آنکه مجادله به باطلش فراوان شود، کوري اش از حقيقت ماندگارشود . [امام علي عليه السلام]
جمعه 2 آذر 1386 , ساعت 11:38 عصر

 


مشهد او، مشهد من


   مشهد او


   چند روزي بود که از «او» خبري نبود. رفقا به هر جا که احتمال مي دادند تماس گرفتند. کسي خبري نداشت. حتّا هم حجره اي و هم مباحثه اي هايش هم خبري نداشتند. فقط مي دانستند که تصميم گرفته بود برود پابوسي آقا. ولي يک دفعه غيبش زده بود. بي خبر نمي رفت. اگر هم رفته بود تا به حال بايد بر مي گشت. چه مي دانستيم. شايد هم رفته بود شهرستان به خانواده سري بزند. ولي جرأت نمي کرديم به آنها تماس بگيريم. اگر نرفته بود و مادرش مي فهميد تاب نمي آورد. بي وقفه مي آمد قم. آن وقت مشکلمان دو برابر مي شد. چاره اي نبود جز دعا و توسّل. يا حضرت معصومه «او» را به تو سپرديم. هر جا هست سلامت باشد. خدا کند بلايي سرش نيامده باشد.


   زنگ تلفن خوابگاه به صدا در آمد. يکي گوشي را برداشت. سريع از حجره زدم بيرون. گفت با تو کار دارند. گوشي را گرفتم. او نبود. ولي رفيق ديگري بود. خبر خوشحال کننده اي داشت. پيدايش کرديم. مشهد است. تا فردا هم مي آيد، ان شاء الله. توضيحات بيشتر را از خودش مي شنويم:«راستش مردّد بودم بروم يا نه. چون زيارت خيلي کوتاه مي شد و براي درس مي بايست زود برمي گشتم قم. به هر حال زيارت مستحب بود و درس، واجب. ناگهاني شد. دست خودم نبود. بعد از يک روز خودم را کنار ضريح آقا ديدم. تصميم داشتم دو روز بعد برگردم که اوّل ساعت سر درس حاضر باشم. ولي...ولي يکي از هم مدرسه اي هايم را ديدم. پولش تمام شده بود و نمي دانست چطور برگردد. از من تقاضاي قرض کرد. بدون اين که به جيبم نگاه کنم معلوم بود که من هم فقط کرايه ي برگشت را دارم. ولي درخواستش را ردّ نکردم. هر چه پول داشتم دو دستي تقديمش نمودم. مشکل او مشکل من هم بود. نمي خواستم زيارتم ناخالصي داشته باشد. راستش مطمئن بودم بالاخره يک راهي براي بازگشت پيدا مي شود. به هر حال مهمان امام رئوف بودم. شايد هم آقا اراده کرده بود با اراده ي من مقابله کند و چند روزي بيشتر نگهم دارد. شايد طلبيده شده بودم. همين شد که ماندم. تا ديروز که پول جور شد و آمدم قم.»


  خيلي از جملات بالا را از چشمانش خواندم. و گرنه آنچه از زبانش شنيدم دو سطر هم نشد. خيلي به حالش غبطه خوردم؛ خيلي؛ خيلي؛ خيلي...


   مشهد من


   دو سه روزي به ماه رمضان مانده بود. استاد قائمي آخرين جلسه ي کلاس عقايد را برگزار کرد. مثل هميشه پر بار و مفيد و تأثير گذار؛ و البته اين دفعه با رنگ ماه مبارک.خدا را شکر «من» آن را ضبط کردم. آن هم با نواري که برايم ارزشمند بود. چون هديه بود و ياد آور خاطراتي خوش. چه مناسبتي! چه به هم مي آمدند. نواري که هديه و يادآور خوشي ها بود، و سخنان استادي که خيلي دوستش داشتم.


   بعد از کلاس به حجره يکي دوستان رفتم. رضا هم آنجا بود. ميخواست برود مشهد. براي کانون محلّه شان در جوار امام رضا (عليه السلام) برنامه ريزي کرده بود. راستي نوار کاست در جيبم بود. خوشحال هم بودم. او هم يک نوار ضبط کرده بود و داشت امتحانش مي کرد. مشغول صحبت بوديم که ناگهان صدايش بلند شد: « واي خدا! همه چيز خراب شد. خوب ضبط نکرده. صدا ضعيف است. حالا چه کار کنيم. بايد امروز بروم مشهد. فرصت هم ندارم از يک نوار ديگر ضبط کنم.» با هم صميمي بوديم. براي همين فکري به ذهنش رسيد. فلاني! نوارت را به من قرض مي دهي ببرم مشهد. از روي آن يکي مي زنم و برايت پس مي آورم. هر کسي جاي او بود آن موقع همين را مي گفت.


   صميمي بوديم. ولي از چنين نواري نمي توانستم بگذرم. خيلي برايم عزيز بود. قيمتش را نمي گويم. خودش را مي گويم. قاطعانه مخالفت کردم. گفت حتما برايت مي آورم. کانون نياز به اين نوار دارد. گفتم وقتي برگشتي برايت از رويش يکي مي زنم.


  گذشت. امام رئوف مرا نپذيرفت. زيارت را با دست خودم رد کردم. حالا فقط شرمنده ام. شرمنده ام. شرمنده...


- - - - - - - - - -


 پ.ن:


   1. خدا کند « او» اين مطلب را نخواند!


   2. «من» لزوما نويسنده نيست.


   3. شما «او» هستيد يا «من»؟


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 1:53 ص] شايعه سياسي
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]