امشب در کربلا هر کسي حالي دارد. يکي مشغول دعاست؛ ديگري قرآن مي خواند؛ آن يکي به قيام و رکوع و سجود با معشوق يکتا سرگرم است. کساني که از خيمه ها دورند، صدايي چون صداي زنبورهاي عسل را مي شنوند. و اين همان صداي عاشقان خداست که از اينجا به گوششان مي رسد. دارند با خدا مناجات مي کنند. خيلي زيباست که کسي بداند فردا در بدترين شرايط کشته خواهد شد و بعد، از اين پل به بهترين منزلگاهها ـ که همانا بهشت است ـ ره مي سپارد؛ ولي همچنان مشغول استغفار باشد. شايد مي ترسند مقامي را که امامشان نشان داده، از دست بدهند. مي ترسند تا فردا، يک اشتباه نگذارد به اين لذّت دايم برسند. نه اينکه الان لذّت نمي برند. همين چند ساعت قبل، از فرط خوشحالي رو به مزاح آورده بودند. از جوان تا پيرشان شوخي مي کردند و مي خنديدند. و الان اشکهاشان جاري و صداهاشان به درگاه اله يکتا بلند است. خدايا امشب شب قدر است يا شب عاشورا؟ و شايد شب قدر اين عاشوراييان باشد.
راستي آن طرف معرکه چه خبر است؟ گويي بساط عيش و نوش است! خمر و قمار که جاي خود دارد. قهقهه هاي مستانه و متکبّرانه هم بلند است. اين صداي گلّه ي گرگهاست که از تاريکي به گوش مي رسد. نمي دانم چطور قبول کنم که اينها براي رضاي خدا تن به کشتن عزير و در دانه ي رسول خدا داده اند؟! کشتن کسي که تا همين چند وقت پيش، او را به مهماني خوانده بودند! و نمي دانم چطور قبول کنم که اينها مرد اند؟! بله، خودم مي بينم که چادر و پوشيه بر تن ندارند. ولي رسم مردانگي اين نيست که چند صد هزار نفر در مقابل چند ده نفر ـ آن هم مهمان ـ بايستند. اين ميان يک علامت ديگر به رسم تعجّب، خودنمايي مي کند. اگر کسي درون اين گروه باشد، شايد هيبت سپاهيان، امر را بر او مشوّش کند و نتواند حقّ را بشناسد؛ ولي آنهايي که دارند از دور به طرف سپاه پسر زياد نزديک مي شوند که دَويّ زنبور عسل را از زوزه ي گرگ تشخيص مي دهند. اينها چرا طرف گرگها مي روند و از عسل سعادت فراريند؟! باز نمي دانم. مگر اينها چقدر از عصر رسول خدا فاصله گرفته اند که يادشان رفته پيامبر اعظم (صلّي الله عليه و آله) درباره ي حسن و حسينش چه فرمود؟ مگر نفرمود که اينها امامند. بنشينند يا قيام کنند؟(1) چه شده که الان بعد از فقط 50 سال، چنين شتابان به بيراهه مي روند؟
به هر حال اميدوارم حرّ آنجا نماند. او که به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ارادت دارد. او که به حسين (عليه السلام) جسارت نکرد. باز تعجّبم اينجاست که چرا تا کنون بين نفس و مولا محيّر است. چرا هنوز نتوانسته تکليفش را با دلش روشن کند؟ به هر حال تا صبح فرصت دارد. خدايش نگه دارد!
از اصحاب آب و نهر خسته شدم. همه چيز تکراري و بي محتواست. بروم، ببينم اصحاب تشنگي و عطش دل کويريشان چه سان است؟ باز صداي عسل مي آيد و کندو و مناجات. و زمزمه ي قرآن حسيني که از همه زيبا تر است. خضوع و خشوعش که کون و مکان را به سجده آورده است. اين ميان، صداي قدمهاي يک پهلوان هم مي آيد. قدمهايي که صداي تسبيح مي دهند و بوي خلوص و زهد. پدري که فضيلت از او نشأت گرفته است. همان که در ميان بني هاشم قمري درخشان است. آري! اوست که دور خيمه ها مي چرخد و نه تنها به زنان و کودکان، که به سربازان سر باز هم آرامش مي دهد. او يک پيام هم براي زينب دارد. مي گويد: زينب راحت باش. عبادتت را بکن. فردا شب تو هم مثل من بايد قدم بزني. الان هر چه مي خواهي در برابر خدايت قيام و رکوع و سجود کن. فردا شب، اين قدمها براي نماز ايستاده ياريت نمي کند. فردا تو پناه کودکاني.
آن قدر اين شب زيباست که نمي خواهم تمام شود. و آن قدر فردا مصيبت سنگين است که نمي خواهم فرا برسد. براي همين، نوشته ام را نا تمام رها مي کنم و مي گويم: مکن اي صبح طلوع! ...(2)
----------------------------
1. الحسن و الحسين إمامان ِ، قاما أو قعدا.
2. ولي چه فايده که وراي اين شب روشن، صبحي تاريک در راه است و اشک و گريه و خون و اسارت و... واي از دل زينب!
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]
















