امتياز اين وبلاگ با همه ي محتوياتش به احمد واگذار گرديد.

صفحه در حال بارگيري است. لطفا چند روز صبر نماييد!
پيش نوشت: دوستان دعوت کردند بنويسم. نياز به دعوت نبود. همين که اسم «مسلمان» را به يدک مي کشم، کافي است تا رگ غيرتم بجنبد و کاري کنم. اگر مسلمان تر بودم، حتما منتظر موج هم نمي ماندم و نه يک موج، که امواج به راه مي انداختم. آنچه مي خوانيد نامه ي سرگشاده ي من به پيامبر صلح و يار امام زمانم، حضرت عيسي مسيح است که بهترين درودهاي خدا و فرشتگانش نثار او باد.
سلام به تو اي پيامبر زنده. اي عيسي پسر مريم.سلام بر تو که در گهواره هم پيامبر بودي و زبان به حقيقت گشودي. سلام بر تو که در اوّلين سخن، خود را بنده ي خدا معرفي کردي.(1) و از همان نخست به آيندگان سپردي که تو را فقط بنده ي خدا بخوانند و نه خدا و نه پسر خدا و نه حتّي شريک خدا. گفتي تا در تاريخ ثبت شود که اگر عيسي هست، خدا هم هست. و اگر عيسي نباشد، باز خدا هست. خدا را نمي توان کشت. چرا که خدا زندگي بخش است و زندگي و مرگ مخلوق او هستند. و مخلوق در حقّ خالق اجرا نمي شود. و اين را نه فقط در گهواره، که بارها بعد از آن گفتي و تکرار کردي. معجزه هم که آوردي، گفتي بإذن الله. گفتي تا مردم فرق سحر و معجزه را در نام «الله» ببينند. و چه توحيد گر نابي هستي تو اي روح خدا.
گفتم روح خدا. منظورم نه خدا بود و نه شريک خدا و نه پسر خدا. منظورم تو بودي که در بندگي به غايت رسيده اي. و عبد وقتي کامل شد، نفسش رحماني مي شود و مي کند آنچه خدا مي کند؛ جز خدايي. و پر واضح است که خدايي، غير از بندگي است. سلام بر تو که از همان اوّل، قرآن ما را تصديق کردي. نياز نبود قرآن بخواني يا اسم قرآن را به زبان بياوري. همين بس که آنچه قرآن گفته تو هم گفته اي. گفتي بنده ي خدا هستي تا همان جا تکليفت را با سرکشان و اومانيستها روشن کرده باشي. و تا نشان دهي که معيار حقيقت و درستي، امر خداست، نه منافع احزاب و قدرتها و نسلها. و نه حتّي منافع همه ي مردم. و قرآن ما جز اين را نمي گويد. راستي تو مردم را جز به نيکي و احسان و محبّت فرا نخواندي. تو هيچگاه به جنگ و خونريزي دعوت نکردي. تو فرعون صفتي را کوبيدي و به پيروي از خدا فراخواندي. و خدا مهربان است. رؤوف است. خواستار سعادت و آرامش بندگان است. خدا بخيل نيست و ناتوان هم نيست. تو اين خدا را مي پرستيدي و مي پرستي. و به اين خدا دعوت کردي.
سلام بر تو که مبشّر بودي. بشارت دهنده به پيامبري بعد از خودت که اسمي نيکو و ستوده دارد. پيامبري که «احمد» نام دارد.
اي پيامبر صلح و دوستي، اي روح خدا، اي صاحب نفس مسيحايي و اي زنده کننده ي بشرهاي بي جان. اي که جانم به فدايت. گاهي اين سؤال اذيّتم مي کند که اگر تو به خوبي دعوت کرده اي، چرا قوم تو، فرزندان يعقوب، تحمّلت نکردند و قصد کشتنت کردند؟! و هنگام تأمّل به چيزي نمي رسم جز اين که آنها نه با تو، که با خدا دشمن بودند. آنها عيسايي را نمي خواستند که بنده ي خدا باشد. کسي را مي خواستند که تابع اهداف شوم و تلمودي آنها باشد.
اي پيامبر عظيم، اکنون بعد از قرنها، همان قومي که تو را تحمّل نکردند، پيامبري را تحمّل نمي کنند که تو بشارت دهنده به او بودي. و کتابي را برنمي تابند که تأييد کننده ي پندهاي پدرانه ي تو است. نمي دانم از آنها به تو گله کنم يا نه؟ در شهرهاي ما رسم است که اگر کودکاني شيطنت کردند، شکوه به پدرانشان مي برند. و نمي دانم آنها لياقت فرزندخواندگي تو را دارند يا خير. اگر فرزندان تو بودند که قصد هلاکت نمي کردند. و اگر پيروان تو بودند که به جاي منطق، دست به استهزاء دراز نمي کردند. اگر فرزندان تو بودند به جاي صلح طلبي، لشکر کشي و نسل کشي نمي کردند. و اگر تو پدر آنان بودي که کار دنيا به اينجا ختم نمي شد.
اي پيامبر حکمت و اندرز، اکنون اين ناخلفان، به قرآني توهين مي کنند که سراسر، نور و معنويت است. سراسر ايمان به خداست. سراسر رأفت و اخلاص است. قرآني که مي گويد اگر کسي يک انسان ـ بله فقط يک انسان ـ را بکشد، گويا همه ي مردم دنيا را کشته. و اگر کسي يک انسان را نجات دهد، گويا همه ي مردم دنيا را نجات داده است. و قرآني که مي گويد، هيچ کس را به جرم اختلاف عقيده نکشيد. و قرآني که در عين حال مي گويد، از حق خود دفاع کنيد و بدانيد که قدرت ايمان بر همه قدرتها غالب است. آنها اين قرآن را برنمي تابند. قرآني که نور است و تا به حال هزاران نفر را به نيکويي رهنمون ساخته است. قرآني که از نسل کشي منع مي کند و حق پرستي و عدالت را بر قوم و نژاد پرستي و آپارتايد برتري مي دهد. و قرآني که در عين حال مي گويد، علفهاي هرز را بايد از بوستان زندگي بشري، بر چيد تا ديگران را هلاک نکنند و فرجام بشريت را به حيوانيت و باغ صلح را به لجنزار کينه و دشمني تبديل نکنند. آنها اين قرآن را نمي خواهند. کتابي که جز آرمانهاي تو را نمي طلبد.
