دوستان تو سه کسند و دشمنانت سه کس . امّا دوستان تو . دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست ، و دشمنانت : دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن توست . [نهج البلاغه]
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]
سه‏شنبه 25 تير 1387 , ساعت 1:44 صبح

 


پارسي يار نويسنده قبلي 


 


دوشنبه 24 تير 1387 , ساعت 8:16 عصر

 


امتياز اين وبلاگ با همه ي محتوياتش به احمد واگذار گرديد.


 



Please wait...



صفحه در حال بارگيري است. لطفا چند روز صبر نماييد!


 


شنبه 28 ارديبهشت 1387 , ساعت 4:22 عصر

 


سلام
در راستاي برنامه ي خمود زدايي، مکلّف شدم مدّتي نباشم.
اميدوارم به زودي برگردم.
البته بي خمود و با برنامه...
ان شاء الله


 


سه‏شنبه 17 ارديبهشت 1387 , ساعت 6:58 عصر

 


علي دايي  


   آقاي علي دايي سلام. 
   اميدوارم حالت خوب باشد و هميشه در کارهايت موفّق باشي.
   سالها پيش در پوست خود نمي گنجيدم، وقتي مي شنيدم که فردي به نام دايي گلزن تيم ملّي ايران است و توانسته است در اعتلاي نام ايران اسلامي نقشي داشته باشد. ايّام دبيرستان را مي گويم و شور فوتبال و حسابان و جبر و هندسه را. آن موقع خوشحال بودم که فوتبال ايران به واسطه ي امثال علي دايي دارد در بين کشورهاي دوست و دشمن ـ البته بيشتر در آسيا ـ مي درخشد. سالها بعد هم که علي دايي را جزو گلزن هاي تيم ملّي ديدم، باز خوشحال بودم که گلزن با تجربه اي در تيم ملّي قرار دارد. حتي ناکامي هاي اين تيم هم مرا خيلي ناراحت نمي کرد، وقتي مي ديدم بزرگترهاي تيم ملّي هنوز در ماندن در جمع دوستان و شاگردان خود، مصمّم اند. و الان باز خوشحالم که فردي پر آوازه در فوتبال جهان، سرپرستي تيم ملّي را به عهده گرفته است. به هر حال من علي دايي را مي شناسم و به او افتخار مي کنم. همان گونه که به رضازاده ها و پهلوان تختي ها و علامه طباطبايي ها و پروفسور حسابي ها و ديگران و ديگران افتخار مي کنم. و بيشتر خوشحال مي شوم وقتي مي بينم جناب دايي، همچون ديگر مربّيان فوتبال ايران، در حاشيه ي مستطيل سبز مي ايستد و با نذر و صلوات ـ البته در کنار تخصّص و تعهّد ـ براي پيروزي تيمش و تيم ملّي دعا مي کند. و بيشترتر خوشحال مي شوم وقتي مي شنوم که علي دايي، براي تقويت نيرو و جلب معنويت به ديدار آيت الله العظمي بهجت مشرّف مي شود.
علي دايي
ولي در کنار همه ي اين خوشحالي ها ناراحت مي شوم وقتي مي بينيم علي دايي طاقت انتقاد ـ درست يا غلطش ـ را ندارد. ناراحت مي شوم که حاضر مي شود عليه دوست و هم تيمي اش اقامه ي دعوا کند. ناراحت مي شوم وقتي مي بينم حاضر نيست لحظه اي فکر کند که آيا خود مقصّر نيست؟ (نمي گويم مقصّر است. مي گويم حاضر نيست فکر کند که مقصّر است يا خير؟) و بيشتر ناراحت مي شوم وقتي مي بينم که از انتقاد ديگران چنين برافروخته مي شود و آن را گناهي نابخشودني مي پندارد، ولي به راحتي در تخصّص ديگران دخالت مي کند و به ديگران تهمت مي زند. وقتي که در برنامه 90 حاضر است جلو يک متخصص داوري، به راحتي در کاري خارج از تخصصش دخالت کند و نظر غير کارشناسانه ي خود را ـ به اذعان خودش ـ بقبولاند و نظر کارشناسانه ي کارشناس داوري را قبول نکند. حاضر مي شود به جاي اشتباه داوري، جلو چندين ميليون نفر بيننده، راحت به يک داور ـ که هنوز تباني اش با تيم رقيب آقاي دايي معلوم نشده ـ تهمت بزند و او را متّهم کند. بسيار افسوس مي خورم به حال تيم ملّي ايران که قرار است زير دست چنين معلّمي تربيت شود! بسيار غصّه مي خورم به حال ايران که قرار است اين افراد نماينده هاي ورزشي اش باشند. و بسيار دلم مي گيرد که چرا وارثان پهلواناني چون تختي، بايد قهرماناني بيش نباشند.
آقاي دايي، نه هم قطاران شما و نه اذهان عموم مردم، هيچ کدام دشمن شما نيستند و همان طور که به امثال همشهري تو، حسين رضازاده افتخار مي کنند، به تو هم افتخار مي کنند.
آقاي دايي، اگر کسي به تو انتقاد کرد، نمي خواهد تو را زمين بزند. مي خواهد پيشرفت تو را ببيند و زمين خوردن تو را نبيند. آقاي دايي، دشمن تو مردم و کارشناسان فوتبال نيستند. دشمن تو جهالت توست. اين را من نمي گويم؛ امامي مي گويد که تو برايش سينه هم مي زني. اين را همان آيت الله بهجتي مي گويد که از توصيه هايش استفاده مي کني.
آقاي دايي! من براي آينده ي تو نگرانم. مي ترسم امروز در رفتارت تجديد نظر نکني و خوش رفتاري را به جاي بد اخلاقي و غرور و خود بزرگ بيني پيشي نکني و روزي که نبايد، زمين بخوري. آقاي دايي، اگر امروز از منتقد خود شکايت مي کني و داور خاطي را متهم به تباني يا عدم عدالت مي کني، اگر امروز حاضري به راحتي در کار ديگران دخالت کني، فردا بايد در دادگاه افکار عمومي مردم حاضر و پاسخگو باشي.
آقاي دايي، مواظب خودت باش!


