گلزن هاي تيم ملّي ديدم، باز خوشحال بودم که گلزن با تجربه اي در تيم ملّي قرار دارد. حتي ناکامي هاي اين تيم هم مرا خيلي ناراحت نمي کرد، وقتي مي ديدم بزرگترهاي تيم ملّي هنوز در ماندن در جمع دوستان و شاگردان خود، مصمّم اند. و الان باز خوشحالم که فردي پر آوازه در فوتبال جهان، سرپرستي تيم ملّي را به عهده گرفته است. به هر حال من علي دايي را مي شناسم و به او افتخار مي کنم. همان گونه که به رضازاده ها و پهلوان تختي ها و علامه طباطبايي ها و پروفسور حسابي ها و ديگران و ديگران افتخار مي کنم. و بيشتر خوشحال مي شوم وقتي مي بينم جناب دايي، همچون ديگر مربّيان فوتبال ايران، در حاشيه ي مستطيل سبز مي ايستد و با نذر و صلوات ـ البته در کنار تخصّص و تعهّد ـ براي پيروزي تيمش و تيم ملّي دعا مي کند. و بيشترتر خوشحال مي شوم وقتي مي شنوم که علي دايي، براي تقويت نيرو و جلب معنويت به ديدار آيت الله العظمي بهجت مشرّف مي شود.
علي دايي
ولي در کنار همه ي اين خوشحالي ها ناراحت مي شوم وقتي مي بينيم علي دايي طاقت انتقاد ـ درست يا غلطش ـ را ندارد. ناراحت مي شوم که حاضر مي شود عليه دوست و هم تيمي اش اقامه ي دعوا کند. ناراحت مي شوم وقتي مي بينم حاضر نيست لحظه اي فکر کند که آيا خود مقصّر نيست؟ (نمي گويم مقصّر است. مي گويم حاضر نيست فکر کند که مقصّر است يا خير؟) و بيشتر ناراحت مي شوم وقتي مي بينم که از انتقاد ديگران چنين برافروخته مي شود و آن را گناهي نابخشودني مي پندارد، ولي به راحتي در تخصّص ديگران دخالت مي کند و به ديگران تهمت مي زند. وقتي که در برنامه 90 حاضر است جلو يک متخصص داوري، به راحتي در کاري خارج از تخصصش دخالت کند و نظر غير کارشناسانه ي خود را ـ به اذعان خودش ـ بقبولاند و نظر کارشناسانه ي کارشناس داوري را قبول نکند. حاضر مي شود به جاي اشتباه داوري، جلو چندين ميليون نفر بيننده، راحت به يک داور ـ که هنوز تباني اش با تيم رقيب آقاي دايي معلوم نشده ـ تهمت بزند و او را متّهم کند. بسيار افسوس مي خورم به حال تيم ملّي ايران که قرار است زير دست چنين معلّمي تربيت شود! بسيار غصّه مي خورم به حال ايران که قرار است اين افراد نماينده هاي ورزشي اش باشند. و بسيار دلم مي گيرد که چرا وارثان پهلواناني چون تختي، بايد قهرماناني بيش نباشند.
آقاي دايي، نه هم قطاران شما و نه اذهان عموم مردم، هيچ کدام دشمن شما نيستند و همان طور که به امثال همشهري تو، حسين رضازاده افتخار مي کنند، به تو هم افتخار مي کنند.
آقاي دايي، اگر کسي به تو انتقاد کرد، نمي خواهد تو را زمين بزند. مي خواهد پيشرفت تو را ببيند و زمين خوردن تو را نبيند. آقاي دايي، دشمن تو مردم و کارشناسان فوتبال نيستند. دشمن تو جهالت توست. اين را من نمي گويم؛ امامي مي گويد که تو برايش سينه هم مي زني. اين را همان آيت الله بهجتي مي گويد که از توصيه هايش استفاده مي کني.
آقاي دايي! من براي آينده ي تو نگرانم. مي ترسم امروز در رفتارت تجديد نظر نکني و خوش رفتاري را به جاي بد اخلاقي و غرور و خود بزرگ بيني پيشي نکني و روزي که نبايد، زمين بخوري. آقاي دايي، اگر امروز از منتقد خود شکايت مي کني و داور خاطي را متهم به تباني يا عدم عدالت مي کني، اگر امروز حاضري به راحتي در کار ديگران دخالت کني، فردا بايد در دادگاه افکار عمومي مردم حاضر و پاسخگو باشي.
آقاي دايي، مواظب خودت باش!


