[ و فرمود : ] بزرگتر توانگرى نوميدى است از آنچه در دست مردم است . [نهج البلاغه]
   [آرشيو نشده ها]
شنبه 28 ارديبهشت 1387 , ساعت 4:22 عصر

 


سلام
در راستاي برنامه ي خمود زدايي، مکلّف شدم مدّتي نباشم.
اميدوارم به زودي برگردم.
البته بي خمود و با برنامه...
ان شاء الله


 


جمعه 6 ارديبهشت 1387 , ساعت 11:6 عصر

 
از بچگي، خاموش شدن را دوست نداشتم. اگر آتشي مي افروختيم و باد خاموشش مي کرد، حسابي به هم مي ريختيم. چقدر بايد تلاش مي کرديم تا دوباره روشنش کنيم. بخصوص اگر مي خواستيم با آتش، چاي درست کنيم يا سيب زميني کباب کنيم.
بعدها که خواندن و نوشتن آموختم، با واژه اي آشنا شدم که دقيقا همان حس را به من مي داد؛ «خمود». هميشه از اين واژه بيزار بودم. وقتي بيشتر از اين کلمه بدم آمد، که بزرگتر شدم و ديدم که دشمنان چگونه مخ جوانان کشورم را با انواع بادهاي مجازي به «خمود» دچار ساخته اند.
ولي الان خود من ـ که حتي سر کلاسهاي بهاره هم چرت نمي زدم ـ دچار نوعي خمود مزمن شده ام. چند وقتي است کلافه ام کرده است. خصوصيت اين نوع خمود هم اين است که سرعت گذر زمان را وحشتناک افزايش مي دهد. احساس مي کنم فردا که از خواب بيدار شوم، چهل ساله مي شوم. تازگي دل به کار هم نمي دهم. بسياري از پروژه هايم ناتمام مانده است.
مشاوري را پيدا کرده ام که شايد فردا به سراغش بروم. ولي بي نهايت مردّدم.
نمي دانم چه بگويم. فقط اگر مي توانيد کمکم کنيد.


 


دوشنبه 26 فروردين 1387 , ساعت 2:18 صبح

 


تقديم به شهيداني که با زمزمه کردن اين شعر به ديدار يار شتافتند


بي تو اي صاحب زمان
بي   قرارم   هر   زمان
*****
از  غم  هجر  تو  من  دلخسته ام
همچو مرغي بال و پر بشکسته ام
*****
بي تو اي صاحب زمان
بي   قرارم   هر   زمان
*****
از  غم  هجر  تو  من  دلخسته ام
همچو مرغي بال و پر بشکسته ام
*****
کي شود آيي نظاره بر دل اندازي....
انفجار


يا حسين
برادرم...خواهرم
شهادتت مبارک


اي رهپوي وصال


...


.................................


لينکهاي مربوط


انفجار بمب در شيراز 


گزارش بمب گذاري


 رهپويان وصال


پيام رهبر انقلاب


پيام آيت الله حائري شيرازي


پيام آيت الله دستغيب


 


جمعه 16 فروردين 1387 , ساعت 1:37 صبح

 


در پست قبلي قول داده بودم تصاويري را که در ايام نوروز از شهرم گرفته ام در وبلاگ بگذارم.


خوشبختانه تصاوير آماده شد. اين تصاوير اگرچه همه ي زيبايي هاي شهر و منطقه ي ما را بيان نمي کند، ولي تا حدودي براي آشنايي دوست داران طبيعت مفيد است. اميد که شما هم به شهر ما سري بزنيد و از آب و هواي آن استفاده کنيد.


     @تصاوير از منطقه ي لنجان (شهر زرين شهر و برخي شهرهاي اطراف آن) است.


     @سعي کرده ام تصاوير، بيشتر از طبيعت منطقه باشد. لذا تقريبا هيچ کدام از عکسها داخل شهرهاي منطقه را نشان دهد.


     @براي ديدن تصاوير در اندازه واقعي روي آنها کليک کنيد.


 


 زرين شهر


قسمتي از جاده زرين شهر ـ شهرکرد که به شهر باغبهادران ختم مي شود.


