دانش با عمل همراه است . پس هر که دانست عمل کرد و هر که عمل کرد دانست و دانش، به عمل فرا می خواند، پس اگر او را اجابت کرد چه بهتر و گرنه از او جدا و دورمی شود [امام صادق علیه السلام]
   1   2      >
شنبه 26 اسفند 1385 , ساعت 10:0 عصر


 


گفتند امسال سال پیامبر اعظمه. گفتم پس باید تلاش کنم پیامبرم رو بهتر بشناسم. هر چی باشه دینم رو از ایشون گرفتم. غیر از اینکه توی دعای آخر الزمان هم اومده که


اللّهم عرّفنی نبیک... پس باید سعی کنم بشناسمش تا...


ولی امسال بهونه بود. من باید از خیلی وقت قبل تلاش می کردم تا بشناسمش. با سلامتی(همون وجه مثبت ناسلامتی) ما یعنی مسلمونیم ها!!! تازه این اوّل راهه. وقتی شناختیمش باید دنبالش هم بریم. هر جا که اون رفته. تا عرش. تا معراج. ولی چطوری؟ من که توی ساده ترین احکام مسلمونیم موندم. حالا کجا تا پیامبر بشم و به عرش برم... حالا اوّل بشناسمش تا بعد...


همین طوری با خودم کلنجار رفتم و رفتم و رفتم تا یه دفعه شد 26 اسفند 85. ای دل غافل!من که حتی یه کتاب هم کامل در مورد پیامبرم نخوندم. چه برسه به اینکه بشناسمش و چه برسه به اینکه دنبالش برم. آخه من چند تا از خوبیهای اون رو تونستم داشته باشم؟


دوباره با خودم گفتم عیب نداره اوّلا تو که پیامبر نیستی. ثانیا حالا حالا ها وقت هست. یه دفعه یادم به جریان ماه رمضان و اون مقاله هه افتاد.. نکنه یه دفعه چشم باز کنم ببینم عمری گذشته و مثلا شده سال 1400 هجری شمسی و من هنوز اندر خم یک کوچه ام.


تازه  مگه قراره من پیامبر باشم تا راه اون عزیز رو برم؟! همین که قبول کردم مسلمون باشم یعنی اینکه بی حرف پیش دنبالش باشم. اصلا منشأ خیلی گمراهی ها و انحرافها همین یه سؤاله. «مگه من پیامبرم؟»


یادم میاد چند وقت قبل هم سر همین یه سؤال با یه نفر بحثم شد. من می گفتم امام خمینی (ره) فلان طور بود. اون می گفت مگه من امام خمینی(ره) هستم.


خوب مگه امام (ره) از اول امام بود؟ یا مگه تو قرآن نوشتند برای معراج یا عرش رفتن باید پیامبر بود؟! شاهدش هم اینکه یه جوون به نام علی بن ابی طالب تا آخر خط دنبال پیامبر بود. اون وقت هم که ظاهراً امام نبود. مثل خیلی ما جوونها می تونست دنبال یلّالی تلّالی (خیلی سخت نگیرین یه نمونه خوش گذرونیه دیگه)باشه. ولی قدم به قدم تا عرش دنبال پیامبرش رفت.


پس باید تا سال پیامبر اعظم تموم نشده شروع کنم. چون آخر این سال نه پایان سال پیامبر اعظمه که تازه اوّلشه. یعنی مبدأ زمانی همین امساله که چند روز بیشتر به پایانش نمونده. و مقصد خداست. باید شروع کنم.


به نظر شما از کجا باید شروع کرد؟؟؟



جمعه 11 اسفند 1385 , ساعت 2:0 عصر

 


 


 



 


بوی ماندگی می دهد
کوچه های شهر کوفه
چقدر راکد است
دل مردمانش
بومیان کوفه
از شهر خدا
صد هزار سال نوری دورند
و جالب این که
شهروندان یک طفّ
در جوار این شهر
همسایه ی باغ خدا هستند
آن بیابان کربلاست
که حالا
بعد از چهار قرن و ده سده
هنوز شهر است
مرکز استان شهدا



یکشنبه 8 بهمن 1385 , ساعت 12:50 عصر

 



