به کار بستن دانش را وا نمي گذارد، جز کسي که در پاداش آن ترديد دارد . [امام علي عليه السلام]
شنبه 20 آبان 1385 , ساعت 9:0 عصر

هوا خيلي سرد شده بود.چند دقيقه اي مي گذشت که منتظر يه تاکسي بودم. اون موقع روز به راحتي تاکسي پيدا نمي شد. چون جاهاي ديگهً شهر شلوغ بود و سواري ها معمولا به اون قسمتها ميرفتن. ديگه داشتم خسته مي شدم که يه جنبدهً نارنجي از دور برق زد. آره !خودش بود. يه تاکسي. دستمو تکون دادم و گفتم:خيام..راننده تا اسم خيام رو شنيد پاشو محکم چلوند رو پدال ترمز. مثل اينکه مسافر قحطي اومده باشه. به هر حال سوار شدم. با لبخند سلام کردم و يه خسته نباشيدي گفتم. اما جز يه جواب خشک و خالي چيزي گوشم رو نلرزوند.ناراحت نشدم. ميدونستم اين راننده ها چه حالي دارن. از کلهً صبح با کمتر! از هزار نوع مسافر سر و کله زدن خيلي حوصله ميخواد. به هر حال هر کسي يه ظرفيتي داره. راننده يه نيم نگاهي به قيافهً من کرد و بعد اينگار که تازه يه نفر رو پيدا کرده باشه سفرهً عُقده هاشو جلوش پهن کنه شروع کرد به درد و دل کردن. همش هم از اون درد دلهايي که تو مملکت ما خيلي تکرار ميشه. پارتي بازي،کم کاري، سرگردون کردن ارباب رجوع، رشوه، و....البته اين رو هم بگم که مايهً خوشبختي ما طلبه هاي تازه به دوران رسيده هست که بايد همهً کاسه کوزه هاي اين مملکت امام زمون تو سر ما بشکنه.خوب چيکارش ميشه کرد. بيچاره ها فکر ميکنن ما با شخص رييس جمهور يا وزير ... پسرخاله ايم و سر برج حقوقشونو با ما نصف ميکنن.اگه به ما نگند به کي بگند؟؟ تازه بايد خوشحال هم باشيم که مردم ما رو محرم ميدونن و درد دلشونو به ما ميگند. حالا اگه يه بابايي هم يه چند تا فحش محترمانه از باب «کنايهً مضمره» نثارمون کرد، اون را هم بايد نوش جون کنيم ديگه. خوب طلبه شديم براي چي؟!


ازهمهً اينها بگذريم.داداش و آبجي هاي محترم ما که شما باشيد، از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من تازگيها بعد از ساعتها تفکر و عبا به سر کشيدن تو اتاق مطالعه و بحث و جدلهاي احسني که با حضرات علماي خواهر و برادر داشتم به يه کشف بزرگ دست پيدا کردم که شايد قبل از من هم چندين نفر از محققين هم اونو کشف کرده باشن.اين اکتشاف بزرگ رو اينجا خدمت انورتون عرض نمي کنم.ميذارم آخر داستان که مجبور بشين همه شو بخونين.


(البته فکر نکنيد که من اين روده درازي ها رو دارم خارج از چارچوب داستان خدمتتون ميگم ..نه اينها همه فکرهايي هستند که توي تاکسي مثل يه خروار خاکستر به مُخم خطور کرد.)


خلاصه تو اين فکرها پيله کرده بودم که يه دفعه بوق تاکسي رشتهً همه شو تو ذهنم پنبه کرد. آقاي رانندهً محترم هم طبق اخلاق تعداد خيلي اندک و ناچيزي از راننده ها شروع کرد به فحش دادن به طرف. حالا سرحساب شديم ببينيم چي شده ديديم يه بابايي ناغافل و بدون توجه به حق تقدم وسايل نقليه پريده وسط خيابون و چيزي نمونده بود که به ماشين بخوره و ... به هر حال خدا رحم کرد چيزيش نشد فقط از ترس رو زمين افتاد و با يه لباس خاکي(آسفالتي) و چند تا ناسزاي اهدايي راننده صحنه رو ترک کرد و از داستان ما براي هميشه خداحافظي کرد.آقاي راننده تازه بهانه پيدا کرده بود که زمين و زمان را مقصر بدونه و حق خودشو از نظام ناهماهنگ خلقت !بگيره...


