دلم خیلی تنگ شده واسه اصفهان. یاد اون روزها که بچه بودیم بخیر! (بخونید:بچه تر بودیم) صبح می رفتیم مدرسه و عصر هم کوچه و صحرا رو متر میکردیم! البته بعد از نوشتن مشخامون(بخونید: مشقهامون) اگر هم نوبت بعد از ظهر بودیم شب نشده مشخامون تموم بود (حالا شما بگین قبل از خواب). دیگه صبح همش مال خودمون بود و شیطونیامون تا بانگ اذون. استثناء هم زیاد میخورد! گاهی ناهار رو با کتاب و دفترمون تقسیم میکردیم. بعدش هم با ساعت دوازده مسابقه دو میذاشتیم تا خود مدرسه فردوسی. بعضی روزها هم قسط دوم ناهار رو تو مدرسه با بچه ها تقسیم میکردیم. گاهی(خیلی کم) هم با گوش سرخ شده و یکی دو تا شلاق میرفتیم سر کلاس. در کلّ بچه مثبت بودیم !
هر وقت دلمون میگرفت یا حوصله مون سر میرفت می پلکیدیم(1) تو صحرا. اصلا واسه خودمون یه زندگی کاملا مختلف داشتیم. ما بودیم و صحرا؛ صحرا بود و ما! چقدر دسته بیل که از دشت بونها(2) نخوردیم. و چقدر که بچه ها با لباس هولمون ندادن تو جوبِ (بخونید: جویِ) آب. و بعدش ما بودیم و بابا و مامان عصبانی! وگاهی هم کتک! خب حقّمون بود. زیادی شورش رو در میوردیم. دلمون که واسه شنا تنگ میشد، همدیگه رو تو آب مینداختیم تا از کتک در امون باشیم. ولی خب، لو میرفتیم دیگه.
خلاصه ما بودیم و صحرا؛ صحرا بود و ما! تابستون و زمستون که نداشت. تابستونها یه فرش سبز زیر پامون بود به نام شالیزارهای لنجان. زمستونها هم یه دشت وسیع و بارون و سرما! ولی صفایی داشت به خدا! یادش بخیر درختهای توت پنج متری و بادهای تند خرداد. وای که نوک درخت چقدر می ترسیدیم و می لرزیدیم. چقدر هم توتهای تازه و درشت میخوردیم. بدون یه سنّار پول.بعدش هم ما بودیم و یه غرور بچه گانه و حالا ما هستیم و یه مشت خاطره!( و یه غرور بچه گانه)
یاد زاینده رود بخیر و آب خنکش و موجهای تندش! راستش یادم نمیاد تا حالا چند تا از رفیقهامون رو درستی قورت داده و بعد از چند ماه جنازه هاشونو پس داده؟ ( یا پس نداده) عبّاس مبشّری و براتی (و بقیه که الان یادم نیست،) روحشون شاد! (شما که نمیشناسیدشون؛ الفاتحه مع الصلوات) ما بودیم و صحرا؛ صحرا بود و ما!
خیلی دلم واسه بارونهای بهاری اصفهان تنگ شده. واسه برفهای زمستونهاش هم! اوّل که به بزرگترها کمک می کردیم تا برفها رو بروفن. بعدش هم با بچه های محلّ از بالای پشت بومها میپریدیم وسط کوچه های پر از برف. بیچاره اونهایی که ماشین داشتند. بعدش هم تو صحرا بودیم و گولّه های بزرگ برف. وای که چه سفره سفید قشنگی خدا پهن کرده بود. زاینده رود هم که داشت چرت میزد؛ تابستون پر کاری داشت. هوای گرم و آدم بزرگهایی که با بچه های قد و نیم قد میرفتند اشنو (شنا) با شالیزارهایی که شبانه روز آب میخواستند و دوستان قدیمی که اجلشون رسیده بود! (این هم از وظایف زنده رود بود دیگه!)
حالا دلم واقعا تنگ شده واسه اون روزها. روزهای نداری! روزهای بخاری نفتی و علاء الدّین. روزهای..نه، شبهای کوچه های تاریک پایین شهر؛ شبهای بی برق و توری و پیک نیک و حاجی خراسونی عزیز. ( آخه پیک نیک هامون رو معمولا در مغازه ایشون پر میکردیم و توری و اینا)
یاد اون تابستون هم بخیر که یهونکی ( بخونید: یه دفعه) راهی قم شدم و کلّی دفتر و کتاب و خاطره و اینا رو با کارتهای تقدیرنامه مدرسه تو یه کارتون، خونه پدری رها کردم به امید خدا. ( ریا نشه؛ این آخری رو واسه خودم نوشتم. نخونیدش بهتره) هر چند ماه یه بار هم که میرفتم زرّین شهر(3)، شاید یه سری بهشون میزدم.
زمستون قم سرده؛ ولی صفا نداره. تابستونهاش هم گرمه ولی زنده رود نداره. به جای شالیزار هم یه رودخونه داره پر از ماشینهای جور واجور و آدمهای رنگ و روارنگ و دود و دم و زیارت و سوهان اعلای قم. راستی یاد ژیانهای اصفهان بخیر! یاد پیکان جوانان هاش هم بخیر!
راستش اخلاق قمی ها با اصفهانی ها خیلی فرق داره. (سوء تفاهم نشه؛ هم اصفهان و هم قم پره از آدمهای خوب و بد. تا شما چه جورشو بخواهین!)
خلاصه اصفهان رو با همه اینها که گفتم سپردم به خدا و اومدم قم. بعدش هم ازدواج و بچّه و زندگی و قسط و اجاره خونه و اینا! و البته کلّی صفا.
راستش این هفته حضرت معصومه بیشتر از یه بار طلبیدمون حرمش! (اون هم ماجرایی داره واسه خودش)
خیلی چیزها رو از دست دادم. البته که خیلی چیزها رو هم به دست آوردم. یاد قانون تساوی مادّه و انرژی افتادم و این حدیث نهج البلاغه: « وَ لَا یَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَى وَ لَا یَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ»(4)
دلم گرفته؛ حافظ رو باز میکنم( البته با رایانه) این شعر میاد
اگر چه زنده رود آب حیات است
ولی شیـراز مــا از اصفهـان بـِه(5)
بخونید: شهر مقدس قم؛ بجای شیراز
--------------------------------
پ.ن:
1. راستش خودم هم معنیشو نمیدونم دقیق. فقط استفاده میکنم!
2. دشت بان کسی را گویند که از زمینهای زراعی کشاورزان مراقبت کند و میزان سهم آب هر کدام را کنترل نماید.
3. زرّین شهر، شهر زرّینی است در 35 کیلومتری جنوب غرب اصفهان؛ شالیزار و تولکی (خونید: برنجکاری) و کوه گهواره و نمتُک و زیرآب و دودهای سمّی ذوب آهن و کارخانه های فولاد مبارکه و سیمان سپاهان و ماهی رودخونه ای و اینا..
4.نهج البلاغة حکمت 191_ بنده به هیچ نعمتی نمی رسد مگر با از دست دادن نعمتی دیگر؛ و به استقبال هیچ روزی از عمرش نمی رود مگر با از دست دادن روزی دیگر...
5. دیوان حافظ؛ خودتون بهتر میدونید آدرسشو! «به» هم یعنی بهتر.
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
