السلام علیک یا ابا عبدالله
و علی الارواح التی حلّت بفنائک
علیک منّی سلام الله أبداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار
و لا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتک


السلام علی الحسین
و علی علیّ بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین



بیایین با هم بریم کربلا
پس اوّل قلبتو بسپار به خود آقا و یه صلوات بفرست و روی اسم نازنینش کلیک کن


یا حسین



التماس دعا


پنجشنبه 28 دی 1385 , ساعت 12:51 صبح

بسم الله  الرحمن الرحیم


قسمت دوم


   از همة دوستان عزیز معذرت خواهی می کنم که یه مدّت طولانی فاصله افتاد و نتونستم خدمت برسم. به هر حال ادب وبلاگ نویسی می طلبه که از همة اونهایی که توی این مدّت اومدند سر زدند شدیداً عذرخواهی بشه. اصلاً فکر نمی کردم که چند روز چندین روز بشه. البته دست خودم نبود. یه مدّت که طبق وظیفة دیگه ای که داشتم نتونستم خدمت برسم. یه مدّتی هم کار جستجو و ترجمة بعضی سایتهای خارجی در این مورد طول کشید. چون نمیشد به ترجمه های موجود اعتماد کرد. به هر حال این جور جاها، شیطنت زیاده.


از دوستانی هم که لطف کردند و کامنت دادند تشکَر می کنم؛ اگر چه بعضی هاش خیلی به بحثمون ربط نداشت.



 


   داشتیم می گفتیم که جناب رییس جمهور مدّتیه که شروع کردند به نوشتن نامه هایی به سران و مردم کشورهای مختلف. ما دو سؤال مطرح کردیم و الآن می خوام در مورد اونها بحث کنم.


   بنده معتقدم که با توجه به شرایط موجود جهان این نامه ها نه تنها بی تأثیر نیست که خیلی هم تأثیر گذاره. البته هر جریانی که توی دنیا پیش میاد نمی تونه بیشتر از اندازة خودش تأثیر بگذاره و ما باید ببینیم اون چیزی رو که ازش توقع داشتیم برامون ایجاد کرده یا خیر. این مسلّمه که این جور نامه ها نه امثال بوش و بلر رو مسلمون میکنه و نه سیاست اومانیستی اونها رو تغییر میده. ولی این را هم نباید فراموش کنیم که الآن نظام سلطه دنبال حذف کردن نام اسلام و به تبع، نام جمهوری اسلامی ایران از صحنة بین الملله. به هر وسیله ای هم برای رسیدن به این هدف متوسّل میشه. علّتش هم واضحه. ایران توی این مدّت 27 سال تونسته دلهای بسیاری رو از خواب غفلت بیدار کنه و به اونها بفهمونه که این گرگها، دشمنان بشریت هستند که لباس گوسفند پوشیدند. اینها نه دنبال ایجاد آزادی و استقلال برای ملّتها هستند و نه دنبال چیزی غیر از منافع خودشونند. اصلاً نمیتونند به چیزی غیر از منافع خودشون فکر کنند. این وسط ملّتها هستند که باید مواظب خودشون باشند که اسیر دست اونها نشند.


   خوب؛ چی میتونه سیاستها و افکار پلید امپریالیسم رو از مردم مخفی کنه و جلو این روشنگری رو بگیره؟ مسلّماً چیزی بهتر از سانسور و حذف نام و خاموش کردن صداها و ایجاد بدگمانی و اتهام نسبت به متولّیان روشنگری باعثخام شدن دولتها و ملّتها نمیشه. حالا اگه جمهوری اسلامی ایران بتونه از راههای معقول جلو این کار رو بگیره، خیلی از راه را رفته. هدف هم نه استعمار کشورها و نه چپاول اونهاست. هدف رسوندن بشریت به کمال و استقلالشه. این دستور اسلامه و اگه مردم و دولتمردان کشورهای اسلامی به اون عمل نکنند، چه کسی باید بهش عمل کنه؟ مگه اسلام نمی فرماید که خدا شما رو آزاد آفریده و نباید اسیر و مطیع کسی جز او باشید؟ مگه اسلام با خشونت بی جا مخالف نیست؟ مگه چیزی جز روشنگری تونسته اسلام رو تو دل مردم جا بده؟