...........................
پي نوشت:
1.من در اينجا شکايت رسمي خود از علي دايي را به افکار عمومي تقديم مي دارم. از کسي که به او افتخار مي کنم!
2. اميدوارم اين نامه به دست آقاي دايي برسد.


 


پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:25 عصر

 


   اين پست را کمي دير مي نويسم؛ عذر تأخير
   کلام به درازا خواهد کشيد؛ عذر تطويل
   دوستي در وبلاگش به تقابل وظيفه و انتخاب پرداخته و اين دو را غير قابل جمع دانسته است و از اين مقدّمه‌ي بديهي به اينجا رسيده است که اگر کسي شرکت در انتخابات را وظيفه بداند، حقّ اختيار و انتخاب را از خود گرفته است. در توضيح و تبيين فرمايش ايشان مي توان گفت، انتخاب مساوي است با حقّي که فرد در آن مي تواند با اختيار و بدون هيچ الزامي، دست به گزينش بزند و يکي از طرفين يا اطراف قضيه اي را آزادانه برگزيند. اين امر آن قدر بديهي است که برخي دانشمندان از تعريف دقيق اختيار وا مانده اند و تعاريف خود را اصطلاحًا شرح الاسمي دانسته اند. حال شما فرض کنيد يک رييس و مافوق، به زير دستش مي گويد تو امروز کاملا آزادي و اين حقّ را داري که برنامه‌ي امروزت را خودت انتخاب کني. ولي در عين حال وظيفه داري که فلان کار و فلان کار را هم انجام بدهي. مسلّما صدر و ذيل فرمايش و بخشنامه‌ي اين مدير محترم، دچار تناقض شده است و در حالي که به فرد حقّ انتخاب داده، حقّ انتخاب را از وي سلب نموده است. اگر بخواهيم اين قضيه را طنز آميز بيان کنيم به اين جمله اشاره مي کنيم که فردي به زيردستش بگويد:«تو کاملا آزادي که هر چه من بگويم، بگويي چشم»! قضيه انتخابات ايران هم شبيه همين قضيه است که از طرفي به فرد حقّ انتخاب مي دهد و از طرفي به او تلقين مي کنند که تو وظيفه داري در انتخابات شرکت کني. پرتو حکم تناقض، به انتخابات کذايي ايران هم مي تابد.
   بنده تا اينجا اصل تناقض را مي پذيرم و آن را از خورشيد ظهر تابستان، روشن تر مي يابم. ولي به نظرم مي رسد که دوست مذکور، از نکته اي غفلت کرده اند و همين نکته، ايشان را به مغالطه انداخته است. ادامه مطلب...

جمعه 6 ارديبهشت 1387 , ساعت 11:6 عصر

 
از بچگي، خاموش شدن را دوست نداشتم. اگر آتشي مي افروختيم و باد خاموشش مي کرد، حسابي به هم مي ريختيم. چقدر بايد تلاش مي کرديم تا دوباره روشنش کنيم. بخصوص اگر مي خواستيم با آتش، چاي درست کنيم يا سيب زميني کباب کنيم.
بعدها که خواندن و نوشتن آموختم، با واژه اي آشنا شدم که دقيقا همان حس را به من مي داد؛ «خمود». هميشه از اين واژه بيزار بودم. وقتي بيشتر از اين کلمه بدم آمد، که بزرگتر شدم و ديدم که دشمنان چگونه مخ جوانان کشورم را با انواع بادهاي مجازي به «خمود» دچار ساخته اند.
ولي الان خود من ـ که حتي سر کلاسهاي بهاره هم چرت نمي زدم ـ دچار نوعي خمود مزمن شده ام. چند وقتي است کلافه ام کرده است. خصوصيت اين نوع خمود هم اين است که سرعت گذر زمان را وحشتناک افزايش مي دهد. احساس مي کنم فردا که از خواب بيدار شوم، چهل ساله مي شوم. تازگي دل به کار هم نمي دهم. بسياري از پروژه هايم ناتمام مانده است.
مشاوري را پيدا کرده ام که شايد فردا به سراغش بروم. ولي بي نهايت مردّدم.
نمي دانم چه بگويم. فقط اگر مي توانيد کمکم کنيد.


 


سه‏شنبه 3 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:44 عصر

 


قابل توجه همه ي دشمنان ملّت ايران
ما ايراني ها قومي هستيم که چشم به داشته هاي ديگران و نداشته هاي خود دوخته ايم، و از داشته هاي خود و نداشته هاي ديگران چشم بسته ايم.
آخر در ايران، مرغ همسايه غاز است!
همين!