اي روح خدا، من هميشه براي نجات مردم دنيا دعا کرده ام. هميشه براي رسيدن يک منجي دعا کرده ام. اکنون نيز براي رسيدن تو دعا مي کنم. دعا مي کنم که بيايي و اين مردم بي جان را جان ببخشي. چرا که شنيده ام با آمدن تو جهان پر از کثافت و ظلم، رنگ و روي زندگي مي يابد. شنيده ام تو به رهبري اقتدا مي کني که همه ي بيچارگان عالم آرزويش را مي کنند. و شنيده ام يار او هستي. پس دعا مي کنم که تو بيايي و او هم بيايد. شايد کينه ها و دشمني ها به دوستي و برادري و برابري تبديل شد.
سلام بر تو و بر پيروان واقعي تو، که به پيامبر خاتم پيوستند. و سلام بر تو و بر پيروان واقعي تو که به مهدي آخر الزمان مي پيوندند. و سلام بر تو و بر او باد که دست در دست تو اين جهان خزان زده را بهاري و شکوفا مي کند.
ارادتمند شما
يک مسلمان
اين موج از اينجا شروع شد. من هم دعوت مي کنم از دوستانم جوان ايراني، سرگيجه ها...، حرفهاي جواني، استاد مقامي، کوهپايه ، پاکديده و همه دوستان که نامه اي به پيامبر خدا، عيسي 7 بنويسند.
------------------------------
1. سوره مريم آيه 30 (قال إنّي عبدالله آتاني الکتاب و جعلني نبيًّا)
گاهي از اين طايفه نسوان خبرهاي عجيب و غريبي مي رسد. نمي دانم چرا برخي خرافات و انحرافات از زنها شروع مي شود؟! قطعا منظورم همه آنها نيست. چون شديدًا معتقدم از دامن زن مرد به معراج مي رود. و اينکه خود زن هم به معراج مي رود و تنها ابزاري براي کمال مرد نيست. و باز معتقدم که در کنار مرد، زن به معراج مي رود. و بازتر اين که همه اينها گزاره هايي است تشريعي، نه تکويني. فارسيتر بگويم؛ زن و مرد در کمال و ضلال يکديگر مسؤولند. اينها را گفتم تا درباره آنچه مي گويم، بد فهمي پيش نيايد.
چند سال پيش که جريان خرافي بي بي سه شنبه و جريان محرمانه بودنش، را شنيدم، به خودم قبولاندم که کار، کار جهالت است نه زن. البته دست تزوير و کيد زنانه هم در اين جريان کم تقصير نبود و نيست. نشان به آن نشان که از ارکان اين مراسم کاملاً زنانه اين است که اگر مردي از نشست سه شنبه شب طائفه ي بانوان بو ببرد، ديگر اثر نمي کند و مخارج سفره از جيب صاحبش ـ که البته از جيب شوهر بيچاره ـ رفته است. جريان روضه ي بانو سيندرلّا هم که حسابي مضحکه شده بود براي ما مردها. نمي دانم خانم روضه خوان از کجا گير آورده بودند که روضه ي بانوي مرحوم سيندرلا را برايشان بخواند. و البته در اينجا هم مردها نمي بايست بفهمند و گرنه اثر بي اثر. خرافه و مضحکه بودن اين دو امر پر واضح است.
ماجرا وقتي برايم شگفت آور و تعجّب انگيز شد که شنيدم جمعي از بانوان مذهبي ما که اهل نماز و روزه هم هستند و اتّفاقًا پامنبري قرصي هم براي طيف روحانيت به حساب مي آيند، مراسم جديدي را ابداع کرده اند. مراسمي که خمير مايه اش را از توسّل و دعا و مناجات مي گيرد. امّا ترکيبش بوي بدعت مي دهد. و امّا تر اينکه مزاحمت و مردم آزاري، اين مراسم را همراهي مي کند.
و امّا شرح ما وقع: چند سالي است، شب اوّل ماه ربيع الاول عده اي که غالبا خانم هستند (رجوع کنيد به پاراگراف اوّل) از حدود نيمه شب تا خود اذان صبح، با گرفتن شمع، در مساجد را مي کوبند و مسجد به مسجد مي روند تا هفت مسجد. و طبق معمول، پياز داغ اين حرکت، دعا و توسّل است. البته من که هنوز نفهميده ام منظورشان چيست، ولي شنيده ها مي گويد براي تسلّي دادن به فاطمه زهرا 3 يا جهت رفع غم و اندوه و برآورده شدن حاجات است.( و باب تحقيق همچنان باز است.) جالب، اين که برخي بانوان طلبه هم شيفته ي اين مراسم شده بودند که البته بعدها برخي،به عنايت حضرت زهرا3 مستبصر گشتند.