   توی این دنیای وحشی که با همة غولهای رسانه ای دارن اسلام را خشن و تروریست و مسلمونها رو یه مُشت حیوون انسان نما نشون میدن که چیزی جز ظلم و کشتار نمی فهمند فقط و فقط روشنگری میتونه انسانها رو بیدار کنه و چشمشونو به واقعیتهای اسلام عزیز باز کنه. بهترین عامل مقاوم در برابر سانسور و حذف هم نامه ها و سخنرانیهای رسمی دولتمردان اسلامیه. همچنین هر کسی که بتونه  یه تریبون برای بیان پایة فکر اسلامی و افکار بشر دوستانة اون داشته باشه. این وظیفة هر مسلمونیه. قلبهای پاک که این نور بهش بتابه خود به خود به راه میاند. نیاز به هیچ زوری هم نیست. ما مثل غرب نیستیم که برای رسیدن به هدفمون هر جنایتی رو انجام بدیم. اسلام دین دل و قلبه. اسلام اون جایی هم که دستور به خشونت داده، در کنارش میخواد دلهای مرده رو بیدار کنه.


 وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَاْ أُولِیْ الأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ 179بقره


توی جنگ هم میخواد با نابودی دلهایی که هرگز بیدار نمیشند به دلهای دیگه تلنگر بزنه و اونها رو روشن کنه.


یه نکته هم در مورد بعضی سایتها مثل سایت روزنامة فاکس نیوز بگم. همه میدونند که این سایتها و روزنامه ها ابزار دست صهیونیسم جهان خوار هستند. اگر چه در ظاهر دم از آزادی بیان میزنند؛ در واقع چیزی جز تبلیغ صهیونیسم وضربه زدن به اسلام نیستند. سانسور هم که حرف اوّلشونه. البته این را هم بگم که توی آمریکا همین الانش حدود 40% مردم امریکا طرفدار بوش هستند و خود اینها کم نیستند. به هر حال یه نامه نمیتونه همة این جمعیت زیاد رو تغییر بده.



 



   امّا در مورد سؤال دوم که قرار شد بحث کنیم باید بگمادامه مطلب...

پنجشنبه 9 آذر 1385 , ساعت 1:6 صبح


همون طوری که میدونید مدّتیه آقای احمدی نژاد نامه هایی رو به سران و ملّتهای مختلف میفرسته.
جدیداً ایشون یه نامه خطاب به ملّت امریکا نوشتند که میتونید اون رو از
اینجا بخونید.


نکته ای که به نظر میرسه اینه که:


اوّلا هدف یا اهداف ایشون از ارسال این جور نامه ها چیه؟
آیا واقعاً ایشون امید دارند با این نامه ها دولتها و ملّتها هدایت بشند و به خواسته های ایشون
_که البته خواسته ی همه ی مردم ایران و از آرمانهای انقلابه_
عمل کنند؟

ثانیًا آیا ایشون واقعاً در جایگاهی هستند که این جور نامه ها رو بنویسند یا نه؟
بعضی معتقدند که بله ایشون نه که حق دارند بلکه وظیفه دارند این کار رو بکنند. و ما باید به وظیفه مون عمل کنیم. نتیجه با ما نیست...
در مقابل بعضی شدیداً این کار ایشون رو بد میدونند و گاهی هم بعضی ها به دید تمسخر نگاه می کنند. بعضی ها میگند مگه ایشون امام یا رهبر انقلاب هستند که از این کارها میکنند؟اون امام (ره) بود که به گرواچف نامه نوشت.آدم باید قدر و منزلت خودشو بدونه و پاشو از اون فراتر نگذاره...
من در این مورد به تفصیل توی نوشته ی بعدی صحبت میکنم.
ولی
دوست دارم قبل از هر اظهار نظر شخصی از نظرات شما استفاده کنم.
پس اگه در این زمینه نظری دارید بفرمایید تا مورد استفاده ی دوستان قرار بگیره.
صمیمانه از نظرات شما هر چقدر هم خیلی موافق یا خیلی مخالف باشه
استقبال میکنیم.