...........................
پي نوشت:
1.من در اينجا شکايت رسمي خود از علي دايي را به افکار عمومي تقديم مي دارم. از کسي که به او افتخار مي کنم!
2. اميدوارم اين نامه به دست آقاي دايي برسد.


 


پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:25 عصر

 


   اين پست را کمي دير مي نويسم؛ عذر تأخير
   کلام به درازا خواهد کشيد؛ عذر تطويل
   دوستي در وبلاگش به تقابل وظيفه و انتخاب پرداخته و اين دو را غير قابل جمع دانسته است و از اين مقدّمه‌ي بديهي به اينجا رسيده است که اگر کسي شرکت در انتخابات را وظيفه بداند، حقّ اختيار و انتخاب را از خود گرفته است. در توضيح و تبيين فرمايش ايشان مي توان گفت، انتخاب مساوي است با حقّي که فرد در آن مي تواند با اختيار و بدون هيچ الزامي، دست به گزينش بزند و يکي از طرفين يا اطراف قضيه اي را آزادانه برگزيند. اين امر آن قدر بديهي است که برخي دانشمندان از تعريف دقيق اختيار وا مانده اند و تعاريف خود را اصطلاحًا شرح الاسمي دانسته اند. حال شما فرض کنيد يک رييس و مافوق، به زير دستش مي گويد تو امروز کاملا آزادي و اين حقّ را داري که برنامه‌ي امروزت را خودت انتخاب کني. ولي در عين حال وظيفه داري که فلان کار و فلان کار را هم انجام بدهي. مسلّما صدر و ذيل فرمايش و بخشنامه‌ي اين مدير محترم، دچار تناقض شده است و در حالي که به فرد حقّ انتخاب داده، حقّ انتخاب را از وي سلب نموده است. اگر بخواهيم اين قضيه را طنز آميز بيان کنيم به اين جمله اشاره مي کنيم که فردي به زيردستش بگويد:«تو کاملا آزادي که هر چه من بگويم، بگويي چشم»! قضيه انتخابات ايران هم شبيه همين قضيه است که از طرفي به فرد حقّ انتخاب مي دهد و از طرفي به او تلقين مي کنند که تو وظيفه داري در انتخابات شرکت کني. پرتو حکم تناقض، به انتخابات کذايي ايران هم مي تابد.
   بنده تا اينجا اصل تناقض را مي پذيرم و آن را از خورشيد ظهر تابستان، روشن تر مي يابم. ولي به نظرم مي رسد که دوست مذکور، از نکته اي غفلت کرده اند و همين نکته، ايشان را به مغالطه انداخته است. ادامه مطلب...

جمعه 6 ارديبهشت 1387 , ساعت 11:6 عصر

 
از بچگي، خاموش شدن را دوست نداشتم. اگر آتشي مي افروختيم و باد خاموشش مي کرد، حسابي به هم مي ريختيم. چقدر بايد تلاش مي کرديم تا دوباره روشنش کنيم. بخصوص اگر مي خواستيم با آتش، چاي درست کنيم يا سيب زميني کباب کنيم.
بعدها که خواندن و نوشتن آموختم، با واژه اي آشنا شدم که دقيقا همان حس را به من مي داد؛ «خمود». هميشه از اين واژه بيزار بودم. وقتي بيشتر از اين کلمه بدم آمد، که بزرگتر شدم و ديدم که دشمنان چگونه مخ جوانان کشورم را با انواع بادهاي مجازي به «خمود» دچار ساخته اند.
ولي الان خود من ـ که حتي سر کلاسهاي بهاره هم چرت نمي زدم ـ دچار نوعي خمود مزمن شده ام. چند وقتي است کلافه ام کرده است. خصوصيت اين نوع خمود هم اين است که سرعت گذر زمان را وحشتناک افزايش مي دهد. احساس مي کنم فردا که از خواب بيدار شوم، چهل ساله مي شوم. تازگي دل به کار هم نمي دهم. بسياري از پروژه هايم ناتمام مانده است.
مشاوري را پيدا کرده ام که شايد فردا به سراغش بروم. ولي بي نهايت مردّدم.
نمي دانم چه بگويم. فقط اگر مي توانيد کمکم کنيد.