 


 زرين شهر و توابع از بالاي کوه نمتک


نماي کلي شهر و توابع آن، از بلنداي کوه نمتک


 


 شاليزارهاي زرين شهر


قسمتي از شاليزارهاي جنوب زرين شهر که البته به علت شروع نشدن فصل کاشت، فعلا سبز نيستند.


و مسجد صباحي، مسجدي که در ميان مزارع اين شهر، خودنمايي مي کند:


 مسجد صباحي


  ادامه مطلب...

سه‏شنبه 13 فروردين 1387 , ساعت 3:18 صبح

 


از بهار استفاده کردم و عکسهاي زيبايي از زرين شهر اصفهان و اطراف آن گرفتم.


به نظرم عکسهاي زيبايي از آب در آمده است.


الآن که فرصت ندارم، ولي قول مي دهم زيباترين هايش را در وبلاگ بگذارم 


دست به نقد، عکسي را که از شکوفه هاي درخت گلابي گرفته ام به رسم عيدي خدمتتان تقديم مي کنم.


اگر پسنديديد، مي توانيد به عنوان wallpaper هم استفاده کنيد.


wallpaper شکوفه درخت گلابي 


براي ديدن تصوير در اندازه واقعي، روي آن کليک کنيد


يا علي


دوشنبه 5 فروردين 1387 , ساعت 8:12 عصر

دير به روز مي شوم. نوشتنم هم نمي آيد. شايد بعد از تعطيلات، تغييراتي در وبلاگ ايجاد کنم. يکي از دوستان پيشنهاد داد لينک تکاني بکنم. شايد تغييراتي ديگر هم دادم. البته يادم باشد که خودم را هم تکاني بدهم. شايد کينه اي، خصوصيت بدي، ميکروبي، چيزي هنوز بهم باشد. به هر حال بايد منتظر باشم ببينم حوصله و وقتم چقدر است.


عيد شما هم مبارک. اميدوارم سالي پر از نوآوري و شکوفايي داشته باشيد.


يا علي


 


 نوروز مبارک


چهارشنبه 8 اسفند 1386 , ساعت 3:47 عصر

 


   نمي دانم چرا هر چه مي کوشم از بعضي ها خوشم نمي آيد. هر چه به خود تلقين مي کنم که شايد آنها هم حرفي براي گفتن داشته باشند، دلم رضا نمي شود. نه اينکه حرفهايشان را نشنوم. مي شنوم. استدلالهاشان راه هم کاملًا متوجّه مي شوم. گاهي هم به شان حقّ مي دهم. ولي در نهايت نمي توانم حرفشان را بپذيرم. راستش، چند باري هم ازشان دفاع کرده ام. ولي نهايتش جز پشيماني نبوده است. اصلاً من اينجوري هستم. هر وقت با نداي دلم مخالفت مي کنم، آخر کار زمين مي خورم. گاهي مي نشينم و از حساب و کتاب رياضي و جبر و انتگرال گرفته تا صغرا و کبراي منطقي، همه را رديف مي کنم و از تمام ابزار رياضي و فلسفي ام استفاده مي کنم تا طرفدار آنها شوم. ولي در نهايت تمايلم به آنها نيست که نيست.


   فکر نکنيد فردي خرافاتي هستم. اتّفاقاً دشمن قسم خورده خرافاتم. حاضرم براي نابود کردن خرافات جانم را بدهم. اين مار صد خال و رنگ چه ها که با برادرانم نکرده است. ولي نداي دل چيزي ديگر است. لابد همان است که حاج آقا ها به آن مي گويند «فطرت».


   خيلي وقتها در کلاس عقايد با استاد کلنجار مي رفتيم که گاهي شناخت حقّ و حقيقت سخت مي شود. گاهي حقّ و باطل چنان به هم مي آميزد که نمي توان به راحتي تشخيص داد. همين مسأله خيلي ها را زمين مي زند. ولي وقتي به همان ندا مي نگرم، خطّ پر رنگي ميان حقّ و باطل مي يابم. حتّي وقتي که نهال لجبازيم گُل مي کند و مي خواهم ديگران را اذيت کنم. وقتي که دارم به خودم دروغ مي گويم. و وقتي که دارم دشمني با خودم را به گاوماهي مي رسانم. اين جور مواقع به ياد مرحوم شحات انور مي افتم و صوت دلنشينش و آيه ي شريفه ي « إنّا هديناه السبيل، إمّا شاکرًا و إمّا کفورًا»


   به بعضي وبلاگها که سر ميزنم، فراوان از فرمولها و قواعد علمي استفاده مي کنند تا حاج محمود و دوستانش را بکوبند. راستش بعضي موارد هم حقّ با آنهاست. حاج محمود، حاج محمود است. معصوم که نيست. اشتباه هم مي کند. ولي همين موقع نداي دلم مي گويد، بوي نيزه و قرآن مي آيد. اينجاست که مودم ذهنم سريع کانکت مي شود به صفين و کلام حقّ و اراده ي باطل.