اين که گفتم نه براي ايجاد نزاع زنانه ـ مردانه بود، و نه براي بستن باب دعا و مناجات. هدف، هشدار دادن به اين است که گاهي انسان ـ بي آن که بخواهد ـ سبب ايجاد يا رواج يک بدعت و خرافه در دين مي شود. گاهي جاهلان يا سودجوها از احساسات پاک مذهبي گروهي استفاده مي کنند تا ضربه اي به دين وارد شود. در اينجا، گناه مؤسّسين اين خرافات، قطعي است. ولي ديگران هم که راه اينها را دنبال مي کنند، کم مقصّر نيستند. بتحقيق آنها هم گناهکارند؛ اگر چه در دام افتاده اند. زيرا منشأ گناهشان چيزي نيست جز زود باوري و مراجعه نکردن به اهل علم. (فاسألوا أهل الذّکر) اصلًا منشأ هر خرافه و بدعتي مراجعه نکردن به اهل علم است. و دشمن ترين دشمنان انسان جهالت اوست. و بدعت، فرزند ناخلف جهالت است. و جهالت با تقصير همزيست است. از عوارض بدعت هم اين است که اگر گرفت، تا وقتي که گرفته، صاحب بدعت و رواج دهندگانش هم گرفتار آنند. بي آنکه از گناه ديگران چيزي کم شود.(1) و يکي از همسايگان بدعت، مردم آزاري است. و چه بد اين همه در کنار هم جمع شده اند.
در آخر، با توجه به فتواي صريح برخي مراجع تقليد بر حرمت اين گونه اعمال، از خواهران و برادران ديني خودم مي خواهم که فريب نخورند و در دام نيفتند و وزر ترويج يک گناه را بر دوش نکشند که حساب قيامت سخت است و حقّ النّاس از آن سخت تر. و اينکه، ما وقتي به امام زمانمان نزديک تر مي شويم و وقتي فاطمه ي زهرا3 از ما راضي است که قدم به قدم، راه آنها را برويم. هميشه هم اين را بدانيم که اگر درجه اي منحرف شديم، تا ثريا مي رود ديوار کج.(2)
-----------------
1. عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ سَنَّ سُنَّةَ هُدًى کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ عَمِلَ بِذَلِکَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْءٌ وَ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ سَنَّ سُنَّةَ ضَلَالٍ کَانَ عَلَيْهِ مِثْلُ وِزْرِ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أَوْزَارِهِمْ شَيْءٌ؛ هر بنده اي که سنّت هدايتي را برپا کند، به اندازه اجر عمل کنندگان آن اجر مي برد بي آنکه از اجر آنها چيزي کم شود و هر بنده اي که سنّت گمراه کننده اي را برپا کند، به اندازه عمل کنندگان به آن گناه مي برد، بي آن که از گناه آنان چيزي کاسته شود. وسائلالشيعة ج : 16 ص : 174
2. مثلا تا بابيت و بهاييت و ادعاي نيابت، يا تا وهابيت و صوفي گري و تا خروج از دين.
به ما آموخته اند که عدد بدون معدود، هيچ ارزشي ندارد. هر چند عدد، بزرگ باشد. اصلاً ماهيت عدد به داشتن معدود است. همان گونه که حلوا حلوا گفتن دهان را شيرين نمي کند. ولي بعضي عددها به اين حکم معترضند. بعضي عددها بدون داشتن معدود، حرفهايي براي گفتن دارند. مثلاً همين عدد يک را شما فرض کنيد. بستگي دارد چگونه به آن بنگريد. با يک ديد، کافر مي شويد و با ديد ديگر، موحّد راستين. عدد ديگري مثل هفت هم جالب است. هفت روز هفته، هفت آسمان، هفت طبقه ي دوزخ، هفت سال قحطي مصر و هفت سال زنداني يوسف(عليه السلام). هفت سال هم محمّد حسن ما هر چه بگويد فقط بايد بگوييم چشم. آقاي خانه است ديگر.
عدد چهارده هم عدد مقدّسي است و صاحب اثر. در اثر گذاريش فقط تجربه دارم و دست استدلالم تهي است.
داشتيم از عدد مي گفتيم. يادش بخير شبهايي که تا خود اذان صبح در مسجد جامع شهرمان با بچه ها رياضي دوره مي کرديم و عددها را به جان همديگر مي انداختيم. هيچ معدودي هم آنجا نبود که اعتراض کند. و يادش بخير آن موقعي که با اعداد عربي مبارزه مي کرديم تا بياموزيمشان و بالاخره ما غالب مي شديم. البته هدف، بيان خاطره نبود. فقط نقش اعداد بود و تأثير گذاري آنها.
اين ميان عددي هم هست که کمي رنگش با عددهاي ديگر فرق مي کند. عددي که حزن آور است. بهتر بگويم، زنده کننده ي حزن است. عدد چهل را مي گويم. هر وقت روي ديوارهاي شهرمان عدد چهل را مي بينم، به ياد دخترکاني مي افتم که مادرشان را از دست داده اند و بعد از هفته،سعي کرده اند فراموشش کنند. ولي همين که به عدد چهل مي رسند، دوباره کابوس بي مادري، روي سرشان خراب مي شود. يا خاطره ي کودکاني سه ساله و چهار ساله را مرور مي کنم که روزگار به آنها وفا نکرد تا قدم به قدم پشت سر پدرشان راه بروند و افتخار کنند که پدري بالاي سرشان است.
عدد چهل، گاهي خيلي اشک آور مي شود. آنجا که خاطره ي کودکي را زنده مي کند، که حتي اجازه ندارد جنازه پدرش را ببيند. حتي اجازه ندارد يادش برود که بي بابا شده است. ياد دختراني که قدم به قدم مي گريند و دعا مي کنند باباي شهيدشان زنده شود. ياد اسارت، ياد غربت، ياد مدينه، ياد کربلا... همه اينها زنده مي شوند. و تنها مقصر، عدد چهل است. ياد آن ياري که توان نداشت تا در کنار مولايش شهيد شود. پُرسان پُرسان خود را به مقتلش مي رساند. مي گريد. زاري مي کند. مي گويند نمي بيند. شايد خدا خواسته که نبيند. اگر مي ديد، دقّ مي کرد. پدر بينايي که از خيلي ها بينا تر است. از آنهايي که آمدند و خوردند و قهقهه زدند و کشتند و اسير کردند و براي هميشه رفتند. از آنهايي که حتي به چشمشان هم اجازه ندادند که نور را به وجودشان برساند. باز تقصير عدد چهل است.