 


سه‏شنبه 3 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:44 عصر

 


قابل توجه همه ي دشمنان ملّت ايران
ما ايراني ها قومي هستيم که چشم به داشته هاي ديگران و نداشته هاي خود دوخته ايم، و از داشته هاي خود و نداشته هاي ديگران چشم بسته ايم.
آخر در ايران، مرغ همسايه غاز است!
همين!


دوشنبه 26 فروردين 1387 , ساعت 2:18 صبح

 


تقديم به شهيداني که با زمزمه کردن اين شعر به ديدار يار شتافتند


بي تو اي صاحب زمان
بي   قرارم   هر   زمان
*****
از  غم  هجر  تو  من  دلخسته ام
همچو مرغي بال و پر بشکسته ام
*****
بي تو اي صاحب زمان
بي   قرارم   هر   زمان
*****
از  غم  هجر  تو  من  دلخسته ام
همچو مرغي بال و پر بشکسته ام
*****
کي شود آيي نظاره بر دل اندازي....
انفجار


يا حسين
برادرم...خواهرم
شهادتت مبارک


اي رهپوي وصال


...


.................................


لينکهاي مربوط


انفجار بمب در شيراز 


گزارش بمب گذاري


 رهپويان وصال


پيام رهبر انقلاب


پيام آيت الله حائري شيرازي


پيام آيت الله دستغيب


 


پنجشنبه 22 فروردين 1387 , ساعت 1:25 صبح

 


پيش نوشت: دوستان دعوت کردند بنويسم. نياز به دعوت نبود. همين که اسم «مسلمان» را به يدک مي کشم، کافي است تا رگ غيرتم بجنبد و کاري کنم. اگر مسلمان تر بودم، حتما منتظر موج هم نمي ماندم و نه يک موج، که امواج به راه مي انداختم. آنچه مي خوانيد نامه ي سرگشاده ي من به پيامبر صلح و يار امام زمانم، حضرت عيسي مسيح است که بهترين درودهاي خدا و فرشتگانش نثار او باد.


 


   سلام به تو اي پيامبر زنده. اي عيسي پسر مريم.سلام بر تو که در گهواره هم پيامبر بودي و زبان به حقيقت گشودي. سلام بر تو که در اوّلين سخن، خود را بنده ي خدا معرفي کردي.(1) و از همان نخست به آيندگان سپردي که تو را فقط بنده ي خدا بخوانند و نه خدا و نه پسر خدا و نه حتّي شريک خدا. گفتي تا در تاريخ ثبت شود که اگر عيسي هست، خدا هم هست. و اگر عيسي نباشد، باز خدا هست. خدا را نمي توان کشت. چرا که خدا زندگي بخش است و زندگي و مرگ مخلوق او هستند. و مخلوق در حقّ خالق اجرا نمي شود. و اين را نه فقط در گهواره، که بارها بعد از آن گفتي و تکرار کردي. معجزه هم که آوردي، گفتي بإذن الله. گفتي تا مردم فرق سحر و معجزه را در نام «الله» ببينند. و چه توحيد گر نابي هستي تو اي روح خدا.


   گفتم روح خدا. منظورم نه خدا بود و نه شريک خدا و نه پسر خدا. منظورم تو بودي که در بندگي به غايت رسيده اي. و عبد وقتي کامل شد، نفسش رحماني مي شود و مي کند آنچه خدا مي کند؛ جز خدايي. و پر واضح است که خدايي، غير از بندگي است. سلام بر تو که از همان اوّل، قرآن ما را تصديق کردي. نياز نبود قرآن بخواني يا اسم قرآن را به زبان بياوري. همين بس که آنچه قرآن گفته تو هم گفته اي. گفتي بنده ي خدا هستي تا همان جا تکليفت را با سرکشان و اومانيستها روشن کرده باشي. و  تا نشان دهي که معيار حقيقت و درستي، امر خداست، نه منافع احزاب و قدرتها و نسلها. و نه حتّي منافع همه ي مردم. و قرآن ما جز اين را نمي گويد. راستي تو مردم را جز به نيکي و احسان و محبّت فرا نخواندي. تو هيچگاه به جنگ و خونريزي دعوت نکردي. تو فرعون صفتي را کوبيدي و به پيروي از خدا فراخواندي. و خدا مهربان است. رؤوف است. خواستار سعادت و آرامش بندگان است. خدا بخيل نيست و ناتوان هم نيست. تو اين خدا را مي پرستيدي و مي پرستي. و به اين خدا دعوت کردي.