شنبه 4 آذر 1385 , ساعت 5:57 عصر

 


  


 چند وقتی بود که مریض نشده بودم. دیگه داشتم نا امید می شدم. با خودم می گفتم : این قدر بد شدی که حتّی خدا هم ازَت قطع امید کرده. حتّی حاضر نیست توی این دنیا سبکت کنه. آخه وقتی به خودم نگاه می کنم شرمنده میشم...امّا نه ..مثل اینکه دوباره حالم بد شده. صبح نشده حالم بد شد. یه سرما خوردگی سخت..


    فرض کن یه آدم بسیار محترم که به همه لطف داره. اون وقت شما بیایی جلو همۀ مریدهاش بی دلیل بزنی توی گوشش. اون هم هیچ عکس العملی نشون نده. اصلاً به روی خودش نیاره. مثل اینکه اتّفاقی نیفتاده. بعداً یواشکی اشاره کنه که حالا تا بعد. و شما میدونید که هر روزی نیست که چند بار بهش نیاز نداشته باشید. حالا بیا و درستش کن. اگه توی جمع حال آدمو می گرفت، خیلی سبک تر بود. لااقل بعداً دیگه کاری به کارمون نداشت. توی بزنگاه آدمو رها نمی کرد. چه حالی بهمون دست میده؟! حالا یه آدمی که اصلاً اهل انتقام هم نیست و اصلاً این اتفاقها هیچ ضربه ای به شخصیتش نمی زنه. بقیه هم اگه دوستش دارند و مریدشند نه به خاطر دستگیری هاشه. بلکه بقیه بهش عشق می ورزند و حاضرند براش هر کاری بکنند. حالا شما یه جسارتی به این آدم کردید؛ این جا دیگه آدم می خواد زمین دهان باز کنه و درستی قورتش بده. حتّی نمی خواد روی زمین راه بره.


   امّا قربون خدا برم که نمیذاره سر بزنگاه حال ما رو بگیره. به هر بهانه ای شده همین جا سبکمون می کنه. گاهی یه ضرری به آدم می زنه. گاهی یه بلایی مریضیی چیزی و ... همین جا راحتمون می کنه که بعداً جلو مریدهاش توی صحنۀ محشر حالمونو نگیره. 



 


   خدا ممنونتم. چاکرتم. واسَت می میرم. لطف کردید مریضمون کردید. مطمئن شدم هنوز هم دوستم دارید...


 


   «خدا جون! نمی دونم کدوم موقع بیشتر باید شکرت رو بجا بیارم. اون موقعی که سالمم و نیرومند. اون موقعی که خیلی راحت می تونم از نعمتهات استفاده کنم. اون موقعی که خیلی راحت می تونم عبادتت رو بجا بیارم و تو رو از خودم راضی کنم..یا الان که توی بستر بیماری افتادم.. اون هم نه فقط یه بیماری. طبق وعدۀ خودت چیزی که باهاش پاک میشم. حالتی که توی اون نگاه ویژه به من داری.. به همین بهانه گناهام رو از کارنامه ام حذف می کنی..از کثافت بدیها خلاصم می کنی..و توبه رو به یادم میاری..»(صحیفۀ سجّادیه دعای وقت بیماری)


   خدا .....



   شکرت...



سه‏شنبه 30 آبان 1385 , ساعت 6:56 عصر


وفات جانسوز مرجع تقلید شیعیان جهان


حضرت آیت الله العظمی


میرزا جواد آقای تبریزی


را به محضر امام زمان و رهبر معظم انقلاب 


و به همه ی دوست داران و مقلدان ایشان


خاصه شاگردان ایشان تسلیت عرض می کنم.


خدایا ما را هم از رهروان راه ایشان قرار بده.


ادامه مطلب...

دوشنبه 29 آبان 1385 , ساعت 12:0 عصر

 


 


 


 چند روز قبل یک فروند هلیکوپتر شنوک هوانیروز اصفهان در حوالی نجف آباد سقوط کرد و شش سرنشین اون که در حال انجام مأموریت بودند شهید شدند. ظاهراً علّت اصلی سقوط این بالگرد باید نقص فنّی باشه.