چهل، البته هميشه هم بد نيست. چهل، گاهي روز وصال است. روز رسيدن به حقيقت. روز اتمام عبادات خاصّ اولياء. ما که علمش را نداريم. راهش را هم نرفته ايم. ولي شنيده ايم که گاهي خداوند برخي بندگانش را چهل روز مشغول خود مي کند و از ديگران مي بُردشان؛ و روز چهلم، مي رساندشان به آنچه مي خواهد. چهل شب کوه طور را فراموش نمي کنم. و چهل روز حراء را. چهل روز حجاج کربلا هم برايم جالب است. از اوّل ذي حجة تا خود عاشورا. و عاشورا روز لقاست. نمي دانم، واقعاً اسراي کربلا چهل روز بعد کجا بودند؟ شام؟ کوفه؟ در راه بازگشت به مدينه؟ يا هر جاي ديگر! مهم نيست. ولي دلم مي گويد آن دخترک هم چلّه گرفته بود. نمي دانم اوّلش کجاي تقويم قمري سال 60 هجري است؟ ولي مي دانم چهلمش، در خرابه ي شام است. روزي که بالاخره به وصال پدر رسيد. شايد جابر هم چهل روز از مدينه تا کربلا در راه بوده است. البته قصدم تخريب تاريخ نيست. آن به من ربطي ندارد. ولي حسّ کارآگاهيم مي گويد، چهل اين ميانه بي تقصير نيست.
اصلاً چهل اين قدر خودش را مهم کرده که يکي از نشانه هاي حسيني ها و شيعه هاست. زيارت اربعين را مي گويم. تصميم گرفته ام رو کم کني چهل هم که شده، آن را با دقّت بخوانم و اگر عمري بود....ديگر چهل خطم دارد تمام مي شود. نمي دانم چه گفتم و از کجا به کجا رسيدم. ولي مي دانم باز تقصير چهل است.
شنيده ايد کسي کار خوبي انجام دهد يا به فرد يا افرادي کمک کند؟ همه به او مي گويند :«خدا پدرت را بيامرزد!» اصولا نقش پدر در رشد و تربيت انسانها غير قابل اغماض است. پدري که فقط به خورد و خوراک جسم فرزندان مي نگرد و به روح و خوراک روحشان نمي پردازد، وظيفه ي خود را انجام نداده است. اين نکته در متون ادبي و اشعار فارسي و همچنين عربي، به وضوح ديده مي شود. راستش نمي دانم آيا ساير زبان ها هم اين گونه اند يا خير؟ دم دست ترين شعري که به ذهنم مي رسد، شعري است که شاعرش را هم نمي شناسم:
« خدا رحمت کند پدرم را
که به استاد فرمود
فرزند مرا هيچ نياموز
به جز عشق»
يا حافظ مي گويد:
« نه من از پــرده تقـوا به در افتــادم و بس پـدرم نيـز بهشت ابـد از دست بهشـت»
« اي بي خبر بکوش که صاحب خبر شوي تـا راهــرو نبـاشــي کِـي راهبـــر شــوي
در مکـتب حقـايق، پيــش اديـب عشــق هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي»
اين روده درازي ها براي اثبات يک امر بديهي نيست. تنها مقدّمه اي است براي يک اعتراض؛ نمي دانم چرا همه اين قدر اندر فضايل جايگاه پدري سخن رانده اند. ولي مادر، به اندازه ي تمام صفحات فرهنگ، به اندازه ي همه ساعتهاي مطالعه، به اندازه ي فيشهاي علمي دانشمندان، و به اندازه ي سراسر تاريخ، مظلوم واقع شده است. چرا ديوان حافظ فقط از «دولت مادر زاد» و «شير مادر» و در نهايت، از «مادر گيتي و دهر» سخن مي گويد؟ چرا هر چه مي گردم، کمتر از مادر و تربيت مادر و زحمتهاي شبانه روزي مادر مي بينم؟ اشتباه نکنيد. من فمينست نيستم. اتفاقًا فمينيست ها به مادر ظلم مضاعف کرده اند که نه او را شناخته اند و نه به هنر «مادري» تشويقش مي کنند. تازگي ها هم که دارند «مادري» را ننگ و شغلي مردانه!! معرّفي مي کنند. کلام به درازا کشيد. ولي آنچه هست، اين که مادر سهم بيشتري در تربيت فرزند دارد و ارث معنوي بيشتري از او مي برد؛ ولي هميشه در حاشيه بوده است. راستش ما مسلمانيمان را هم کج فهميده ايم. اسلام شايد، ـ گفتم شايد ـ جسم زن را تشويق کند که در خانه باشد. امّا روح زن را در اوج هرم اجتماع و در بالاترين قلّه ي فرهنگ سازي و انسان پروري مي بيند. البته بحث من اينجا درباره مادر است نه زن. اديبان ما که از مادر کم گفته اند. فمينيستها هم که مادر را کشتند. مدرنيته و جامعه ي مدني هم که مادر را در زايمان و مهد کودک و نهايت در مدرسه تعريف مي کند. پس کو مادر؟ کجاست اين نقاشي زيباي خلقت؟ کجاست هنرمندي که آن را به من نشان دهد؟ کو معلّمي که به من بياموزد: «ميم مثل مادر»؟ و کو بازيگري که صدايي از مادر را در شهر پدرسالار نشان دهد؟ راستي کو روحاني مبلّغي که به گوشم برساند نداي هزار و چهارصد سال پيش اسلام را؟ مگر رسول خدا9 ـ که جز وحي به زبان نمي آورد ـ نگفت: «الجنّة تحت أقدام الأمّهات». چرا بايد ما در لطيفه هاي خود هم به اين بهشتي مظلوم تاريخ، ستم کنيم؟ حتي چرا بايد در محاورات روزمره خود، در کنار دعا براي پدران خود، براي مادرانمان دعا نکنيم؟ راستي چرا بدترين فحشهاي جامعه ي ما نثار مادران مي شود؟
فقط يک جمله ي ديگر: « مگر مادر چه ظلمي به من و تو کرده است؟» نه، يک جمله ي ديگر هم بايد بگويم:« من به جاي همه ي هستي، از مادر معذرت ميخواهم».