   سلام بر تو که مبشّر بودي. بشارت دهنده به پيامبري بعد از خودت که اسمي نيکو و ستوده دارد. پيامبري که «احمد» نام دارد.


   اي پيامبر صلح و دوستي، اي روح خدا، اي صاحب نفس مسيحايي و اي زنده کننده ي بشرهاي بي جان. اي که جانم به فدايت. گاهي اين سؤال اذيّتم مي کند که اگر تو به خوبي دعوت کرده اي، چرا قوم تو، فرزندان يعقوب، تحمّلت نکردند و قصد کشتنت کردند؟! و هنگام تأمّل به چيزي نمي رسم جز اين که آنها نه با تو، که با خدا دشمن بودند. آنها عيسايي را نمي خواستند که بنده ي خدا باشد. کسي را مي خواستند که تابع اهداف شوم و تلمودي آنها باشد.


   اي پيامبر عظيم، اکنون بعد از قرنها، همان قومي که تو را تحمّل نکردند، پيامبري را تحمّل نمي کنند که تو بشارت دهنده به او بودي. و کتابي را برنمي تابند که تأييد کننده ي پندهاي پدرانه ي تو است. نمي دانم از آنها به تو گله کنم يا نه؟ در شهرهاي ما رسم است که اگر کودکاني شيطنت کردند، شکوه به پدرانشان مي برند. و نمي دانم آنها لياقت فرزندخواندگي تو را دارند يا خير. اگر فرزندان تو بودند که قصد هلاکت نمي کردند. و اگر پيروان تو بودند که به جاي منطق، دست به استهزاء دراز نمي کردند. اگر فرزندان تو بودند به جاي صلح طلبي، لشکر کشي و نسل کشي نمي کردند. و اگر تو پدر آنان بودي که کار دنيا به اينجا ختم نمي شد.


   اي پيامبر حکمت و اندرز، اکنون اين ناخلفان، به قرآني توهين مي کنند که سراسر، نور و معنويت است. سراسر ايمان به خداست. سراسر رأفت و اخلاص است. قرآني که مي گويد اگر کسي يک انسان ـ بله فقط يک انسان ـ را بکشد، گويا همه ي مردم دنيا را کشته. و اگر کسي يک انسان را نجات دهد، گويا همه ي مردم دنيا را نجات داده است. و قرآني که مي گويد، هيچ کس را به جرم اختلاف عقيده نکشيد. و قرآني که در عين حال مي گويد، از حق خود دفاع کنيد و بدانيد که قدرت ايمان بر همه قدرتها غالب است. آنها اين قرآن را برنمي تابند. قرآني که نور است و تا به حال هزاران نفر را به نيکويي رهنمون ساخته است. قرآني که از نسل کشي منع مي کند و حق پرستي و عدالت را بر قوم و نژاد پرستي و آپارتايد برتري مي دهد. و قرآني که در عين حال مي گويد، علفهاي هرز را بايد از بوستان زندگي بشري، بر چيد تا ديگران را هلاک نکنند و فرجام بشريت را به حيوانيت و باغ صلح را به لجنزار کينه و دشمني تبديل نکنند. آنها اين قرآن را نمي خواهند. کتابي که جز آرمانهاي تو را نمي طلبد.


   اي روح خدا، من هميشه براي نجات مردم دنيا دعا کرده ام. هميشه براي رسيدن يک منجي دعا کرده ام. اکنون نيز براي رسيدن تو دعا مي کنم. دعا مي کنم که بيايي و اين مردم بي جان را جان ببخشي. چرا که شنيده ام با آمدن تو جهان پر از کثافت و ظلم، رنگ و روي زندگي مي يابد. شنيده ام تو به رهبري اقتدا مي کني که همه ي بيچارگان عالم آرزويش را مي کنند. و شنيده ام يار او هستي. پس دعا مي کنم که تو بيايي و او هم بيايد. شايد کينه ها و دشمني ها به دوستي و برادري و برابري تبديل شد.


   سلام بر تو و بر پيروان واقعي تو، که به پيامبر خاتم پيوستند. و سلام بر تو و بر پيروان واقعي تو که به مهدي آخر الزمان مي پيوندند. و سلام بر تو و بر او باد که دست در دست تو اين جهان خزان زده را بهاري و شکوفا مي کند.


 


                                                                                                            ارادتمند شما


                                                                                                            يک مسلمان


اين موج از اينجا شروع شد. من هم دعوت مي کنم از دوستانم جوان ايراني،  سرگيجه ها...،  حرفهاي جواني، استاد مقامي،  کوهپايه ، پاکديده  و همه دوستان که نامه اي به پيامبر خدا، عيسي 7 بنويسند.