   بعضي ها منتقدان خوبي هستند. ولي دلسوز نيستند. بعضي ها هم دوستان خوبي هستند. ولي با خاله خرسه، بي ارتباط نيستند. از هر دوي اينها متنفّرم.


   در عوض دو گروه اند که خنده ي شوق بر لبانم مي آورند. دوستان دانا و دلسوز، که اوّل حقّ را مي شناسند؛ بعد اگر ديگران مخالفش بودند، انتقاد مي کنند و اگر موافق بودند، مردانه دفاع مي نمايند. و دشمنان منصف؛ آنها که وقت دشمني هم معلوم است فارغ التحصيل مدرسه انسانيت و راستگويي اند. چشم اين ها، هم نقايص و نواقص را مي بيند و هم کمالات و جمالات را.


   مشت نمونه ي خروار است. اگر قبول نداريد به ليست نمايندگان مجلسهاي ششم و هفتم نگاهي بيندازيد. در هر دو مجلس، از همه ي اين گروهها نمونه هايي مي بينيد.


   راستش احتمال مي دهم در مجلس هشتم هم مثال به اندازه کافي وجود داشته باشد. ولي اميدوارم لا اقل کلّيّت مجلس، دو گروه آخر باشند؛ گر چه چاره اي از آن بعضي هاي ديگر هم نيست.


   تا ببينيم...


 


يکشنبه 28 بهمن 1386 , ساعت 11:34 عصر

 


   داشتم از پلّه ها بالا مي رفتم. تنها يک دقيقه به شروع کلاس مانده بود. به طبقه ي دوم که رسيدم، يکي از دوستان را ديدم. او هم در راه کلاس بود. سلام کردم و ايشان جواب گرمي داد. بعد با يک جمله مرا ميهمان کرد:


(1) You are my heart.


   جمله اي کوتاه، ولي شيرين و اثر گذار بود. بسيار شاد شدم. خوشحالي آن لحظه نگذاشت جوابي زيباتر به او بدهم؛(2) ولي تا چند ساعت مرا به فکر واداشت. الان احساس مي کنم، صميمتي که با اين دوستم داشتم، هنوز هست و دوري راه شهرک مهديه قم از مرکز شهرـ و همچنين از اين طرف شهرـ خيلي نتوانسته دلهايمان را از هم دور کند.


   اساتيد اخلاق ما هميشه بر دو نکته تأکيد داشتند:


   يکي ابراز محبّت به برادر ديني بود. صد البته که اين آشکار کردن دوستي و علاقه، به تشديد ارتباط، اتّحاد، و يکرنگي مي انجامد و شائبه هر گونه دشمني و غرض ورزي را از بين مي برد. راستي، حقيقت «سلام» هم جز اين نيست.


   دومي را در پاورقي بخوانيد... (3) 


 


 


------------------------


1. تو در قلب مني.


2. اگر ميخواستم جوابي زيبا و با نمک به او بدهم بايد ميگفتم:


& you are my jeegar !!


3. ديگري، اين است که اگر از برادر و دوستمان رنجيديم، حتمًا دوستانه به او گوشزد کنيم. اين کار، نه تنها باعث تقويت دوستي مي شود، مانع ايجاد کينه و حسد هم مي گردد. و چه زيبا گفت امام صادق 7 : دوست داشتني ترين برادر من آن است که عيبهايم را به من هديه دهد. (أحبُّ إخواني إلَيَّ مَن أهدَي إلَيَّ عُيُوبي اصول کافي ج2 ص639 باب من يجب مصادقته و مصاحبته ح5)


   اميد که روزي همه ي مؤمنان آراسته به اين اخلاق نيکو گردند؛ انتقاد پذير باشند و از انتقاد کردن شرم نکنند. محبّت خود را هم به دوستانشان نشان دهند. تا کور شود چشم شيطان بد ذات!