داشتم از پلّه ها بالا مي رفتم. تنها يک دقيقه به شروع کلاس مانده بود. به طبقه ي دوم که رسيدم، يکي از دوستان را ديدم. او هم در راه کلاس بود. سلام کردم و ايشان جواب گرمي داد. بعد با يک جمله مرا ميهمان کرد:
(1) You are my heart.
جمله اي کوتاه، ولي شيرين و اثر گذار بود. بسيار شاد شدم. خوشحالي آن لحظه نگذاشت جوابي زيباتر به او بدهم؛(2) ولي تا چند ساعت مرا به فکر واداشت. الان احساس مي کنم، صميمتي که با اين دوستم داشتم، هنوز هست و دوري راه شهرک مهديه قم از مرکز شهرـ و همچنين از اين طرف شهرـ خيلي نتوانسته دلهايمان را از هم دور کند.
اساتيد اخلاق ما هميشه بر دو نکته تأکيد داشتند:
يکي ابراز محبّت به برادر ديني بود. صد البته که اين آشکار کردن دوستي و علاقه، به تشديد ارتباط، اتّحاد، و يکرنگي مي انجامد و شائبه هر گونه دشمني و غرض ورزي را از بين مي برد. راستي، حقيقت «سلام» هم جز اين نيست.
دومي را در پاورقي بخوانيد... (3)
------------------------
1. تو در قلب مني.
2. اگر ميخواستم جوابي زيبا و با نمک به او بدهم بايد ميگفتم:
& you are my jeegar !!
3. ديگري، اين است که اگر از برادر و دوستمان رنجيديم، حتمًا دوستانه به او گوشزد کنيم. اين کار، نه تنها باعث تقويت دوستي مي شود، مانع ايجاد کينه و حسد هم مي گردد. و چه زيبا گفت امام صادق 7 : دوست داشتني ترين برادر من آن است که عيبهايم را به من هديه دهد. (أحبُّ إخواني إلَيَّ مَن أهدَي إلَيَّ عُيُوبي اصول کافي ج2 ص639 باب من يجب مصادقته و مصاحبته ح5)
اميد که روزي همه ي مؤمنان آراسته به اين اخلاق نيکو گردند؛ انتقاد پذير باشند و از انتقاد کردن شرم نکنند. محبّت خود را هم به دوستانشان نشان دهند. تا کور شود چشم شيطان بد ذات!
قديمي ها مي گفتند در زمين ستاره هاي درخشاني هست که فقط وقتي تاريکي همه جا را گرفته باشد مي درخشند. و من مطمئنم که چنين است. البته اين ستاره ها در کنار ما هستند و آنها را مي بينيم؛ ولي نمي شناسيم. اين را وقتي خوب فهميدم که معلّم جغرافيمان ـ آن سالها که مدرسه مي رفتيم ـ درباره ي آسمان با ما سخن مي گفت. او مي گفت که ستاره ها در روز هم هستند. و شايد تعدادشان از ستاره هاي شب کمتر نباشد. ولي ديده نمي شوند. و الان از کنار هر انسان نيک سيرتي که مي گذرم، با خود مي گويم شايد اين هم ستاره اي باشد.
لبنان داشت تاريک مي شد. از درخشش ستاره هاي جنگ سي و سه روزه بيش از يک سال مي گذرد. لبناني ها داشتند راه را گم مي کردند. سنّت قطعي خدا در گوشها فرياد مي زد که نوبت ستاره اي ديگر است. بله؛ همو که نمي شناختمش و هنوز هم نمي شناسمش. راستش سِرچم نمي آيد که از اينترنت بيوگرافي او را بيرون بکشم. اصلاً بيوگرافي بهتر از اين که او ستاره بود؟! و شناخت واضحتر از اين که سي سال منتظر بود و الان به خانه ي مقصود رسيد؟! بياييد قرآن بخوانيم: (من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمِنهم مَن قضي نحبَه و مِنهم مَن ينتظر و ما بدلوا تبديلا) يعني: بعضي از مؤمنان عهدشان به خدا را به راستي وفا کردند. پس حاج سيّد عبّاس ها رفتند و حاج رضوانها سي سال منتظر شهادت ماندند!(1)
همين که با شنيدن خبر شهادتش، دلم هوري فرو ريخت، فهميدم که اگر چه نمي شناسمش، ولي مي شناسمش! مطمئن باشيد، حتي اسمش را هم نمي دانستم. فقط تکان خوردم. مطمئن شدم نظام علّي و معلولي وراي اين ماده ي لعنتي هم، حکومتي دارد براي خودش.
بگذاريد به خودش بگويم؛ اي که نمي شناسمت! اي که هميشه در دل من خواهي ماند! تو بوي سيد عبّاس موسوي مي دهي؛ بوي شيخ احمد ياسين؛ بوي شهيد دکتر رنتيسي؛ اصلاً تو بوي شلمچه مي دهي. نمي دانم شلمچه را مي شناسي يا نه؟ ولي بوي آن را به خوبي از تو مي شنوم.