------------------------------


1. سوره مريم آيه 30 (قال إنّي عبدالله آتاني الکتاب و جعلني نبيًّا)


 


 


جمعه 16 فروردين 1387 , ساعت 1:37 صبح

 


در پست قبلي قول داده بودم تصاويري را که در ايام نوروز از شهرم گرفته ام در وبلاگ بگذارم.


خوشبختانه تصاوير آماده شد. اين تصاوير اگرچه همه ي زيبايي هاي شهر و منطقه ي ما را بيان نمي کند، ولي تا حدودي براي آشنايي دوست داران طبيعت مفيد است. اميد که شما هم به شهر ما سري بزنيد و از آب و هواي آن استفاده کنيد.


     @تصاوير از منطقه ي لنجان (شهر زرين شهر و برخي شهرهاي اطراف آن) است.


     @سعي کرده ام تصاوير، بيشتر از طبيعت منطقه باشد. لذا تقريبا هيچ کدام از عکسها داخل شهرهاي منطقه را نشان دهد.


     @براي ديدن تصاوير در اندازه واقعي روي آنها کليک کنيد.


 


 زرين شهر


قسمتي از جاده زرين شهر ـ شهرکرد که به شهر باغبهادران ختم مي شود.


 


 زرين شهر و توابع از بالاي کوه نمتک


نماي کلي شهر و توابع آن، از بلنداي کوه نمتک


 


 شاليزارهاي زرين شهر


قسمتي از شاليزارهاي جنوب زرين شهر که البته به علت شروع نشدن فصل کاشت، فعلا سبز نيستند.


و مسجد صباحي، مسجدي که در ميان مزارع اين شهر، خودنمايي مي کند:


 مسجد صباحي


  ادامه مطلب...

سه‏شنبه 13 فروردين 1387 , ساعت 3:18 صبح

 


از بهار استفاده کردم و عکسهاي زيبايي از زرين شهر اصفهان و اطراف آن گرفتم.


به نظرم عکسهاي زيبايي از آب در آمده است.


الآن که فرصت ندارم، ولي قول مي دهم زيباترين هايش را در وبلاگ بگذارم 


دست به نقد، عکسي را که از شکوفه هاي درخت گلابي گرفته ام به رسم عيدي خدمتتان تقديم مي کنم.


اگر پسنديديد، مي توانيد به عنوان wallpaper هم استفاده کنيد.


wallpaper شکوفه درخت گلابي 


براي ديدن تصوير در اندازه واقعي، روي آن کليک کنيد


يا علي


دوشنبه 5 فروردين 1387 , ساعت 8:12 عصر

دير به روز مي شوم. نوشتنم هم نمي آيد. شايد بعد از تعطيلات، تغييراتي در وبلاگ ايجاد کنم. يکي از دوستان پيشنهاد داد لينک تکاني بکنم. شايد تغييراتي ديگر هم دادم. البته يادم باشد که خودم را هم تکاني بدهم. شايد کينه اي، خصوصيت بدي، ميکروبي، چيزي هنوز بهم باشد. به هر حال بايد منتظر باشم ببينم حوصله و وقتم چقدر است.


عيد شما هم مبارک. اميدوارم سالي پر از نوآوري و شکوفايي داشته باشيد.


يا علي


 


 نوروز مبارک


شنبه 18 اسفند 1386 , ساعت 4:9 عصر

 


   گاهي از اين طايفه نسوان خبرهاي عجيب و غريبي مي رسد. نمي دانم چرا برخي خرافات و انحرافات از زنها شروع مي شود؟! قطعا منظورم همه آنها نيست. چون شديدًا معتقدم از دامن زن مرد به معراج مي رود. و اينکه خود زن هم به معراج مي رود و تنها ابزاري براي کمال مرد نيست. و باز معتقدم که در کنار مرد، زن به معراج مي رود. و بازتر اين که همه اينها گزاره هايي است تشريعي، نه تکويني. فارسيتر بگويم؛ زن و مرد در کمال و ضلال يکديگر مسؤولند. اينها را گفتم تا درباره آنچه مي گويم، بد فهمي پيش نيايد.


   چند سال پيش که جريان خرافي بي بي سه شنبه و جريان محرمانه بودنش، را شنيدم، به خودم قبولاندم که کار، کار جهالت است نه زن. البته دست تزوير و کيد زنانه هم در اين جريان کم تقصير نبود و نيست. نشان به آن نشان که از ارکان اين مراسم کاملاً زنانه اين است که اگر مردي از نشست سه شنبه شب طائفه ي بانوان بو ببرد، ديگر اثر نمي کند و مخارج سفره از جيب صاحبش ـ که البته از جيب شوهر بيچاره ـ رفته است. جريان روضه ي بانو سيندرلّا هم که حسابي مضحکه شده بود براي ما مردها. نمي دانم خانم روضه خوان از کجا گير آورده بودند که روضه ي بانوي مرحوم سيندرلا را برايشان بخواند. و البته در اينجا هم مردها نمي بايست بفهمند و گرنه اثر بي اثر. خرافه و مضحکه بودن اين دو امر پر واضح است.