دوشنبه 26 فروردين 1387 , ساعت 2:18 صبح

 


تقديم به شهيداني که با زمزمه کردن اين شعر به ديدار يار شتافتند


بي تو اي صاحب زمان
بي   قرارم   هر   زمان
*****
از  غم  هجر  تو  من  دلخسته ام
همچو مرغي بال و پر بشکسته ام
*****
بي تو اي صاحب زمان
بي   قرارم   هر   زمان
*****
از  غم  هجر  تو  من  دلخسته ام
همچو مرغي بال و پر بشکسته ام
*****
کي شود آيي نظاره بر دل اندازي....
انفجار


يا حسين
برادرم...خواهرم
شهادتت مبارک


اي رهپوي وصال


...


.................................


لينكهاي مربوط


انفجار بمب در شيراز 


گزارش بمب گذاري


 رهپويان وصال


پيام رهبر انقلاب


پيام آيت الله حائري شيرازي


پيام آيت الله دستغيب


 


پنجشنبه 22 فروردين 1387 , ساعت 1:25 صبح

 


پيش نوشت: دوستان دعوت کردند بنويسم. نياز به دعوت نبود. همين که اسم «مسلمان» را به يدک مي کشم، کافي است تا رگ غيرتم بجنبد و کاري کنم. اگر مسلمان تر بودم، حتما منتظر موج هم نمي ماندم و نه يک موج، که امواج به راه مي انداختم. آنچه مي خوانيد نامه ي سرگشاده ي من به پيامبر صلح و يار امام زمانم، حضرت عيسي مسيح است که بهترين درودهاي خدا و فرشتگانش نثار او باد.


 


   سلام به تو اي پيامبر زنده. اي عيسي پسر مريم.سلام بر تو که در گهواره هم پيامبر بودي و زبان به حقيقت گشودي. سلام بر تو که در اوّلين سخن، خود را بنده ي خدا معرفي کردي.(1) و از همان نخست به آيندگان سپردي که تو را فقط بنده ي خدا بخوانند و نه خدا و نه پسر خدا و نه حتّي شريک خدا. گفتي تا در تاريخ ثبت شود که اگر عيسي هست، خدا هم هست. و اگر عيسي نباشد، باز خدا هست. خدا را نمي توان کشت. چرا که خدا زندگي بخش است و زندگي و مرگ مخلوق او هستند. و مخلوق در حقّ خالق اجرا نمي شود. و اين را نه فقط در گهواره، که بارها بعد از آن گفتي و تکرار کردي. معجزه هم که آوردي، گفتي بإذن الله. گفتي تا مردم فرق سحر و معجزه را در نام «الله» ببينند. و چه توحيد گر نابي هستي تو اي روح خدا.


   گفتم روح خدا. منظورم نه خدا بود و نه شريک خدا و نه پسر خدا. منظورم تو بودي که در بندگي به غايت رسيده اي. و عبد وقتي کامل شد، نفسش رحماني مي شود و مي کند آنچه خدا مي کند؛ جز خدايي. و پر واضح است که خدايي، غير از بندگي است. سلام بر تو که از همان اوّل، قرآن ما را تصديق کردي. نياز نبود قرآن بخواني يا اسم قرآن را به زبان بياوري. همين بس که آنچه قرآن گفته تو هم گفته اي. گفتي بنده ي خدا هستي تا همان جا تکليفت را با سرکشان و اومانيستها روشن کرده باشي. و  تا نشان دهي که معيار حقيقت و درستي، امر خداست، نه منافع احزاب و قدرتها و نسلها. و نه حتّي منافع همه ي مردم. و قرآن ما جز اين را نمي گويد. راستي تو مردم را جز به نيکي و احسان و محبّت فرا نخواندي. تو هيچگاه به جنگ و خونريزي دعوت نکردي. تو فرعون صفتي را کوبيدي و به پيروي از خدا فراخواندي. و خدا مهربان است. رؤوف است. خواستار سعادت و آرامش بندگان است. خدا بخيل نيست و ناتوان هم نيست. تو اين خدا را مي پرستيدي و مي پرستي. و به اين خدا دعوت کردي.


   سلام بر تو که مبشّر بودي. بشارت دهنده به پيامبري بعد از خودت که اسمي نيکو و ستوده دارد. پيامبري که «احمد» نام دارد.


   اي پيامبر صلح و دوستي، اي روح خدا، اي صاحب نفس مسيحايي و اي زنده کننده ي بشرهاي بي جان. اي که جانم به فدايت. گاهي اين سؤال اذيّتم مي کند که اگر تو به خوبي دعوت کرده اي، چرا قوم تو، فرزندان يعقوب، تحمّلت نکردند و قصد کشتنت کردند؟! و هنگام تأمّل به چيزي نمي رسم جز اين که آنها نه با تو، که با خدا دشمن بودند. آنها عيسايي را نمي خواستند که بنده ي خدا باشد. کسي را مي خواستند که تابع اهداف شوم و تلمودي آنها باشد.