اي خوشنود از حکم خدا! اي حاج رضوان! اي عماد مغنيه! اي شهيد! شهادتت مبارک! در روضه ي رضوان پايدار باشي!
راستي تا يادم نرفته، شفاعت ما يادت نرود! سعي مي کنيم بوي تو را بگيريم.
يا علي!
--------------------------
1. سوره احزاب، آيه 23؛ در ضمن، ترجمه فقط تطبيقي است! نه تحت اللفظي، نه روان و نه حتي آزاد.
در زمان جاهليت، انسانهاي موحّدي در مکّه زندگي مي کردند که اعتقادي به بتها نداشتند. مشرکان مکّه هم از اين جريان خبر داشتند؛ ولي با آنها مخالفت نمي کردند و در عين شدّت اختلاف عقيده اي، در کنار آنها حسن همجواري داشتند. وقتي پيامبر اسلام 9مبعوث شدند، در اوّلين دعوت علني خود، مردم را به توحيد و نفي بتها دعوت کردند. در اينجا همان مشرکاني که با ديگر موحّدين کاري نداشتند، علنا با پيامبر 9 مخالفت کردند. اين سؤال مطرح مي شود که مگر توحيدي که اسلام آورد با توحيدي که در عصر جاهلي در مکّه بود چه فرقي داشت؟ مگر هر دو نمي گفتند: «قولوا لا إله إلّا الله تفلحوا»؟(1) و مگر هر دو بت پرستي را نفي نمي کردند؟
نمونه ي اين سؤال در زمان ما هم مطرح است. در خاور ميانه شايد بتوان چند کشور اسلامي نام برد که اسلاميت و قوانين اسلامي در آنها حرف اوّل را مي زند. در بين آنها حتما جمهوري اسلامي ايران و عربستان سعودي هم هستند. شايد مصر را هم بتوان در کنار آنها ذکر کرد. دشمنان اسلام از جمله امريکا و اسرائيل ( و همچنين بسياري از کشورهاي قدرتمند اروپايي) با آن دو کشور روابط حسنه اي دارند و احيانا از نظر نظامي و اقتصادي هم به آنها کمک مي کنند. ولي در مورد ايران به هيچ چوبي، به صراط مستقيم نمي آيند و دائم دنبال بهانه تراشي براي دشمني و نابود کردن انقلاب و حکومت جمهوري اسلامي هستند. خب دوباره سؤال فوق مطرح مي شود که ـ گذشته از يک سري اختلافات مذهبي ـ مگر اسلام ايران غير از اسلام آن دو کشور و ديگر کشورهاي خليج نشين است؟ مگر همه خداي يگانه را نمي پرستند. مگر همه کتاب آسماني واحد و قبله ي واحد و پيامبر واحد ندارند؟ پس کدام عامل است که بين اينها فرق مي گذارد؟
در جواب اين سؤال مي توان به تعبيري از امام خميني (رضوان الله تعالي عليه) اشاره کرد: «اسلام ناب محمّدي و اسلام آمريکايي». بله آنچه آنها دارند، اسلام آمريکايي است و آنچه ما داريم، اسلام ناب است. مهم اين است که تفاوتهاي اين دو عقيده را بيان کنيم.
مهم ترين نکته اي که در تفکّرات امام(ره) و ديگر همفکران ايشان مي توان يافت، اين است که اسلامي که آنها قبول دارند، اسلام «ظلم ستيز» است و اسلامي که ديگران قبول دارند «اسلام ظلم پذير». يعني آنچه امام خميني (ره) و همفکران شيعه و سنّي(2) ايشان معتقدند، اسلام فعّال است؛ اسلام حرکت و پويايي؛ و اسلام جهاد با منکر؛ اسلامي که کوشاست و منفعل نيست. فکري که دقيقا از متن اسلام ناب گرفته شده و با تفکرات جاهلي قديم و مدرن، مخلوط نشده و احيانًا به التقاط کشيده نشده است. فکري که از اوّل بعثت پيامبر اعظم9 با وي بود. فکري که مي گفت در کنار پرستش خداي يگانه بايد با بت پرستي ـ چه سنّتي و چه مدرنش ـ به مبارزه پرداخت. مسلمان بايد در هر زمان و هر مکان، بت هاي اطراف خود را بشناسد و بشکند. مسلمان اگر مسلمان است حقّ ندارد در مقابل ظلم، فساد، منکَر، کفر، نفاق، و امثال اينها سکوت کند. نبايد صبر کند تا کارها خودش اصلاح شود.(3) مسلمان يعني مصلح. سازگاري با باطل در فرهنگ اسلام معنا ندارد. باطل اگر به حقّ اضافه شود، نتيجه اش فقط باطل است، و نه حتي حق مخلوط به باطل.اين فکري بود که پيامبر اسلام9 و اهل بيتش: داشتند و علماي راستين اسلام هم با اين فکر مشي کردند و در برابر ستمگران قيام نمودند. آيات قرآن به صراحت اين نکته را گوشزد مي کنند. از جمله:
1. سوره نساء آيه 95: خداوند جهادگران را بر خانه نشينان برتري داده است.(4)
2. سوره آل عمران آيه 142: آيا گمان کرده ايد که به بهشت مي رويد بي آن که خداوند جهادگران و شکيبايان شما را معلوم نکرده است؟!(5)
3. سوره آل عمران آيه 110: شما بهترين امّتي هستيد که براي مردم پديدار شديد. به کارهاي پسنديده فرمان مي دهيد و از کارهاي ناپسند باز مي داريد و به خدا ايمان داريد.(6)
آيات و روايات اسلامي از اين قبيل فراوانند. به حدّي که با يک بار مراجعه به آنها قطع پيدا مي کنيم که ايستادگي و قيام و اصلاح جامعه بشري، جزو واجب ترين تکاليف مسلمانان است.(7)
در نهضت عاشورا هم اين اعتقاد آشکارا خود نمايي مي کند. فرق نهضت امام حسين7 با بسياري نهضتهاي ديگر، در همين امر نهفته است. و مي توان گفت رمز ماندگاري نهضت سيد الشهداء 7 جز اين نيست. در پايان قسمتي از وصيتنامه ي ايشان به برادرشان، محمّد بن حنفيه را که هنگام خروج از مدينه به ايشان دادند، ذکر مي کنيم:
« إنّي لم أخرج أشرًا و لا بَطِرًا ...و إنّما خرجت لطلب الإصلاح في أمّة جدّي9. أريد أن آمرَ بالمعروف و أنهي عن المنکر...»