   ماجرا وقتي برايم شگفت آور و تعجّب انگيز شد که شنيدم جمعي از بانوان مذهبي ما که اهل نماز و روزه هم هستند و اتّفاقًا پامنبري قرصي هم براي طيف روحانيت به حساب مي آيند، مراسم جديدي را ابداع کرده اند. مراسمي که خمير مايه اش را از توسّل و دعا و مناجات مي گيرد. امّا ترکيبش بوي  بدعت مي دهد. و امّا تر اينکه مزاحمت و مردم آزاري، اين مراسم را همراهي مي کند.


   و امّا شرح ما وقع: چند سالي است، شب اوّل ماه ربيع الاول عده اي که غالبا خانم هستند (رجوع کنيد به پاراگراف اوّل) از حدود نيمه شب تا خود اذان صبح، با گرفتن شمع، در مساجد را مي کوبند و مسجد به مسجد مي روند تا هفت مسجد. و طبق معمول، پياز داغ اين حرکت، دعا و توسّل است. البته من که هنوز نفهميده ام منظورشان چيست، ولي شنيده ها مي گويد براي تسلّي دادن به فاطمه زهرا 3 يا جهت رفع غم و اندوه و برآورده شدن حاجات است.( و باب تحقيق همچنان باز است.) جالب، اين که برخي بانوان طلبه هم شيفته ي اين مراسم شده بودند که البته بعدها برخي،به عنايت حضرت زهرا3 مستبصر گشتند.


   اين که گفتم نه براي ايجاد نزاع زنانه ـ مردانه بود، و نه براي بستن باب دعا و مناجات. هدف، هشدار دادن به اين است که گاهي انسان ـ بي آن که بخواهد ـ سبب ايجاد يا رواج يک بدعت و خرافه در دين مي شود. گاهي جاهلان يا سودجوها از احساسات پاک مذهبي گروهي استفاده مي کنند تا ضربه اي به دين وارد شود. در اينجا، گناه مؤسّسين اين خرافات، قطعي است. ولي ديگران هم که راه اينها را دنبال مي کنند، کم مقصّر نيستند. بتحقيق آنها هم گناهکارند؛ اگر چه در دام افتاده اند. زيرا منشأ گناهشان چيزي نيست جز زود باوري و مراجعه نکردن به اهل علم. (فاسألوا أهل الذّکر) اصلًا منشأ هر خرافه و بدعتي مراجعه نکردن به اهل علم است. و دشمن ترين دشمنان انسان جهالت اوست. و بدعت، فرزند ناخلف جهالت است. و جهالت با تقصير همزيست است. از عوارض بدعت هم اين است که اگر گرفت، تا وقتي که گرفته، صاحب بدعت و رواج دهندگانش هم گرفتار آنند. بي آنکه از گناه ديگران چيزي کم شود.(1) و يکي از همسايگان بدعت، مردم آزاري است. و چه بد اين همه در کنار هم جمع شده اند.


   در آخر، با توجه به فتواي صريح برخي مراجع تقليد بر حرمت اين گونه اعمال، از خواهران و برادران ديني خودم مي خواهم که فريب نخورند و در دام نيفتند و وزر ترويج يک گناه را بر دوش نکشند که حساب قيامت سخت است و  حقّ النّاس از آن سخت تر. و اينکه، ما وقتي به امام زمانمان نزديک تر مي شويم و وقتي فاطمه ي زهرا3 از ما راضي است که قدم به قدم، راه آنها را برويم. هميشه هم اين را بدانيم که اگر درجه اي منحرف شديم، تا ثريا مي رود ديوار کج.(2)


 


 


-----------------


1. عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ سَنَّ سُنَّةَ هُدًى کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ عَمِلَ بِذَلِکَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْ‏ءٌ وَ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ سَنَّ سُنَّةَ ضَلَالٍ کَانَ عَلَيْهِ مِثْلُ وِزْرِ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أَوْزَارِهِمْ شَيْ‏ءٌ؛ هر بنده اي که سنّت هدايتي را برپا کند، به اندازه اجر عمل کنندگان آن اجر مي برد بي آنکه  از اجر آنها چيزي کم شود و هر بنده اي که سنّت گمراه کننده اي را برپا کند، به اندازه عمل کنندگان به آن گناه مي برد، بي آن که از گناه آنان چيزي کاسته شود. وسائل‏الشيعة ج : 16 ص : 174


2. مثلا تا بابيت و بهاييت و ادعاي نيابت، يا تا وهابيت و صوفي گري و تا خروج از دين.