 


شنبه 26 اسفند 1385 , ساعت 10:0 عصر


 


گفتند امسال سال پيامبر اعظمه. گفتم پس بايد تلاش کنم پيامبرم رو بهتر بشناسم. هر چي باشه دينم رو از ايشون گرفتم. غير از اينکه توي دعاي آخر الزمان هم اومده که


اللّهم عرّفني نبيک... پس بايد سعي کنم بشناسمش تا...


ولي امسال بهونه بود. من بايد از خيلي وقت قبل تلاش مي کردم تا بشناسمش. با سلامتي(همون وجه مثبت ناسلامتي) ما يعني مسلمونيم ها!!! تازه اين اوّل راهه. وقتي شناختيمش بايد دنبالش هم بريم. هر جا که اون رفته. تا عرش. تا معراج. ولي چطوري؟ من که توي ساده ترين احکام مسلمونيم موندم. حالا کجا تا پيامبر بشم و به عرش برم... حالا اوّل بشناسمش تا بعد...


همين طوري با خودم کلنجار رفتم و رفتم و رفتم تا يه دفعه شد 26 اسفند 85. اي دل غافل!من که حتي يه کتاب هم کامل در مورد پيامبرم نخوندم. چه برسه به اينکه بشناسمش و چه برسه به اينکه دنبالش برم. آخه من چند تا از خوبيهاي اون رو تونستم داشته باشم؟


دوباره با خودم گفتم عيب نداره اوّلا تو که پيامبر نيستي. ثانيا حالا حالا ها وقت هست. يه دفعه يادم به جريان ماه رمضان و اون مقاله هه افتاد.. نکنه يه دفعه چشم باز کنم ببينم عمري گذشته و مثلا شده سال 1400 هجري شمسي و من هنوز اندر خم يک کوچه ام.


تازه  مگه قراره من پيامبر باشم تا راه اون عزيز رو برم؟! همين که قبول کردم مسلمون باشم يعني اينکه بي حرف پيش دنبالش باشم. اصلا منشأ خيلي گمراهي ها و انحرافها همين يه سؤاله. «مگه من پيامبرم؟»


يادم مياد چند وقت قبل هم سر همين يه سؤال با يه نفر بحثم شد. من مي گفتم امام خميني (ره) فلان طور بود. اون مي گفت مگه من امام خميني(ره) هستم.


خوب مگه امام (ره) از اول امام بود؟ يا مگه تو قرآن نوشتند براي معراج يا عرش رفتن بايد پيامبر بود؟! شاهدش هم اينکه يه جوون به نام علي بن ابي طالب تا آخر خط دنبال پيامبر بود. اون وقت هم که ظاهراً امام نبود. مثل خيلي ما جوونها مي تونست دنبال يلّالي تلّالي (خيلي سخت نگيرين يه نمونه خوش گذرونيه ديگه)باشه. ولي قدم به قدم تا عرش دنبال پيامبرش رفت.


پس بايد تا سال پيامبر اعظم تموم نشده شروع کنم. چون آخر اين سال نه پايان سال پيامبر اعظمه که تازه اوّلشه. يعني مبدأ زماني همين امساله که چند روز بيشتر به پايانش نمونده. و مقصد خداست. بايد شروع کنم.


به نظر شما از کجا بايد شروع کرد؟؟؟



شنبه 4 آذر 1385 , ساعت 5:57 عصر

 


  


 چند وقتي بود که مريض نشده بودم. ديگه داشتم نا اميد مي شدم. با خودم مي گفتم : اين قدر بد شدي که حتّي خدا هم ازَت قطع اميد کرده. حتّي حاضر نيست توي اين دنيا سبکت کنه. آخه وقتي به خودم نگاه مي کنم شرمنده ميشم...امّا نه ..مثل اينکه دوباره حالم بد شده. صبح نشده حالم بد شد. يه سرما خوردگي سخت..