   چند نکتۀ مهم در مورد این اتفاق وجود داره که بد نیست در مورد اون صحبت کنیم:


   اوّل این که این خبر چقدر توی رسانه ها بازتاب داشت. بنده این خبر رو به صورت خیلی خلاصه از اخبار نیمروزی شبکۀ یک سیما شنیدم. ولی هر چی گشتم تقریباً هیچ جای دیگه از این خبر اثری ندیدم. با اینکه اون روز و فردای اون تقریباً به همۀ روزنامه های مهم کشور و سایتها سرک کشیدم.


    نمی خوام بگم سقوط یه بالگرد به اهمیت انرژی هسته ایه یا ... ولی میخوام بگم این خبر در جای خودش ارزش بیان کردن داره. بابا این کادر زحمت کش ارتش دارند با جونشون بازی می کنند تا از مرزهای این نظام مقدس دفاع کنند. توی این شرایطِ تحریم که خارجی ها حتّی حاضر نیستند یه پیچ هواپیما یا هلیکوپتر به ما بفروشند، این سربازان انقلاب با کمترین حقوق و مزایا که اگه بشنوید خنده تون میگیره دارند به نظام خدمت می کنند. همین ها هستند که تا امروز تونستند این همه هلیکوپتر و هواپیمای نظامی رو زنده نگه دارند ویا بازسازی کنند.حالا رسانۀ ملّی فقط یه خبر چند ثانیه ای در مورد اون پخش میکنه و بسیار بسیار گذرا از اون رد میشه. بقیۀ جراید و رسانه ها هم که اصلاً هیچ. خنده دارتر اینه که یکی از روزنامه ها خبر سقوط یه هواپیمای تفریحی تو یه کشور آمریکای جنوبی رو همون روز توی خبرهاش  آورده بود، ولی از شنوک جان به کفان انقلاب هیچ خبری نبود.


   این اتفاق یک بار دیگه هم تکرار شد. میدونید کی؟؟دقیقاً روزی که هواپیمایc-130  ارتش سقوط کرد. چرا باید صدا و سیما و روزنامه ها روی کشته یا شهید شدن هم کارهای خودشون این قدر زوم کنند و تا چهلم اونها مراسم بگیرند و همۀ مردم ایران رو توی عزای خودشون شریک کنند. ولی اسم رزمنده های دلاور ارتشی که در بین اونها بودند حتّی به اندازۀ یک به ده هم ذکر نشه؟! فقط توی برنامۀ ارتش جمهوری اسلامی یه اسم مختصری از اونها برده بشه. آیا اینجا روزنامه نگارها و خبرنگارها با اون حقوق کذایی بیشتر مورد تقدیر هستند که تصادفاً توی یک واقعه در حال خدمت شهید میشند یا کادر زحمت کش ارتش که هر روز با این اتفاقات دست و پنجه نرم میکنند و مخلصانه دارند برای امنیت این مرز و بوم زحمت می کشند؟؟ آیا همسر و مادر اون خبرنگار که توی ناز و نعمت هستند لایق تر برای تقدیره که یا اون مادر یا خانمی که وقتی صبح علی الطلوع با پسر و همسرش خداحافظی می کنه نمی دونه تا بعد از ظهر زنده هست که برگرده خونه یا نه؟؟تازه اگه برگرده و مأموریتی چیزی بهش نخوره؟؟؟


   من نمی خوام زحمتهای خبرنگارها رو دست کم بگیرم و بگم اونها کاری نمی کنند.اتفاقاً  گاهی اونها هم از جونشون مایه میگذارند. ولی میخوام به رسانه ها بگم که شما باید منصفانه کار کنید و مسایل قشری و شغلی خودتونو در کارتون وارد نکنید. ما قبول داریم که تعداد  زیادی خبرنگار و... در حال انجام مأموریت شهید شدند که خیلی از اونها هم عناصر مفید و مخلصی برای انقلاب بودند. ولی این نباید باعث بشه که خبر اونها بزرگنمایی بشه و یا بقیۀ حوادث مهم در کنار اون کمرنگ بشه. اگه از شهدای خبرنگار باید تقدیر بشه، مگه این شهدا از اونها کمترند؟؟