من براي طغيان و سرکشي قيام نکردم. تنها به اين دليل خروج کردم که در امّت جدم رسول خدا9 اصلاح ايجاد کنم( و فساد موجود را نابود کنم) قصدم امر به معروف و نهي از منکر است. ( ونه چيز ديگر)
-------------------------
1. يعني بگوييد: «خدايي جز خداي يگانه نيست.(نفي هر گونه بردگي و بندگي جز بندگي خالق جهانيان)» تا رستگار شويد.
2. ايشان همفکران فراواني در بين شيعه و سنّي دارند و اين طرز تفکّر مخصوص ايشان نيست. اگر چه اکثر قريب به اتّفاق علماي شيعه از صدر اسلام تا کنون اين تفکر را دارند ولي بعضي از بارزين معاصر اين فکر، عبارتند از مرحوم مدرّس، مرحوم شيخ فضل الله نوري، مرحوم ميرزا کوچک خان جنگلي، سيد جمال الدين اسد آبادي و... و از همفکران ايشان در اهل سنّت مي توان به محمّد عبده، سيّد محمّد رشيد رضا، همچنين نهضت اخوان المسلمين مصر، و... نام برد.
3. همانگونه که قرآن در مورد بني اسرائيل نقل مي کند که وقتي حضرت موسي7 آنها را به جهاد فراخواند، گفتند: موسي تو با خدا برويد و بجنگيد. ما اينجا نشسته ايم تا شما پيروز بازگرديد! (سوره مائده آيه 24)
4.فضّل الله المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيمًا
5.أم حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يعلم الله الّذين جاهدوا منکم و يعلم الصابرين
6.کنتم خير أمّة أخرجت للنّاس تأمرون بالمعروف و تنهَون عن المنکر و تؤمنون بالله
7. در اين رابطه کتب روايي شيعه و سنّي مملو از اين روايات است به حدّي که در کتابهاي معتبر اسلامي، ابوابي به عنوان امر به معروف و نهي از منکر وجود دارد و علماي بسياري در اين رابطه کتب مجزّايي نوشته اند.
هر کسي در آخرين لحظات عمر، آن را که برايش مهم ترين است، وصيت مي کند. اين رسم نيکو در امامان معصوم ما هم رواج داشته است. داشتم دنبال مطلبي مي گشتم که از قضا، به وصيّت نامه ي امام حسين 7 برخوردم. شما هم ببينيد که امام حسين 7 در آخرين ساعات عمرش در کربلا خطاب به امام باقر عليه السلام چه نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحيم
من الحسين بن علي 7 إلى محمّد بن علي 7 و من قبله من بني هاشم أما بعد فکأن الدنيا لم تکن و کأن الآخرة لم تزل و السلام (1)
از حسين بن علي 7 به محمد بن علي 7 و همه ي بني هاشم قبل از: گويا دنيا هرگز نبوده و گويا آخرت فرا رسيده و هنوز هست. و السلام.
شما از اين وصيّت چه مي فهميد؟
----------------------
(1) کامل الزيارات ص 75، انتشارات مرتضويه، نجف اشرف
ماه محرّم همه ي دوستداران اهل بيت :، در عزاي امام حسين 7 و شهداي کربلا مي گريند و بر مظلوميت خاندان رسول خدا، نوحه و شيون سر مي دهند. جاي تعجّب ندارد. کافي است دلت با حسين باشد تا با شنيدن نام حسين 7 و کربلا، اشک از چشمت جاري شود. ولي اگر دل، به حقيقت، با حسين 7باشد، نه تنها با شنيدن وقايع کربلا، که با شنيدن هر ظلمي و ديدن هر مظلومي اشک از چشمت جاري مي شود. مگر نه اين است که حسين 7 حامي مظلوم و دشمن ظالم بود؟! (1) اصلا مگر حسين 7 براي امر به معروف و نهي از منکر قيام نکرد و مگر منکر زمان او ظلم و انحراف از دين، و معروف زمانش، عدالت و سنّن رسول خدا نبود؟! و مگر به قاعده ي کلّ يوم عاشورا و کلّ ارض کربلا(2) امروز من و تو نبايد حسيني باشيم؟
عاشوراء تمام شد. ولي هنوز صداي حسين 7 به گوش مي رسد. خوب گوش بده! « هل مِن ناصر ينصرني؟ هل مِن ذابّ يذبّ عن حرم رسول الله 9»؛ کسي هست مرا ياري کند؟ و مدافعي هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ دوباره گوش کن! صدا اين بار از کربلا نمي آيد؛ از فلسطين مي آيد. از کرانه ي باختري مي آيد. از غزّه مي آيد. حال بگو؛ له ِ حسيني يا عليه او؟ زود تصميم بگير که عاشوراي امروز در حال تمام شدن است. مراقب باش صدايت در گلو خفه نشود. مواظب باش به جاي خودت، اسب و شمشيرت را نفرستي. راستي، پول نفت به خانه رواست يا به مسجد؟ چه مي کني؟ مرد شهادت هستي؟ آماده اي که اگر گفتند، بروي و با شمر زمانت بجنگي؟ چه شده؟ راه بسته است؟ باري نيست؛ راه دل که بسته نيست. کار ديگري کن! اگر نمي تواني زهير باشي، ابوذر باش. داد بزن. اعلام جنگ کن. دفاع کن. اين را که مي تواني. نمي تواني؟ خب، اشک که مي تواني بريزي. گريه کن. فکر کرده اي خدا گريه را براي چه آفريده است؟ براي اين که اگر نتوانستي قيام کني؛ اگر زمانه تو را عقب انداخت يا دشمن راه را بر نجات برادارانت بست، گريه کني. مگر گريه ي فاطمه3 عرش را تکان نداد؟ مگر گريه ي کودکان حسين 7 ابن زياد و يزيد را ناتوان و رسوا نساخت؟ مگر فرياد مرگ بر اسرائيل تو نبود که لرزه بر کاخي انداخت که به سفيدي هم ظلم کرده است؟ و مگر راهپيمايي تو نبود که حيفا و تل آويو را موشک باران کرد؟