    فرض کن يه آدم بسيار محترم که به همه لطف داره. اون وقت شما بيايي جلو همۀ مريدهاش بي دليل بزني توي گوشش. اون هم هيچ عکس العملي نشون نده. اصلاً به روي خودش نياره. مثل اينکه اتّفاقي نيفتاده. بعداً يواشکي اشاره کنه که حالا تا بعد. و شما ميدونيد که هر روزي نيست که چند بار بهش نياز نداشته باشيد. حالا بيا و درستش کن. اگه توي جمع حال آدمو مي گرفت، خيلي سبک تر بود. لااقل بعداً ديگه کاري به کارمون نداشت. توي بزنگاه آدمو رها نمي کرد. چه حالي بهمون دست ميده؟! حالا يه آدمي که اصلاً اهل انتقام هم نيست و اصلاً اين اتفاقها هيچ ضربه اي به شخصيتش نمي زنه. بقيه هم اگه دوستش دارند و مريدشند نه به خاطر دستگيري هاشه. بلکه بقيه بهش عشق مي ورزند و حاضرند براش هر کاري بکنند. حالا شما يه جسارتي به اين آدم کرديد؛ اين جا ديگه آدم مي خواد زمين دهان باز کنه و درستي قورتش بده. حتّي نمي خواد روي زمين راه بره.


   امّا قربون خدا برم که نميذاره سر بزنگاه حال ما رو بگيره. به هر بهانه اي شده همين جا سبکمون مي کنه. گاهي يه ضرري به آدم مي زنه. گاهي يه بلايي مريضيي چيزي و ... همين جا راحتمون مي کنه که بعداً جلو مريدهاش توي صحنۀ محشر حالمونو نگيره. 



 


   خدا ممنونتم. چاکرتم. واسَت مي ميرم. لطف کرديد مريضمون کرديد. مطمئن شدم هنوز هم دوستم داريد...


 


   «خدا جون! نمي دونم کدوم موقع بيشتر بايد شکرت رو بجا بيارم. اون موقعي که سالمم و نيرومند. اون موقعي که خيلي راحت مي تونم از نعمتهات استفاده کنم. اون موقعي که خيلي راحت مي تونم عبادتت رو بجا بيارم و تو رو از خودم راضي کنم..يا الان که توي بستر بيماري افتادم.. اون هم نه فقط يه بيماري. طبق وعدۀ خودت چيزي که باهاش پاک ميشم. حالتي که توي اون نگاه ويژه به من داري.. به همين بهانه گناهام رو از کارنامه ام حذف مي کني..از کثافت بديها خلاصم مي کني..و توبه رو به يادم مياري..»(صحيفۀ سجّاديه دعاي وقت بيماري)


   خدا .....



   شکرت...



پنجشنبه 11 آبان 1385 , ساعت 2:20 صبح

· شنبه يکم مهر ماه 1385ساعت نه و چهل و... دقيقه بخش پاياني اخبار21:


فردا يکشنبه دوم مهرماه مصادف با 24سپتامبر و سي ام شعبان ...


هنوز ماه مبارک نيومده...


درسها تعطيل شده و اونهايي که رفتني بودن ديگه بايد رفته باشن.اما من بايد بمونم. هنوز تحقيقم رو تموم نکردم. خيلي ديگه کار داره...


· سه شنبه 11 مهر،نهم ماه مبارک رمضان ساعت نه شب:


خسته از کلاس قرآن برگشتم. سر و کله زدن با بچه هاي کلاس دومي خيلي حوصله ميخواد. اما هنوز خيلي از تحقيق مونده. نه روز گذشت بايد بجنبم...


· سه شنبه 18 مهر 16 ماه مبارک ساعت سه بعد از ظهر:


امروز خيلي خسته شدم. کارهاي جنبي رو نميشه عقب انداخت. ولي هنوز نه تحقيقم رو به جايي رسوندم و نه درسهاي عقب افتاده رو ...


· سه شنبه 25مهر 23 ماه مبارک ساعت چهار صبح:


شبهاي قدر تموم شد.نه تنها هيچ کاري نکردم. تازه نزديک بود شبهاي قدر رو هم از دست بدم. خدا رحم کرد که خوابم نبرد. محمد حسن(پسرم) که نذاشت بريم احيا. مجبور شديم احيا رو بياريم خونه. حالا بازم خوش به حال من. بنده خدا خانومم که بايد دم و ديقه مواظب بچه باشه. شب و روز نداره..به هر حال من هنوز تحقيقم رو تموم نکردم... استاد تا آخر ماه مبارک فرصت تحويل اونها رو تمديد کرده..تازه کامپيوتر(همان رايانه) هم که به هم ور شده. ديگه ريکاوري و ريستور و ... هم جواب نميده .مجبورم هم? درايوها رو فرمت کنم... واي خداي من!هم? زحمتام با يه اشتباه پريد..هنوز تحقيق ...حال کتابخونه رفتن هم که موجود نيست..