   مسألۀ دوم که میخواستم در موردش صحبت کنم ، شرایط تحریمه. به نظر من شهدایی که مردم  در اثر تحریم به انقلاب تقدیم می کنند هم باید به لیست جنایتهای امریکا و همدستانش اضافه بشند. چرا که اگر چه تحریم برای ملّت ما برکت داشته و باعث پیشرفتمون شده، همین تحریم عزیزان فراوونی رو هم از ما گرفته. ملّت ما همون جوری که انقلاب رو ارزون به دست نیاورد، همون طور هم انقلاب رو ارزون نگه نداشته. این هم یکی از مواردیه که باید به لیست خونخواری های دشمنان اسلام و انقلاب اضافه کنیم.


   سومین نکته که به نظرم در این مورد ضروریه حرف دل خیلی از همین خدمتگذاران واقعی نظامه. اگه دولتهای بعد از انقلاب سرمایه دارند که برای وزرا و هم قطارانشون امکانات رفاهی ایجاد کنند، باید سرمایه داشته باشند که برای قشرهای مستضعف که شغلهای حسّاس دارند هم یه کم از این امکانات رو ایجاد کنند. اگه دولت آقای خاتمی بودجه داره که برای سفرهای رییس جمهور یه هواپیمای رفاهی بخره که توش همه نوع امکانات از جمله استخر و سونا و غیره باشه، باید بودجۀ تهیۀ لوازم ضروری و تجهیزات نظامی رو هم داشته باشه که بسیار پر اهمّیّت تر از هواپیمای رییس جمهوره؛هر قدر هم که گرون باشه. اگه آسایش رییس جمهور و وزراش مهمه جون نظامی های ما هم عزیزه. حالا سختی های دیگه ای رو که اونها میکشند، فاکتور میگیریم. به هر حال مردم نمی تونند ببینند که مسوولین در رفاهند ولی جوونهاشون دارند با کمترین امکانات و احتمال هر نوع حادثه ای زندگی می کنند.



   البته من از زحمت های مخلصانۀ رییس جمهور مردمی جناب آقای دکتر احمدی نژاد تشکر می کنم. انصافاً ایشون و همکاراشون خیلی ساده زیست و به اصطلاح، خاکیند. ولی این از لزوم توجه بیشتر به این سری مسائل کم نمیکنه.


  


پنجشنبه 25 آبان 1385 , ساعت 11:0 صبح


به مناسبت شهادت امام صادق(علیه السلام):


اَلإیمانُ عَمَلٌ کُلّـُهُ وَ القَولُ بَعضُ ذلِکَ العَمَل


ایمان سراسر عمل است و گفتار بعضی از آن عمل است.


با توجه به این روایت میتونیم بفهمیم که دینداری به این راحتیها که بعضی ها فکر می کنند نیست. با ظاهر سازی نمیشه دین داشت. مؤمن واقعی توی صحنۀ عمل شناخته میشه.اگه اونجا موفق بود دینش کامله ولی اگه توی عمل کم آورد معلوم میشه که خیلی خودشو نساخته و به قول روایت معروف امام حسین (علیه السلام)دین فقط لقلقۀ‌ زبونشه.
در روایات مربوط به آخر الزمان هم داریم که مردم اون زمان دین را فقط وقتی قبول دارند که به نفعشون باشه. همین که بعضی احکام دین به ضررشون تموم شد دور دین رو خط قرمز میکشند و ازش فاصله میگیرند.
بنابر این آدم نباید فریب ظاهر افراد رو بخوره. چه بسا کسانی که در ظاهر خیلی متدینند ولی پشت پرده شون معلوم نیست که چی هستند. و چه بسا کسانی که ظاهرشون فقط یه آدم معمولیه ولی از اولیاء خدا هستند.
هر دو گروه فقط و فقط وقتی شناخته میشند که مورد امتحان قرار بگیرند. توی صحنۀ‌ عمله که قدر و منزلت و شجاعت امثال مالک اشترشناخته میشه. و توی صحنۀ عمله که پستی و سادگی امثال ابو موسی اشعری رو میشه.
مؤمنهای واقعی وقتی هم که حرف میزنند به عنوان انجام تکلیف صحبت می کنند. یعنی نگاه میکنند کجا حرفهاشون اثر داره و مفیده،همونجا صحبت میکنند یا کجا صحبت کردن فایده نداره اونجا ساکت هستند. یعنی به موقع حرف میزنند و به موقع هم سکوت میکنند.


