هر که ما اهل بيت را دوست بدارد و محبّت ما در دلش تحقّق يابد، چشمه هاي حکمت بر زبانش جاري مي شود . [امام صادق عليه السلام]
جمعه 16 آذر 1386 , ساعت 9:26 عصر

 


   دلم خيلي تنگ شده واسه اصفهان. ياد اون روزها که بچه بوديم بخير! (بخونيد:بچه تر بوديم) صبح مي رفتيم مدرسه و عصر هم کوچه و صحرا رو متر ميکرديم! البته بعد از نوشتن مشخامون(بخونيد: مشقهامون) اگر هم نوبت بعد از ظهر بوديم شب نشده مشخامون تموم بود (حالا شما بگين قبل از خواب). ديگه صبح همش مال خودمون بود و شيطونيامون تا بانگ اذون. استثناء هم زياد ميخورد! گاهي ناهار رو با کتاب و دفترمون تقسيم ميکرديم. بعدش هم با ساعت دوازده مسابقه دو ميذاشتيم تا خود مدرسه فردوسي. بعضي روزها هم قسط دوم ناهار رو تو مدرسه با بچه ها تقسيم ميکرديم. گاهي(خيلي کم) هم با گوش سرخ شده و يکي دو تا شلاق ميرفتيم سر کلاس. در کلّ بچه مثبت بوديم !


   هر وقت دلمون ميگرفت يا حوصله مون سر ميرفت مي پلکيديم(1) تو صحرا. اصلا واسه خودمون يه زندگي کاملا مختلف داشتيم. ما بوديم و صحرا؛ صحرا بود و ما! چقدر دسته بيل که از دشت بونها(2) نخورديم. و چقدر که بچه ها با لباس هولمون ندادن تو جوبِ (بخونيد: جويِ) آب. و بعدش ما بوديم و بابا و مامان عصباني! وگاهي هم کتک! خب حقّمون بود. زيادي شورش رو در ميورديم. دلمون که واسه شنا تنگ ميشد، همديگه رو تو آب مينداختيم تا از کتک در امون باشيم. ولي خب، لو ميرفتيم ديگه.


   خلاصه ما بوديم و صحرا؛ صحرا بود و ما! تابستون و زمستون که نداشت. تابستونها يه فرش سبز زير پامون بود به نام شاليزارهاي لنجان. زمستونها هم يه دشت وسيع و بارون و سرما! ولي صفايي داشت به خدا! يادش بخير درختهاي توت پنج متري و بادهاي تند خرداد. واي که نوک درخت چقدر مي ترسيديم و مي لرزيديم. چقدر هم توتهاي تازه و درشت ميخورديم. بدون يه سنّار پول.بعدش هم ما بوديم و يه غرور بچه گانه و حالا ما هستيم و يه مشت خاطره!( و يه غرور بچه گانه)


   ياد زاينده رود بخير و آب خنکش و موجهاي تندش! راستش يادم نمياد تا حالا چند تا از رفيقهامون رو درستي قورت داده و بعد از چند ماه جنازه هاشونو پس داده؟ ( يا پس نداده) عبّاس مبشّري و براتي (و بقيه که الان يادم نيست،) روحشون شاد! (شما که نميشناسيدشون؛ الفاتحه مع الصلوات) ما بوديم و صحرا؛ صحرا بود و ما!


  خيلي دلم واسه بارونهاي بهاري اصفهان تنگ شده. واسه برفهاي زمستونهاش هم! اوّل که به بزرگترها کمک مي کرديم تا برفها رو بروفن. بعدش هم با بچه هاي محلّ از بالاي پشت بومها ميپريديم وسط کوچه هاي پر از برف. بيچاره اونهايي که ماشين داشتند. بعدش هم تو صحرا بوديم و گولّه هاي بزرگ برف. واي که چه سفره سفيد  قشنگي خدا پهن کرده بود. زاينده رود هم که داشت چرت ميزد؛ تابستون پر کاري داشت. هواي گرم و آدم بزرگهايي که با بچه هاي قد و نيم قد ميرفتند اشنو (شنا) با شاليزارهايي که شبانه روز آب ميخواستند و دوستان قديمي که اجلشون رسيده بود! (اين هم از وظايف زنده رود بود ديگه!)