تو اگر حسيني هم نباشي، بايد رسم مسلماني را به جاي آوري. بايد محمّدي 9 باشي. (3)مگر تو خود را تابع پيامبري نمي داني که فرمود: کسي که صبح کند و اهتمام به امور مسلمانان نداشته باشد، از دين من خارج است؟! مگر نفرمود: کسي که صداي يا للمسلمين را بشنود و اجابت نکند، مسلمان نيست؟(4) آيا صداي کودکان حسين 7 را نمي شنوي که دارند در غزّه از فرط سختي، نابود مي شوند؟ اگر مسلمان هستي، به پا خيز. قيام کن. فرياد بزن. دفاع کن. اصلا اشک بريز...
--------------------------
(1) حضرت امير مؤمنان 7 هنگام شهادت، به حسنين 8 وصيّتي فرمودند که قسمتي از آن، چنين است: « وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا» دشمن ظالم و ياريگر مظلوم باشيد. نهج البلاغه، نامه 47
(2) اين جمله اگر روايت هم نباشد، با آيات قرآن و روايات تطابق دارد. انسان هر روز در مرحله ي يک امتحان الهي است و هر روز صحنه ي کربلاء تکرار مي شود. البته نه به عظمت کربلاي سال61ه.ق
(3) اگر چه حسين و محمّد هر دو محمّد اند و هر دو حسين. حسينٌ منّي و أنا مِن حسين.
(4) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ 9: مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا يُنَادِي يَا لَلْمُسْلِمِينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ. الکافي ج2 ص164 باب الاهتمام بأمور المسلمين.
در اين رابطه:
امشب در کربلا هر کسي حالي دارد. يکي مشغول دعاست؛ ديگري قرآن مي خواند؛ آن يکي به قيام و رکوع و سجود با معشوق يکتا سرگرم است. کساني که از خيمه ها دورند، صدايي چون صداي زنبورهاي عسل را مي شنوند. و اين همان صداي عاشقان خداست که از اينجا به گوششان مي رسد. دارند با خدا مناجات مي کنند. خيلي زيباست که کسي بداند فردا در بدترين شرايط کشته خواهد شد و بعد، از اين پل به بهترين منزلگاهها ـ که همانا بهشت است ـ ره مي سپارد؛ ولي همچنان مشغول استغفار باشد. شايد مي ترسند مقامي را که امامشان نشان داده، از دست بدهند. مي ترسند تا فردا، يک اشتباه نگذارد به اين لذّت دايم برسند. نه اينکه الان لذّت نمي برند. همين چند ساعت قبل، از فرط خوشحالي رو به مزاح آورده بودند. از جوان تا پيرشان شوخي مي کردند و مي خنديدند. و الان اشکهاشان جاري و صداهاشان به درگاه اله يکتا بلند است. خدايا امشب شب قدر است يا شب عاشورا؟ و شايد شب قدر اين عاشوراييان باشد.
راستي آن طرف معرکه چه خبر است؟ گويي بساط عيش و نوش است! خمر و قمار که جاي خود دارد. قهقهه هاي مستانه و متکبّرانه هم بلند است. اين صداي گلّه ي گرگهاست که از تاريکي به گوش مي رسد. نمي دانم چطور قبول کنم که اينها براي رضاي خدا تن به کشتن عزير و در دانه ي رسول خدا داده اند؟! کشتن کسي که تا همين چند وقت پيش، او را به مهماني خوانده بودند! و نمي دانم چطور قبول کنم که اينها مرد اند؟! بله، خودم مي بينم که چادر و پوشيه بر تن ندارند. ولي رسم مردانگي اين نيست که چند صد هزار نفر در مقابل چند ده نفر ـ آن هم مهمان ـ بايستند. اين ميان يک علامت ديگر به رسم تعجّب، خودنمايي مي کند. اگر کسي درون اين گروه باشد، شايد هيبت سپاهيان، امر را بر او مشوّش کند و نتواند حقّ را بشناسد؛ ولي آنهايي که دارند از دور به طرف سپاه پسر زياد نزديک مي شوند که دَويّ زنبور عسل را از زوزه ي گرگ تشخيص مي دهند. اينها چرا طرف گرگها مي روند و از عسل سعادت فراريند؟! باز نمي دانم. مگر اينها چقدر از عصر رسول خدا فاصله گرفته اند که يادشان رفته پيامبر اعظم (صلّي الله عليه و آله) درباره ي حسن و حسينش چه فرمود؟ مگر نفرمود که اينها امامند. بنشينند يا قيام کنند؟(1) چه شده که الان بعد از فقط 50 سال، چنين شتابان به بيراهه مي روند؟