«آخه چرا شهدار(همون شهردار) يه فکري براي عبور و مرور مردم نمي کنه؟اين پولهايي که از مردم به زور ميگيرن کجا ميره؟ اصلا ما داريم روزي شونصد ميليون بشکه نفت صادر ميکنيم. اينها رو کي ميخوره؟ چرا من نبايد بعد از ده سال رانندگي يه سمند صفر داشته باشم.پس اين خودروي ملي مال کي هاست؟؟....اصلا من نميدونم اين آخوندا تو اين کشور دارن چيکار ميکنن؟؟..»


خلاصه ما هم ناراحت از اينکه بابا! يه شهروند مثل من و شما قانون راهنمايي رانندگي رو رعايت نکرده حالا شهردار و استاندار و وزير نفت و معاون فرهنگي باشگاه استقلال و نايب رييس دوم محترم مجلس و فلان حاج آقاي منبري و...اينجا چه کاره اند؟؟ما که نفهميديم. حالا اگه شما فهميدين به ما حالي کنين.خلاصه ندونسته از اين دنيا نريم.


راننده خيلي جوش آورده بود و من هم از يه طرف داشتم به همون شکلي که خدمتتون عرض شد(کنايهً مضمره) فحش هاي آب دار نوش جون ميکردم و از يه طرف هم از اين ميترسيدم که نکنه تو اين عصبانيت کار دستمون بده و تصادف کنه. خلاصه هر طور بود راننده رو آرومش کردم.


حالا بشنويد اندر احوالات خود راننده: آقاي راننده در مدتي که ما مهمون اتومبيلشون بوديم سه چهار تا نخ سيگار دود کرد هوا و بندهً حقير رو از دودش محروم نکرد. پنجرهً اتومبيل هم که تقريبَا بسته بود و ناچار مي بايست مونو اکسيدهاي کربن داخل سواري رو ضميمهً کلمات قصار و آبدار ايشون مي کرديم و مي فرستاديم ته حلق.


از ديگر احوالات اين همسفر مهربان ما اينکه سه تا چراغ قرمز رو زير سبيلي رد کرد و يه جايي هم اعصاب چند تا رانندهً ديگه رو به هم ريخت. البته نه با حرف.بلکه با عمل.بدون نگاه کردن به اطراف پيچيد توي خيابون اصلي...


خلاصه ما رسيديم خيام و کرايه رو خدمت راننده تقديم نموديم. بگذريم از اين که 25تومان گرون حساب کرد و ما هم خجالت کشيديم خدمتشون عرض کنيم. ولي ديگه نتونستم از کشف تازه اي که کرده بودم دست بکشم.خدمتشون عرض کردم :


آقاي محترم شما که همه رو تو بدبختي خودتون مقصر ميدونيد آيا تا حالا فکر کردين با کوتاهي در انجام حقوق شهروندي تو بدبختي چند نفر ديگه شريک بودين؟ مگه اين رييس جمهور و وزير و استاندار و نماينده و کارمند اداره کي هستند؟ از مريخ که نيومدن.يکي پسر خالهً شماست و اون يکي برادرتونه و سومي عموي من ميشه و يکي از همينها هم خود من و شما هستيم.جامعه که با دود کردن پر سيمرغ و معجزه و جادو که اصلاح نميشه. جامعه وقتي اصلاح ميشه که من و شما اون رو اصلاحش کنيم.اين طور نيست...


راستي...



   مي دونستيد که حکومت عدل آقامون امام زمان هم فقط و فقط به دست ما مردم بايد تشکيل و تقويت بشه و تا وقتي مردم پذيراي وجود مبارک ايشون نباشن اين حکومت الهي مردمي به وجود نمياد؟


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 1:53 ص] شايعه سياسي
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]