شاليزارهاي زرين شهر اصفهان 



   حالا دلم واقعا تنگ شده واسه اون روزها. روزهاي نداري! روزهاي بخاري نفتي و علاء الدّين. روزهاي..نه، شبهاي کوچه هاي تاريک پايين شهر؛ شبهاي بي برق و توري و پيک نيک و حاجي خراسوني عزيز. ( آخه پيک نيک هامون رو معمولا در مغازه ايشون پر ميکرديم و توري و اينا)


   ياد اون تابستون هم بخير که يهونکي ( بخونيد: يه دفعه) راهي قم شدم و کلّي دفتر و کتاب  و خاطره و اينا رو با کارتهاي تقديرنامه مدرسه تو يه کارتون، خونه پدري رها کردم به اميد خدا. ( ريا نشه؛ اين آخري رو واسه خودم نوشتم. نخونيدش بهتره) هر چند ماه يه بار هم که ميرفتم زرّين شهر(3)، شايد يه سري بهشون ميزدم.


   زمستون قم سرده؛ ولي صفا نداره. تابستونهاش هم گرمه ولي زنده رود نداره. به جاي شاليزار هم يه رودخونه داره پر از ماشينهاي جور واجور و آدمهاي رنگ و روارنگ و دود و دم و زيارت و سوهان اعلاي قم. راستي ياد ژيانهاي اصفهان بخير! ياد پيکان جوانان هاش هم بخير!


   راستش اخلاق قمي ها با اصفهاني ها خيلي فرق داره. (سوء تفاهم نشه؛ هم اصفهان و هم قم پره از آدمهاي خوب و بد. تا شما چه جورشو بخواهين!)


   خلاصه اصفهان رو با همه اينها که گفتم سپردم به خدا و اومدم قم. بعدش هم ازدواج و بچّه و زندگي و قسط و اجاره خونه و اينا! و البته کلّي صفا.


   راستش اين هفته حضرت معصومه بيشتر از يه بار طلبيدمون حرمش! (اون هم ماجرايي داره واسه خودش)


    خيلي چيزها رو از دست دادم. البته که خيلي چيزها رو هم به دست آوردم. ياد قانون تساوي مادّه و انرژي افتادم و اين حديث نهج البلاغه: « وَ لَا يَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَى وَ لَا يَسْتَقْبِلُ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ»(4)


   دلم گرفته؛ حافظ رو باز ميکنم( البته با رايانه) اين شعر مياد


اگر چه زنده رود آب حيات است


ولي شيـراز مــا از اصفهـان بـِه(5)


بخونيد: شهر مقدس قم؛ بجاي شيراز


 


شاليزارهاي لنجان 


--------------------------------


پ.ن:


   1. راستش خودم هم معنيشو نميدونم دقيق. فقط استفاده ميکنم!


   2. دشت بان کسي را گويند که از زمينهاي زراعي کشاورزان مراقبت کند و ميزان سهم آب هر کدام را کنترل نمايد.


   3. زرّين شهر، شهر زرّيني است در 35 کيلومتري جنوب غرب اصفهان؛ شاليزار و تولکي (خونيد: برنجکاري) و کوه گهواره و نمتُک و زيرآب و دودهاي سمّي ذوب آهن و کارخانه هاي فولاد مبارکه و سيمان سپاهان و ماهي رودخونه اي و اينا..


   4.نهج البلاغة حکمت 191_ بنده به هيچ نعمتي نمي رسد مگر با از دست دادن نعمتي ديگر؛ و به استقبال هيچ روزي از عمرش نمي رود مگر با از دست دادن روزي ديگر...


   5. ديوان حافظ؛ خودتون بهتر ميدونيد آدرسشو! «به» هم يعني بهتر.



 


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 1:53 ص] شايعه سياسي
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]