هر کسی در آخرین لحظات عمر، آن را که برایش مهم ترین است، وصیت می کند. این رسم نیکو در امامان معصوم ما هم رواج داشته است. داشتم دنبال مطلبی می گشتم که از قضا، به وصیّت نامه ی امام حسین 7 برخوردم. شما هم ببینید که امام حسین 7 در آخرین ساعات عمرش در کربلا خطاب به امام باقر علیه السلام چه نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحیم
من الحسین بن علی 7 إلى محمّد بن علی 7 و من قبله من بنی هاشم أما بعد فکأن الدنیا لم تکن و کأن الآخرة لم تزل و السلام (1)
از حسین بن علی 7 به محمد بن علی 7 و همه ی بنی هاشم قبل از: گویا دنیا هرگز نبوده و گویا آخرت فرا رسیده و هنوز هست. و السلام.
شما از این وصیّت چه می فهمید؟
----------------------
(1) کامل الزیارات ص 75، انتشارات مرتضویه، نجف اشرف
امشب در کربلا هر کسی حالی دارد. یکی مشغول دعاست؛ دیگری قرآن می خواند؛ آن یکی به قیام و رکوع و سجود با معشوق یکتا سرگرم است. کسانی که از خیمه ها دورند، صدایی چون صدای زنبورهای عسل را می شنوند. و این همان صدای عاشقان خداست که از اینجا به گوششان می رسد. دارند با خدا مناجات می کنند. خیلی زیباست که کسی بداند فردا در بدترین شرایط کشته خواهد شد و بعد، از این پل به بهترین منزلگاهها ـ که همانا بهشت است ـ ره می سپارد؛ ولی همچنان مشغول استغفار باشد. شاید می ترسند مقامی را که امامشان نشان داده، از دست بدهند. می ترسند تا فردا، یک اشتباه نگذارد به این لذّت دایم برسند. نه اینکه الان لذّت نمی برند. همین چند ساعت قبل، از فرط خوشحالی رو به مزاح آورده بودند. از جوان تا پیرشان شوخی می کردند و می خندیدند. و الان اشکهاشان جاری و صداهاشان به درگاه اله یکتا بلند است. خدایا امشب شب قدر است یا شب عاشورا؟ و شاید شب قدر این عاشوراییان باشد.
راستی آن طرف معرکه چه خبر است؟ گویی بساط عیش و نوش است! خمر و قمار که جای خود دارد. قهقهه های مستانه و متکبّرانه هم بلند است. این صدای گلّه ی گرگهاست که از تاریکی به گوش می رسد. نمی دانم چطور قبول کنم که اینها برای رضای خدا تن به کشتن عزیر و در دانه ی رسول خدا داده اند؟! کشتن کسی که تا همین چند وقت پیش، او را به مهمانی خوانده بودند! و نمی دانم چطور قبول کنم که اینها مرد اند؟! بله، خودم می بینم که چادر و پوشیه بر تن ندارند. ولی رسم مردانگی این نیست که چند صد هزار نفر در مقابل چند ده نفر ـ آن هم مهمان ـ بایستند. این میان یک علامت دیگر به رسم تعجّب، خودنمایی می کند. اگر کسی درون این گروه باشد، شاید هیبت سپاهیان، امر را بر او مشوّش کند و نتواند حقّ را بشناسد؛ ولی آنهایی که دارند از دور به طرف سپاه پسر زیاد نزدیک می شوند که دَویّ زنبور عسل را از زوزه ی گرگ تشخیص می دهند. اینها چرا طرف گرگها می روند و از عسل سعادت فراریند؟! باز نمی دانم. مگر اینها چقدر از عصر رسول خدا فاصله گرفته اند که یادشان رفته پیامبر اعظم (صلّی الله علیه و آله) درباره ی حسن و حسینش چه فرمود؟ مگر نفرمود که اینها امامند. بنشینند یا قیام کنند؟(1) چه شده که الان بعد از فقط 50 سال، چنین شتابان به بیراهه می روند؟
به هر حال امیدوارم حرّ آنجا نماند. او که به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ارادت دارد. او که به حسین (علیه السلام) جسارت نکرد. باز تعجّبم اینجاست که چرا تا کنون بین نفس و مولا محیّر است. چرا هنوز نتوانسته تکلیفش را با دلش روشن کند؟ به هر حال تا صبح فرصت دارد. خدایش نگه دارد!
از اصحاب آب و نهر خسته شدم. همه چیز تکراری و بی محتواست. بروم، ببینم اصحاب تشنگی و عطش دل کویریشان چه سان است؟ باز صدای عسل می آید و کندو و مناجات. و زمزمه ی قرآن حسینی که از همه زیبا تر است. خضوع و خشوعش که کون و مکان را به سجده آورده است. این میان، صدای قدمهای یک پهلوان هم می آید. قدمهایی که صدای تسبیح می دهند و بوی خلوص و زهد. پدری که فضیلت از او نشأت گرفته است. همان که در میان بنی هاشم قمری درخشان است. آری! اوست که دور خیمه ها می چرخد و نه تنها به زنان و کودکان، که به سربازان سر باز هم آرامش می دهد. او یک پیام هم برای زینب دارد. می گوید: زینب راحت باش. عبادتت را بکن. فردا شب تو هم مثل من باید قدم بزنی. الان هر چه می خواهی در برابر خدایت قیام و رکوع و سجود کن. فردا شب، این قدمها برای نماز ایستاده یاریت نمی کند. فردا تو پناه کودکانی.
آن قدر این شب زیباست که نمی خواهم تمام شود. و آن قدر فردا مصیبت سنگین است که نمی خواهم فرا برسد. برای همین، نوشته ام را نا تمام رها می کنم و می گویم: مکن ای صبح طلوع! ...(2)
----------------------------
1. الحسن و الحسین إمامان ِ، قاما أو قعدا.
