پيرمرد آرام و آرام در کوچه ها راه مي رفت. گرماي هوا تن فرسودة او را مي آزرد. ولي چاره اي نبود. از طرفي بايد سنگيني بدن را با حرارت شهر سازگار کند و هر دو را بکشد، و از طرفي سنگيني امانتي را که نزديک به پنج نسل در سينه حفظش کرده تا به اهلش برساند. گويا از بس کوچه پس کوچه هاي نسلها را گشته خسته شده است. ولي اميد دارد صاحب امانت را روزي بيابد. البته از او نشانه هايي دارد، ولي زمانه او را به صبر دعوت کرده تا صاحب امانت خودش سراغ او بيايد. دستش را به ديوار خانه هاي مدينه که ميراث اجدادش بود مي گيرد و قدم به قدم با زحمت بسيار راه مي رود. در هر قدم گويا شکري بجا مي آورد که خداوند اين امانت را به او سپرده است. هر کسي لايق حمل چنين امانتي نيست...
از دور اشخاصي را مي بيند که دور مردي بزرگ حلقه زده اند و به سمتي مي روند. کودکي نيز با آنهاست که بلوغ جسماني را درک نکرده است. کمي به خود زحمت مي دهد تا به جماعت نزديک تر شود. ناگاه کاسة صبرش لبريز مي شود. خداي من! يافتم! يافتم! همه به او مي نگرند. چه را يافتي پيرمرد حکيم مدينه النبي؟! مگر چيزي گم کرده بودي؟!
آري! گم کرده اي داشتم که اکنون بعد از نسل چهارم تابعين يافتمش. او همان است. همه منتظرند ببينند پيرمرد که جابر بن عبدالله انصاري نام دارد چه گم کرده بود که اکنون آن را يافته است. آرام آرام حرکت مي کند. گويا مي خواهد همه را غافلگير کرده باشد. مي آيد. نگاهي سرشار از اميد به کودک مي کند . هر کسي اين واقعه را مي بيند با خود مي گويد پيري بر او غالب شده. گويا هوش و حواسش هم به تحليل رفته است. ولي واقع قضيه اين گونه نيست. جابر روي مي کند به کودک و مي گويد به من نگاهي کن سرورم! کودک با نگاه مهربان و معصومانه اش نظري به چهرة چروکيدة جابر مي کند. چنان شادي در چهرة جابر نمايان مي شود که گويا جواني بيست ساله عشق زندگيش را يافته.
خم مي شود. دست کودک را مي بوسد و مي گويد:« من حامل پيغامي به سوي تو هستم!»
پيغام؟؟! چه کسي براي اين کودک پيغام فرستاده؟ مگر او چه اندازه مهمّ است که کسي بين اين همه عالِم و تابعين براي او پيام فرستاده؟؟ ولي بايد صبر کرد تا ببينيم جابر چه پيامي را به عنوان امانت براي اين کودک نگهداري کرده است؟
_تو بايد محمّد بن عليّ بن حسين بن عليّ بن ابي طالب باشي! درست است؟
_آري! خودم هستم.
_ رسول الله به من سپرده که سلامش را به تو برسانم. تو وصيّ پنجم بعد از او هستي. او نام تک تک اوصياء خود را به من گفته تا برسد به دوازدهمي که فرزند هفتم از نسل تو باشد و اسمش «مهدي» است. و اين را هم گفته که تو را مي بينم و بايد سلامش را به تو برسانم. به راستي که تو از نظر سمات و نشانه ها همانند رسول الله مي باشي. خداي من! چه شباهت محسوسي! راستي پيامبر اعظم(ص) يک لقب هم به تو داده؛ « باقر العلوم»! شکافندة علمها! به حقيقت تو شکافندة دانشها هستي و تشکيل دهندة بزرگترين دانشگاه اسلامي جهان. خدا تو را تا آن روز حفظ کند.

اصحاب اين را که از جابر شنيدند، يکي يکي بي اختيار جلو کودک زانو زدند و احترام کردند. حجّت تمام شده بود؛ و امانت پرداخته شده بود؛ و سلام داده شده بود؛ و جابر کهنسال هم سبک شده بود و اکنون مي توانست راحت تر قدم بردارد؛ و علماي قوم نيز استاد دانشگاه خود را يافته بودند. کسي که دانشها را شخم زند و آنها را از قلب بزرگ خود بيرون مي آورد. به راستي او باقر العلوم است. شکافندة دانشها. سلام بر او باد و سلام بر پدران پاکش و سلام بر فرزندان صالح و معصومش و سلام بر «مهدي» (عجّل الله تعالي فرجه الشريف)
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]
















