کمیل کسان خود را بگو تا پسین روز پى ورزیدن بزرگیها شوند و شب پى برآوردن نیاز خفته‏ها . چه ، بدان کس که گوش او بانگها را فرا گیرد ، هیچ کس دلى را شاد نکند جز که خدا از آن شادمانى براى وى لطفى آفریند ، و چون بدو مصیبتى رسد آن لطف همانند آبى که سرازیر شود روى به وى نهد ، تا آن مصیبت را از او دور گرداند چنانکه شتر غریبه را از چراگاه دور سازند . [نهج البلاغه]
جمعه 6 اردیبهشت 1387 , ساعت 11:6 عصر

 
از بچگی، خاموش شدن را دوست نداشتم. اگر آتشی می افروختیم و باد خاموشش می کرد، حسابی به هم می ریختیم. چقدر باید تلاش می کردیم تا دوباره روشنش کنیم. بخصوص اگر می خواستیم با آتش، چای درست کنیم یا سیب زمینی کباب کنیم.
بعدها که خواندن و نوشتن آموختم، با واژه ای آشنا شدم که دقیقا همان حس را به من می داد؛ «خمود». همیشه از این واژه بیزار بودم. وقتی بیشتر از این کلمه بدم آمد، که بزرگتر شدم و دیدم که دشمنان چگونه مخ جوانان کشورم را با انواع بادهای مجازی به «خمود» دچار ساخته اند.
ولی الان خود من ـ که حتی سر کلاسهای بهاره هم چرت نمی زدم ـ دچار نوعی خمود مزمن شده ام. چند وقتی است کلافه ام کرده است. خصوصیت این نوع خمود هم این است که سرعت گذر زمان را وحشتناک افزایش می دهد. احساس می کنم فردا که از خواب بیدار شوم، چهل ساله می شوم. تازگی دل به کار هم نمی دهم. بسیاری از پروژه هایم ناتمام مانده است.
مشاوری را پیدا کرده ام که شاید فردا به سراغش بروم. ولی بی نهایت مردّدم.
نمی دانم چه بگویم. فقط اگر می توانید کمکم کنید.


 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[28/2/1387- 4:22 ع] نیستم
[6/2/1387- 11:6 ع] خمود من
[آرشیو شده ها]