2. ولی چه فایده که ورای این شب روشن، صبحی تاریک در راه است و اشک و گریه و خون و اسارت و... وای از دل زینب!
چند وقتی است که عدّه ای، دنبال ترویج عمل خرافی قمه زنی هستند و برای اثبات شرعیت آن آسمان ریسمان می کنند. به طوری که حتی به بعضی بزرگان و مراجع از جمله حضرت آیت الله العظمی بهجت (حفظه الله) هم نسبت هایی را داده اند. برای این که افکار عمومی کمی روشن تر شود، استفتائی از این بزرگوار را در ادامه ی این پست می آورم. امیدوارم که مردم مسلمان و شیعیان و مریدان واقعی امام حسین (علیه السلام) با تأمّل بیشتری به این قضیه نگاه کنند، و فریب ظاهر برخی نوشته ها و شب نامه های موجود را نخورند.
متن کامل این استفتا و پاسخ آن بدین شرح است:
«محضر مبارک مرجع بزرگوار، حضرت آیتالله العظمی بهجت(دام ظله العالی)
سلام علیکم؛
به استحضار مبارک میرساند، مدتی است یک لوح فشرده (سی دی) با عنوان «حقیقت مظلوم» در ارتباط با فتوای مرحوم اصفهانی به وجوب قمهزنی، تکثیر و توزیع گردیده و در آن با نقل قول و انتساب مطلبی به جنابعالی در راستای تقدس خون قمهزنان و وصیت حضرتعالی برای همراهی در کفن و قبر خود بهرهبرداری نموده و در این مطلب استناد به حضرتعالی نمودهاند، مستدعی است در جهت تنویر افکار مقلدین حضرتعالی نسبت به صحت و سقم مطلب مزبور اعلام نظر نمایید. باتشکر، جمعی از مقلدین حضرتعالی، تهران، مسجد امام موسیبن جعفر(ع)
پاسخ:
باسمه تعالی
آن چه بنده نقل کردهام، مخالفت مرحوم استاد آقا سید ابوالحسن اصفهانی (رحمت الله علیه) با عملیت قمه و آن که تا آخر هم مخالف ماندند و هیچ اجازه ندادند.
اما بنده چنین لباس خون آلودی ندارم و چنان وصیتی هم نکردهام»

برای اطلاع بیشتر به اینجا مراجعه کنید.
این هم کتابی در جواب برخی شبهات موجود در باره قمه زنی
کتاب دست پنهان
در این رابطه:
فیلم توضیحات صریح آیت الله بهجت درباره قمه زنی و
سخنان منسوب به ایشان
برف با همه ی زیبایی هایش، امتحانی بود که به ما نمره ی شعور اجتماعی داد. راستش این چند روزه خیلی اذیّت شدم. خیلی هم درس گرفتم. مردم پیرامون خود را هم بیشتر شناختم. انسانهایی را دیدم که برای راحتی خود، برف جلو راه مردم می رختند و از زمین خوردن انسانها و صدای شکستن دست و پاهای خلق الله واهمه ای نداشتند؛ و کسانی دیگر که برای راحتی دیگران، همان برفها را می روفتند و به کناری می ریختند و از زحمت نفس لذّت می بردند؛ از کسی هم انتظار هیچ پاداشی نداشتند. و کسانی که از کنار این همه اتّفاق می گذشتند و اصلا نمی فهمیدند چه دارد اتّفاق می افتد.
راستش، ما ایرانی ها سه گروه هستیم: گروهی که خیلی نامردند؛ منافقند؛ دم از انسانیت و شرف و مردانگی می زنند. ولی هنگام امتحان، همه ی سخنوری های خود را فراموش می کنند. تا وقتی حقوقشان در خطر است، فریاد «وا اسلاماه»، «وا شرفاه» و «وا عدالتاه» آنها بالاست. ولی وقتی نوبت خودشان می رسد، تنها چیزی که مهم نیست، انسانیت است. و تنها چیزی که مهم است، منفعت شخصی یا گروهی آنهاست. گروه دوم بسیار با گذشت و ایثارگر هستند. کم حرف می زنند؛ ولی وقت عمل، از همه پرکارترند. اگر بگوییم کشور ما، پیشرفت، آزادی و امنیت خود را مدیون این گروه است، گزافه نگفته ایم. گروه سومی هم هستند که بهترین نام در خور آنها «حزب باد» است. آنها اصلا نمی دانند دنبال چه هستند. بیشترین همّت آنها این است که هر گروهی حاکم شدند، با آنها باشند. هر جا جمعیت بیشتر بود، طرف آنها کشیده می شوند. آنها انسانهای خاکستری هستند و برای رسوا نشدن، همیشه همرنگ جماعت می شوند. برایشان هم مهم نیست جماعت، چه جماعتی باشد.
راستی جامعه ی زمان ما چقدر شبیه به جامعه ی کوفیان زمان حسین بن علی (علیهما السلام) است! البته این مسلّم است که حبیب های زمان ما از حبیب های صدر اسلام بیشترند. و البته که یارانی مثل یاران امام حسین (علیه السلام) هم در زمان ما کم نیستند. ولی سؤالی که تک تک ما باید از خود بپرسیم این است که: «من در کدام جماعتم؟» آیا من در وجود خود، حرّ هستم، یا عمر بن زیاد، یا شمر بن ذی الجوشن، یا...یا حبیب بن مظاهر اسدی؟ سؤالی که در صحنه ی پیکار باید جوابش را گرفت.
لیست کل یادداشت های این وبلاگ


