   اي پيامبر عظيم، اکنون بعد از قرنها، همان قومي که تو را تحمّل نکردند، پيامبري را تحمّل نمي کنند که تو بشارت دهنده به او بودي. و کتابي را برنمي تابند که تأييد کننده ي پندهاي پدرانه ي تو است. نمي دانم از آنها به تو گله کنم يا نه؟ در شهرهاي ما رسم است که اگر کودکاني شيطنت کردند، شکوه به پدرانشان مي برند. و نمي دانم آنها لياقت فرزندخواندگي تو را دارند يا خير. اگر فرزندان تو بودند که قصد هلاکت نمي کردند. و اگر پيروان تو بودند که به جاي منطق، دست به استهزاء دراز نمي کردند. اگر فرزندان تو بودند به جاي صلح طلبي، لشکر کشي و نسل کشي نمي کردند. و اگر تو پدر آنان بودي که کار دنيا به اينجا ختم نمي شد.


   اي پيامبر حکمت و اندرز، اکنون اين ناخلفان، به قرآني توهين مي کنند که سراسر، نور و معنويت است. سراسر ايمان به خداست. سراسر رأفت و اخلاص است. قرآني که مي گويد اگر کسي يک انسان ـ بله فقط يک انسان ـ را بکشد، گويا همه ي مردم دنيا را کشته. و اگر کسي يک انسان را نجات دهد، گويا همه ي مردم دنيا را نجات داده است. و قرآني که مي گويد، هيچ کس را به جرم اختلاف عقيده نکشيد. و قرآني که در عين حال مي گويد، از حق خود دفاع کنيد و بدانيد که قدرت ايمان بر همه قدرتها غالب است. آنها اين قرآن را برنمي تابند. قرآني که نور است و تا به حال هزاران نفر را به نيکويي رهنمون ساخته است. قرآني که از نسل کشي منع مي کند و حق پرستي و عدالت را بر قوم و نژاد پرستي و آپارتايد برتري مي دهد. و قرآني که در عين حال مي گويد، علفهاي هرز را بايد از بوستان زندگي بشري، بر چيد تا ديگران را هلاک نکنند و فرجام بشريت را به حيوانيت و باغ صلح را به لجنزار کينه و دشمني تبديل نکنند. آنها اين قرآن را نمي خواهند. کتابي که جز آرمانهاي تو را نمي طلبد.


   اي روح خدا، من هميشه براي نجات مردم دنيا دعا کرده ام. هميشه براي رسيدن يک منجي دعا کرده ام. اکنون نيز براي رسيدن تو دعا مي کنم. دعا مي کنم که بيايي و اين مردم بي جان را جان ببخشي. چرا که شنيده ام با آمدن تو جهان پر از کثافت و ظلم، رنگ و روي زندگي مي يابد. شنيده ام تو به رهبري اقتدا مي کني که همه ي بيچارگان عالم آرزويش را مي کنند. و شنيده ام يار او هستي. پس دعا مي کنم که تو بيايي و او هم بيايد. شايد کينه ها و دشمني ها به دوستي و برادري و برابري تبديل شد.


   سلام بر تو و بر پيروان واقعي تو، که به پيامبر خاتم پيوستند. و سلام بر تو و بر پيروان واقعي تو که به مهدي آخر الزمان مي پيوندند. و سلام بر تو و بر او باد که دست در دست تو اين جهان خزان زده را بهاري و شکوفا مي کند.


 


                                                                                                            ارادتمند شما


                                                                                                            يک مسلمان


اين موج از اينجا شروع شد. من هم دعوت مي کنم از دوستانم جوان ايراني،  سرگيجه ها...،  حرفهاي جواني، استاد مقامي،  كوهپايه ، پاكديده  و همه دوستان که نامه اي به پيامبر خدا، عيسي 7 بنويسند.


------------------------------


1. سوره مريم آيه 30 (قال إنّي عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيًّا)


 


 



ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ

[17/2/1387- 6:58 ع] آقاي علي دايي!
[12/2/1387- 7:25 ع] تقابل انتخاب و وظيفه
[6/2/1387- 11:6 ع] خمود من
[3/2/1387- 7:44 ع] قابل توجه...
[26/1/1387- 2:18 ص] رهپوي وصال، شهادتت مبارك
[22/1/1387- 1:25 ص] نامه اي به عيسي روح خدا
[آرشيو شده ها]