مشهد او، مشهد من
مشهد او
چند روزی بود که از «او» خبری نبود. رفقا به هر جا که احتمال می دادند تماس گرفتند. کسی خبری نداشت. حتّا هم حجره ای و هم مباحثه ای هایش هم خبری نداشتند. فقط می دانستند که تصمیم گرفته بود برود پابوسی آقا. ولی یک دفعه غیبش زده بود. بی خبر نمی رفت. اگر هم رفته بود تا به حال باید بر می گشت. چه می دانستیم. شاید هم رفته بود شهرستان به خانواده سری بزند. ولی جرأت نمی کردیم به آنها تماس بگیریم. اگر نرفته بود و مادرش می فهمید تاب نمی آورد. بی وقفه می آمد قم. آن وقت مشکلمان دو برابر می شد. چاره ای نبود جز دعا و توسّل. یا حضرت معصومه «او» را به تو سپردیم. هر جا هست سلامت باشد. خدا کند بلایی سرش نیامده باشد.
زنگ تلفن خوابگاه به صدا در آمد. یکی گوشی را برداشت. سریع از حجره زدم بیرون. گفت با تو کار دارند. گوشی را گرفتم. او نبود. ولی رفیق دیگری بود. خبر خوشحال کننده ای داشت. پیدایش کردیم. مشهد است. تا فردا هم می آید، ان شاء الله. توضیحات بیشتر را از خودش می شنویم:«راستش مردّد بودم بروم یا نه. چون زیارت خیلی کوتاه می شد و برای درس می بایست زود برمی گشتم قم. به هر حال زیارت مستحب بود و درس، واجب. ناگهانی شد. دست خودم نبود. بعد از یک روز خودم را کنار ضریح آقا دیدم. تصمیم داشتم دو روز بعد برگردم که اوّل ساعت سر درس حاضر باشم. ولی...ولی یکی از هم مدرسه ای هایم را دیدم. پولش تمام شده بود و نمی دانست چطور برگردد. از من تقاضای قرض کرد. بدون این که به جیبم نگاه کنم معلوم بود که من هم فقط کرایه ی برگشت را دارم. ولی درخواستش را ردّ نکردم. هر چه پول داشتم دو دستی تقدیمش نمودم. مشکل او مشکل من هم بود. نمی خواستم زیارتم ناخالصی داشته باشد. راستش مطمئن بودم بالاخره یک راهی برای بازگشت پیدا می شود. به هر حال مهمان امام رئوف بودم. شاید هم آقا اراده کرده بود با اراده ی من مقابله کند و چند روزی بیشتر نگهم دارد. شاید طلبیده شده بودم. همین شد که ماندم. تا دیروز که پول جور شد و آمدم قم.»
خیلی از جملات بالا را از چشمانش خواندم. و گرنه آنچه از زبانش شنیدم دو سطر هم نشد. خیلی به حالش غبطه خوردم؛ خیلی؛ خیلی؛ خیلی...
مشهد من
دو سه روزی به ماه رمضان مانده بود. استاد قائمی آخرین جلسه ی کلاس عقاید را برگزار کرد. مثل همیشه پر بار و مفید و تأثیر گذار؛ و البته این دفعه با رنگ ماه مبارک.خدا را شکر «من» آن را ضبط کردم. آن هم با نواری که برایم ارزشمند بود. چون هدیه بود و یاد آور خاطراتی خوش. چه مناسبتی! چه به هم می آمدند. نواری که هدیه و یادآور خوشی ها بود، و سخنان استادی که خیلی دوستش داشتم.
بعد از کلاس به حجره یکی دوستان رفتم. رضا هم آنجا بود. میخواست برود مشهد. برای کانون محلّه شان در جوار امام رضا (علیه السلام) برنامه ریزی کرده بود. راستی نوار کاست در جیبم بود. خوشحال هم بودم. او هم یک نوار ضبط کرده بود و داشت امتحانش می کرد. مشغول صحبت بودیم که ناگهان صدایش بلند شد: « وای خدا! همه چیز خراب شد. خوب ضبط نکرده. صدا ضعیف است. حالا چه کار کنیم. باید امروز بروم مشهد. فرصت هم ندارم از یک نوار دیگر ضبط کنم.» با هم صمیمی بودیم. برای همین فکری به ذهنش رسید. فلانی! نوارت را به من قرض می دهی ببرم مشهد. از روی آن یکی می زنم و برایت پس می آورم. هر کسی جای او بود آن موقع همین را می گفت.
صمیمی بودیم. ولی از چنین نواری نمی توانستم بگذرم. خیلی برایم عزیز بود. قیمتش را نمی گویم. خودش را می گویم. قاطعانه مخالفت کردم. گفت حتما برایت می آورم. کانون نیاز به این نوار دارد. گفتم وقتی برگشتی برایت از رویش یکی می زنم.
گذشت. امام رئوف مرا نپذیرفت. زیارت را با دست خودم رد کردم. حالا فقط شرمنده ام. شرمنده ام. شرمنده...
- - - - - - - - - -
پ.ن:
1. خدا کند « او» این مطلب را نخواند!
2. «من» لزوما نویسنده نیست.
3. شما «او» هستید یا «من»؟
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
