· سه شنبه دوم آبان ،عيد سعيد فطر ساعت شش صبح:


ماه مبارک رمضان تموم شد...ولي من هنوز هيچ کار نکردم...نماز عيد...اللهم اهل الکبرياء والعظمه...الّذي جعلته للمسلمين عيدا..نماز ظهر... عصر...توي اتومبيل به طرف شهرستان... بارون نرمي که به رسم هر سال عيد فطر مياد شيشه هاي اتومبيل رو نوازش ميده...ولي هنوز هيچ کار نکردم...البته نه که نخواسته باشم کاري نکنم ها. خواستم؛ولي يه کمي تنبلي کردم. حالا ديگه فقط چند روز فرصت دارم...به نظر شما ميتونم تحقيقم رو يه هفته اي تموم کنم؟؟


بياييد يه بار ديگه با هم به ماه مبارک برگرديم..


ماه مبارک رمضان...ماه مهر... ماه رحمت...دعاي ابوحمزه ثمالي...«لقد افنيت بالتسويف و الآمال عمري»...«والکسل و الفشل و ...»...


يه سوال ديگه: به نظر شما يه ماه رمضان ديگه مياد که من... يا شما... يا... قدرش رو بدونيم؟ ميشه ديگه روزها مثل بالا تند و تند نگذره؟ ميشه تو نوشت? بعدي که بعد از ماه مبارک مينويسم از شبهاي قدر هم حرف بزنم؟؟؟ميتونم بگم من تو ماه مبارک سي تا مقال? علمي مهم نوشتم...يا نه.. به سي تا مقال? علمي عمل کردم..ميشه؟؟


 



جمعه 14 مهر 1385 , ساعت 8:12 صبح


واي خداي من چه زود دير ميشه. الان احساس نمي کنم 25سالمه. احساس مي کنم 25سالم نيست. چون اونو از دست دادم.حالا چي برام مونده؟ نميدونم...انگار همين ديروز بود که به استقبال ماه مبارک رمضان مي رفتيم. امسال رو نمي گم. هفده سال پيشو ميگم. براي اولين بار مي خواستم روزه بگيرم. چقدر خوشحال بودم که مثل آدم بزرگا کلة سحر بلند شدم و آمادة روزه گرفتن ميشم. از شوق تقريباً همة ماه رمضان رو روزه گرفتم.نه کله گنجيشکي.نه. مثل بزرگترها از خود خروسخون تا خود اذون مغرب روزه بودم. خدايا اون موقع مطمئن بودم که دارم براي تو روزه مي گيرم. چقدر احساس مي کردم به تو نزديک شدم. امّا حالا چي؟...


نمي دونم براي کي روزه مي گيرم. از ترس آبرو يا ترس صاحبخونه!! يا...
خدايا تو رو به پاکان درگاهت عبادتهاي بچه گونة امروز منو به عبادتهاي قشنگ ديروزم قبول کن.


خدايا تو رو به عزيز زهرا اين عمر رفتة منو به اون سالهاي پاکي و صفا ببخش.


خدايا اگه يه روز براي تو زندگي کنم همة اون سهل انگاريهاي 25ساله تلافي ميشه. خدايا کمکم کن يه روز،فقط يه روز زندگي کنم. مثل آدم بزرگا نه مثل بچه ها ...


آمين يا ربّ العالمين


پنجشنبه 13 مهر 1385 , ساعت 2:55 عصر

الهي و ربّي من لي غيرک


ولا تنظر اليّ بچشم خشمٍ


فانّي من أقلّ البندگاني



   [آرشيو نشده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 1:53 ص] شايعه سياسي
[26/5/1387- 7:41 ص] نماينده ها
[25/5/1387- 1:45 ص] طليعه ظهور
[9/5/1387- 7:44 ع] ترانه مادري
[آرشيو شده ها]