 


يکشنبه 12 اسفند 1386 , ساعت 11:57 عصر

 


الشهيد عماد مغنية 


   آقا يا خانمي برايم کامنت گذاشته بود که جالب ترين قسمت وبلاگ تو، بنري است که تصوير يک تروريست را حمل مي کند. و البته تصريح کرده بود که منظورش شهيد بزرگوار، عماد مغنيه است. بنا نداشتم جوابش را بدهم تا امشب که خونم به جوش آمد. وقتي مي بينم گروهي ياغي، بي عقل، زورگو و پست، دارند نسل کشي مي کنند؛ دارند افسانه هاي نداشته ي خود را روي گروهي مسلمانان و بي گناه، به واقعيت مي رسانند؛ و اسمش را زمستان گرم  و هولوکاست فلسطيني مي گذارند؛ وقتي مي بينم هيچ قدرت و ابر قدرتي در دنيا، حتي بيانيه اي هم صادر نمي کند؛ و حقّ را به ياغي ها مي دهند. آن وقت يکي پيدا شده، کسي را تروريست معرفي مي کند که از حقّ خود، و از حقّ هم وطنانش دفاع کرده است، از حقّ برادران مسلمانش دفاع کرده است، و جالب تر اين که خود، قرباني ترور است؛ اين را جز زورگويي، نمي دانم. قبول دارم که شهيد حاج رضوان، عمليات تروريستي انجام مي داد، و نظاميان صهيونيست را به ترور مي کرد. ولي آيا هر تروري بد است؟ حقّ اين است که براي ارزش گذاري ترور، بايد ببينيم طرف ترور کيست؟ و حکم ترور را چه کسي صادر کرده است؟ اگر امام راحل، دستور به قتل سلمان رشدي ملعون مي دهد، آيا اين معنايش جز تجويز ترور ـ البته از نوع معقول و مشروعش ـ است؟ من قبول ندارم که در اسلام ترور نداريم. اين سخن ناشي از اسلام نشناسي و ترس در مقابل هوچي گري هاي ديگران است. حق اين است که اسلام، ترور دارد. ولي نه از نوع طالبانيسمش، و نه از نوع صهيونيسمش. ترور اسلام دو خصوصيت ويژه دارد؛ يکي اين که مستند به شرع و عقل است. دوم اين که از طرف حاکم جامعه اسلامي تجويز مي شود. نتيجه، اين که ترور اسلامي هيچ گاه بر افراد بي گناه اجرا نمي شود، هيچ گاه منجر به ظلم نمي شود، هيچ گاه سرخود و بي استناد به حاکم شرع انجام نمي گيرد، و هيچ گاه، شهروندان بي گناه را به جرم عقايد مخالف نشانه نمي گيرد.


   تروري در اسلام جايز است که با اجازه فقيه، بر مُفسد، غاصب، نسل کش، ويرانگر، يا در يک کلام، صهيونيست و امثال صهيونيست جاري شود. (1)


   امّا در باره صهيونيست ها بگويم، که من قبول ندارم مردم کوچه و بازار تل آويو و حيفا و بقيه ي شهرها و شهرکهاي صهيونيستي فلسطين اشغالي، بي گناهند. آنها اگر هيچ جرمي نداشته باشند، حدّ اقلّ غاصب اند. و حکم غاصب، مقاتله و جهاد است تا اخراج يا نابودي کامل. کوچکترين گناه يهودي هاي آن سرزمين، غصب وطن ديگران است. و در کنارش، نسل کشي، ترور، ارعاب، و هر بدي که شما به ذهنتان برسد. من کسي را که اين قوم را ترور کند، جز آزاده و آزادي خواه نمي دانم. من کسي را که اين گروه را از سرزمين فلسطينيان اخراج کند، جز مجاهد نمي خوانم. و کسي را که در اين راه کشته شود، جز شهيد و مظلوم نمي نامم. و انسانيت را بدون اين، معنا نمي کنم.


 


 


   ----------------


   1. راستش تعبيري رساتر از صهيونيست، براي واژه هاي فوق نيافتم.



 


چهارشنبه 8 اسفند 1386 , ساعت 11:32 عصر

 


   به ما آموخته اند که عدد بدون معدود، هيچ ارزشي ندارد. هر چند عدد، بزرگ باشد. اصلاً ماهيت عدد به داشتن معدود است. همان گونه که حلوا حلوا گفتن دهان را شيرين نمي کند. ولي بعضي عددها به اين حکم معترضند. بعضي عددها بدون داشتن معدود، حرفهايي براي گفتن دارند. مثلاً همين عدد يک را شما فرض کنيد. بستگي دارد چگونه به آن بنگريد. با يک ديد، کافر مي شويد و با ديد ديگر، موحّد راستين. عدد ديگري مثل هفت هم جالب است. هفت روز هفته، هفت آسمان، هفت طبقه ي دوزخ، هفت سال قحطي مصر و هفت سال زنداني يوسف(عليه السلام). هفت سال هم محمّد حسن ما هر چه بگويد فقط بايد بگوييم چشم. آقاي خانه است ديگر.


