به ما آموخته اند که عدد بدون معدود، هيچ ارزشي ندارد. هر چند عدد، بزرگ باشد. اصلاً ماهيت عدد به داشتن معدود است. همان گونه که حلوا حلوا گفتن دهان را شيرين نمي کند. ولي بعضي عددها به اين حکم معترضند. بعضي عددها بدون داشتن معدود، حرفهايي براي گفتن دارند. مثلاً همين عدد يک را شما فرض کنيد. بستگي دارد چگونه به آن بنگريد. با يک ديد، کافر مي شويد و با ديد ديگر، موحّد راستين. عدد ديگري مثل هفت هم جالب است. هفت روز هفته، هفت آسمان، هفت طبقه ي دوزخ، هفت سال قحطي مصر و هفت سال زنداني يوسف(عليه السلام). هفت سال هم محمّد حسن ما هر چه بگويد فقط بايد بگوييم چشم. آقاي خانه است ديگر.
عدد چهارده هم عدد مقدّسي است و صاحب اثر. در اثر گذاريش فقط تجربه دارم و دست استدلالم تهي است.
داشتيم از عدد مي گفتيم. يادش بخير شبهايي که تا خود اذان صبح در مسجد جامع شهرمان با بچه ها رياضي دوره مي کرديم و عددها را به جان همديگر مي انداختيم. هيچ معدودي هم آنجا نبود که اعتراض کند. و يادش بخير آن موقعي که با اعداد عربي مبارزه مي کرديم تا بياموزيمشان و بالاخره ما غالب مي شديم. البته هدف، بيان خاطره نبود. فقط نقش اعداد بود و تأثير گذاري آنها.
اين ميان عددي هم هست که کمي رنگش با عددهاي ديگر فرق مي کند. عددي که حزن آور است. بهتر بگويم، زنده کننده ي حزن است. عدد چهل را مي گويم. هر وقت روي ديوارهاي شهرمان عدد چهل را مي بينم، به ياد دخترکاني مي افتم که مادرشان را از دست داده اند و بعد از هفته،سعي کرده اند فراموشش کنند. ولي همين که به عدد چهل مي رسند، دوباره کابوس بي مادري، روي سرشان خراب مي شود. يا خاطره ي کودکاني سه ساله و چهار ساله را مرور مي کنم که روزگار به آنها وفا نکرد تا قدم به قدم پشت سر پدرشان راه بروند و افتخار کنند که پدري بالاي سرشان است.
عدد چهل، گاهي خيلي اشک آور مي شود. آنجا که خاطره ي کودکي را زنده مي کند، که حتي اجازه ندارد جنازه پدرش را ببيند. حتي اجازه ندارد يادش برود که بي بابا شده است. ياد دختراني که قدم به قدم مي گريند و دعا مي کنند باباي شهيدشان زنده شود. ياد اسارت، ياد غربت، ياد مدينه، ياد کربلا... همه اينها زنده مي شوند. و تنها مقصر، عدد چهل است. ياد آن ياري که توان نداشت تا در کنار مولايش شهيد شود. پُرسان پُرسان خود را به مقتلش مي رساند. مي گريد. زاري مي کند. مي گويند نمي بيند. شايد خدا خواسته که نبيند. اگر مي ديد، دقّ مي کرد. پدر بينايي که از خيلي ها بينا تر است. از آنهايي که آمدند و خوردند و قهقهه زدند و کشتند و اسير کردند و براي هميشه رفتند. از آنهايي که حتي به چشمشان هم اجازه ندادند که نور را به وجودشان برساند. باز تقصير عدد چهل است.
چهل، البته هميشه هم بد نيست. چهل، گاهي روز وصال است. روز رسيدن به حقيقت. روز اتمام عبادات خاصّ اولياء. ما که علمش را نداريم. راهش را هم نرفته ايم. ولي شنيده ايم که گاهي خداوند برخي بندگانش را چهل روز مشغول خود مي کند و از ديگران مي بُردشان؛ و روز چهلم، مي رساندشان به آنچه مي خواهد. چهل شب کوه طور را فراموش نمي کنم. و چهل روز حراء را. چهل روز حجاج کربلا هم برايم جالب است. از اوّل ذي حجة تا خود عاشورا. و عاشورا روز لقاست. نمي دانم، واقعاً اسراي کربلا چهل روز بعد کجا بودند؟ شام؟ کوفه؟ در راه بازگشت به مدينه؟ يا هر جاي ديگر! مهم نيست. ولي دلم مي گويد آن دخترک هم چلّه گرفته بود. نمي دانم اوّلش کجاي تقويم قمري سال 60 هجري است؟ ولي مي دانم چهلمش، در خرابه ي شام است. روزي که بالاخره به وصال پدر رسيد. شايد جابر هم چهل روز از مدينه تا کربلا در راه بوده است. البته قصدم تخريب تاريخ نيست. آن به من ربطي ندارد. ولي حسّ کارآگاهيم مي گويد، چهل اين ميانه بي تقصير نيست.
اصلاً چهل اين قدر خودش را مهم کرده که يکي از نشانه هاي حسيني ها و شيعه هاست. زيارت اربعين را مي گويم. تصميم گرفته ام رو کم کني چهل هم که شده، آن را با دقّت بخوانم و اگر عمري بود....ديگر چهل خطم دارد تمام مي شود. نمي دانم چه گفتم و از کجا به کجا رسيدم. ولي مي دانم باز تقصير چهل است.
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]
