به نظر شما آدم چطور میتونه تمرین کنه توی عمل انسانیتش رو نشون بده؟ یا چطور میتونه ملکۀ درست حرف زدن را به دست بیاره که کجا حرف بزنه و کجا ساکت باشه؟


شنبه 20 آبان 1385 , ساعت 9:0 عصر

هوا خیلی سرد شده بود.چند دقیقه ای می گذشت که منتظر یه تاکسی بودم. اون موقع روز به راحتی تاکسی پیدا نمی شد. چون جاهای دیگهً شهر شلوغ بود و سواری ها معمولا به اون قسمتها میرفتن. دیگه داشتم خسته می شدم که یه جنبدهً نارنجی از دور برق زد. آره !خودش بود. یه تاکسی. دستمو تکون دادم و گفتم:خیام..راننده تا اسم خیام رو شنید پاشو محکم چلوند رو پدال ترمز. مثل اینکه مسافر قحطی اومده باشه. به هر حال سوار شدم. با لبخند سلام کردم و یه خسته نباشیدی گفتم. اما جز یه جواب خشک و خالی چیزی گوشم رو نلرزوند.ناراحت نشدم. میدونستم این راننده ها چه حالی دارن. از کلهً صبح با کمتر! از هزار نوع مسافر سر و کله زدن خیلی حوصله میخواد. به هر حال هر کسی یه ظرفیتی داره. راننده یه نیم نگاهی به قیافهً من کرد و بعد اینگار که تازه یه نفر رو پیدا کرده باشه سفرهً عُقده هاشو جلوش پهن کنه شروع کرد به درد و دل کردن. همش هم از اون درد دلهایی که تو مملکت ما خیلی تکرار میشه. پارتی بازی،کم کاری، سرگردون کردن ارباب رجوع، رشوه، و....البته این رو هم بگم که مایهً خوشبختی ما طلبه های تازه به دوران رسیده هست که باید همهً کاسه کوزه های این مملکت امام زمون تو سر ما بشکنه.خوب چیکارش میشه کرد. بیچاره ها فکر میکنن ما با شخص رییس جمهور یا وزیر ... پسرخاله ایم و سر برج حقوقشونو با ما نصف میکنن.اگه به ما نگند به کی بگند؟؟ تازه باید خوشحال هم باشیم که مردم ما رو محرم میدونن و درد دلشونو به ما میگند. حالا اگه یه بابایی هم یه چند تا فحش محترمانه از باب «کنایهً مضمره» نثارمون کرد، اون را هم باید نوش جون کنیم دیگه. خوب طلبه شدیم برای چی؟!


ازهمهً اینها بگذریم.داداش و آبجی های محترم ما که شما باشید، از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من تازگیها بعد از ساعتها تفکر و عبا به سر کشیدن تو اتاق مطالعه و بحث و جدلهای احسنی که با حضرات علمای خواهر و برادر داشتم به یه کشف بزرگ دست پیدا کردم که شاید قبل از من هم چندین نفر از محققین هم اونو کشف کرده باشن.این اکتشاف بزرگ رو اینجا خدمت انورتون عرض نمی کنم.میذارم آخر داستان که مجبور بشین همه شو بخونین.


(البته فکر نکنید که من این روده درازی ها رو دارم خارج از چارچوب داستان خدمتتون میگم ..نه اینها همه فکرهایی هستند که توی تاکسی مثل یه خروار خاکستر به مُخم خطور کرد.)