   عدد چهارده هم عدد مقدّسي است و صاحب اثر. در اثر گذاريش فقط تجربه دارم و دست استدلالم تهي است.


    داشتيم از عدد مي گفتيم. يادش بخير شبهايي که تا خود اذان صبح در مسجد جامع شهرمان با بچه ها رياضي دوره مي کرديم و عددها را به جان همديگر مي انداختيم. هيچ معدودي هم آنجا نبود که اعتراض کند. و يادش بخير آن موقعي که با اعداد عربي مبارزه مي کرديم تا بياموزيمشان و بالاخره ما غالب مي شديم. البته هدف، بيان خاطره نبود. فقط نقش اعداد بود و تأثير گذاري آنها.


   اين ميان عددي هم هست که کمي رنگش با عددهاي ديگر فرق مي کند. عددي که حزن آور است. بهتر بگويم، زنده کننده ي حزن است. عدد چهل را مي گويم. هر وقت روي ديوارهاي شهرمان عدد چهل را مي بينم، به ياد دخترکاني مي افتم که مادرشان را از دست داده اند و بعد از هفته،سعي کرده اند فراموشش کنند. ولي همين که به عدد چهل مي رسند، دوباره کابوس بي مادري، روي سرشان خراب مي شود. يا خاطره ي کودکاني سه ساله و چهار ساله را مرور مي کنم که روزگار به آنها وفا نکرد تا قدم به قدم پشت سر پدرشان راه بروند و افتخار کنند که پدري بالاي سرشان است.


   عدد چهل، گاهي خيلي اشک آور مي شود. آنجا که خاطره ي کودکي را زنده مي کند، که حتي اجازه ندارد جنازه پدرش را ببيند. حتي اجازه ندارد يادش برود که بي بابا شده است. ياد دختراني که قدم به قدم مي گريند و دعا مي کنند باباي شهيدشان زنده شود. ياد اسارت، ياد غربت، ياد مدينه، ياد کربلا... همه اينها زنده مي شوند. و تنها مقصر، عدد چهل است. ياد آن ياري که توان نداشت تا در کنار مولايش شهيد شود. پُرسان پُرسان خود را به مقتلش مي رساند. مي گريد. زاري مي کند. مي گويند نمي بيند. شايد خدا خواسته که نبيند. اگر مي ديد، دقّ مي کرد. پدر بينايي که از خيلي ها بينا تر است. از آنهايي که آمدند و خوردند و قهقهه زدند و کشتند و اسير کردند و براي هميشه رفتند. از آنهايي که حتي به چشمشان هم اجازه ندادند که نور را به وجودشان برساند. باز تقصير عدد چهل است.


   چهل، البته هميشه هم بد نيست. چهل، گاهي روز وصال است. روز رسيدن به حقيقت. روز اتمام عبادات خاصّ اولياء. ما که علمش را نداريم. راهش را هم نرفته ايم. ولي شنيده ايم که گاهي خداوند برخي بندگانش را چهل روز مشغول خود مي کند و از ديگران مي بُردشان؛ و روز چهلم، مي رساندشان به آنچه مي خواهد. چهل شب کوه طور را فراموش نمي کنم. و چهل روز حراء را. چهل روز حجاج کربلا هم برايم جالب است. از اوّل ذي حجة تا خود عاشورا. و عاشورا روز لقاست. نمي دانم، واقعاً اسراي کربلا چهل روز بعد کجا بودند؟ شام؟ کوفه؟ در راه بازگشت به مدينه؟ يا هر جاي ديگر! مهم نيست. ولي دلم مي گويد آن دخترک هم چلّه گرفته بود. نمي دانم اوّلش کجاي تقويم قمري سال 60 هجري است؟ ولي مي دانم چهلمش، در خرابه ي شام است. روزي که بالاخره به وصال پدر رسيد. شايد جابر هم چهل روز از مدينه تا کربلا در راه بوده است. البته قصدم تخريب تاريخ نيست. آن به من ربطي ندارد. ولي حسّ کارآگاهيم مي گويد، چهل اين ميانه بي تقصير نيست.


   اصلاً چهل اين قدر خودش را مهم کرده که يکي از نشانه هاي حسيني ها و شيعه هاست. زيارت اربعين را مي گويم. تصميم گرفته ام رو کم کني چهل هم که شده، آن را با دقّت بخوانم و اگر عمري بود....ديگر چهل خطم دارد تمام مي شود. نمي دانم چه گفتم و از کجا به کجا رسيدم. ولي مي دانم باز تقصير چهل است.


 


   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 1:53 ص] شايعه سياسي
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]