خلاصه تو این فکرها پیله کرده بودم که یه دفعه بوق تاکسی رشتهً همه شو تو ذهنم پنبه کرد. آقای رانندهً محترم هم طبق اخلاق تعداد خیلی اندک و ناچیزی از راننده ها شروع کرد به فحش دادن به طرف. حالا سرحساب شدیم ببینیم چی شده دیدیم یه بابایی ناغافل و بدون توجه به حق تقدم وسایل نقلیه پریده وسط خیابون و چیزی نمونده بود که به ماشین بخوره و ... به هر حال خدا رحم کرد چیزیش نشد فقط از ترس رو زمین افتاد و با یه لباس خاکی(آسفالتی) و چند تا ناسزای اهدایی راننده صحنه رو ترک کرد و از داستان ما برای همیشه خداحافظی کرد.آقای راننده تازه بهانه پیدا کرده بود که زمین و زمان را مقصر بدونه و حق خودشو از نظام ناهماهنگ خلقت !بگیره...


«آخه چرا شهدار(همون شهردار) یه فکری برای عبور و مرور مردم نمی کنه؟این پولهایی که از مردم به زور میگیرن کجا میره؟ اصلا ما داریم روزی شونصد میلیون بشکه نفت صادر میکنیم. اینها رو کی میخوره؟ چرا من نباید بعد از ده سال رانندگی یه سمند صفر داشته باشم.پس این خودروی ملی مال کی هاست؟؟....اصلا من نمیدونم این آخوندا تو این کشور دارن چیکار میکنن؟؟..»


خلاصه ما هم ناراحت از اینکه بابا! یه شهروند مثل من و شما قانون راهنمایی رانندگی رو رعایت نکرده حالا شهردار و استاندار و وزیر نفت و معاون فرهنگی باشگاه استقلال و نایب رییس دوم محترم مجلس و فلان حاج آقای منبری و...اینجا چه کاره اند؟؟ما که نفهمیدیم. حالا اگه شما فهمیدین به ما حالی کنین.خلاصه ندونسته از این دنیا نریم.


راننده خیلی جوش آورده بود و من هم از یه طرف داشتم به همون شکلی که خدمتتون عرض شد(کنایهً مضمره) فحش های آب دار نوش جون میکردم و از یه طرف هم از این میترسیدم که نکنه تو این عصبانیت کار دستمون بده و تصادف کنه. خلاصه هر طور بود راننده رو آرومش کردم.


حالا بشنوید اندر احوالات خود راننده: آقای راننده در مدتی که ما مهمون اتومبیلشون بودیم سه چهار تا نخ سیگار دود کرد هوا و بندهً حقیر رو از دودش محروم نکرد. پنجرهً اتومبیل هم که تقریبَا بسته بود و ناچار می بایست مونو اکسیدهای کربن داخل سواری رو ضمیمهً کلمات قصار و آبدار ایشون می کردیم و می فرستادیم ته حلق.


از دیگر احوالات این همسفر مهربان ما اینکه سه تا چراغ قرمز رو زیر سبیلی رد کرد و یه جایی هم اعصاب چند تا رانندهً دیگه رو به هم ریخت. البته نه با حرف.بلکه با عمل.بدون نگاه کردن به اطراف پیچید توی خیابون اصلی...


خلاصه ما رسیدیم خیام و کرایه رو خدمت راننده تقدیم نمودیم. بگذریم از این که 25تومان گرون حساب کرد و ما هم خجالت کشیدیم خدمتشون عرض کنیم. ولی دیگه نتونستم از کشف تازه ای که کرده بودم دست بکشم.خدمتشون عرض کردم :


آقای محترم شما که همه رو تو بدبختی خودتون مقصر میدونید آیا تا حالا فکر کردین با کوتاهی در انجام حقوق شهروندی تو بدبختی چند نفر دیگه شریک بودین؟ مگه این رییس جمهور و وزیر و استاندار و نماینده و کارمند اداره کی هستند؟ از مریخ که نیومدن.یکی پسر خالهً شماست و اون یکی برادرتونه و سومی عموی من میشه و یکی از همینها هم خود من و شما هستیم.جامعه که با دود کردن پر سیمرغ و معجزه و جادو که اصلاح نمیشه. جامعه وقتی اصلاح میشه که من و شما اون رو اصلاحش کنیم.این طور نیست...


راستی...ادامه مطلب...

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[28/2/1387- 4:22 ع] نیستم
[6/2/1387- 11:6 ع] خمود من
[آرشیو شده ها]