دانش، زندگيِ دلهاست و روشنايي ديدگان از نابينايي و توانايي پيکرها ازناتواني . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
   1   2      >
   [آرشيو نشده ها]
سه‏شنبه 17 ارديبهشت 1387 , ساعت 6:58 عصر

 


علي دايي  


   آقاي علي دايي سلام. 
   اميدوارم حالت خوب باشد و هميشه در کارهايت موفّق باشي.
   سالها پيش در پوست خود نمي گنجيدم، وقتي مي شنيدم که فردي به نام دايي گلزن تيم ملّي ايران است و توانسته است در اعتلاي نام ايران اسلامي نقشي داشته باشد. ايّام دبيرستان را مي گويم و شور فوتبال و حسابان و جبر و هندسه را. آن موقع خوشحال بودم که فوتبال ايران به واسطه ي امثال علي دايي دارد در بين کشورهاي دوست و دشمن ـ البته بيشتر در آسيا ـ مي درخشد. سالها بعد هم که علي دايي را جزو گلزن هاي تيم ملّي ديدم، باز خوشحال بودم که گلزن با تجربه اي در تيم ملّي قرار دارد. حتي ناکامي هاي اين تيم هم مرا خيلي ناراحت نمي کرد، وقتي مي ديدم بزرگترهاي تيم ملّي هنوز در ماندن در جمع دوستان و شاگردان خود، مصمّم اند. و الان باز خوشحالم که فردي پر آوازه در فوتبال جهان، سرپرستي تيم ملّي را به عهده گرفته است. به هر حال من علي دايي را مي شناسم و به او افتخار مي کنم. همان گونه که به رضازاده ها و پهلوان تختي ها و علامه طباطبايي ها و پروفسور حسابي ها و ديگران و ديگران افتخار مي کنم. و بيشتر خوشحال مي شوم وقتي مي بينم جناب دايي، همچون ديگر مربّيان فوتبال ايران، در حاشيه ي مستطيل سبز مي ايستد و با نذر و صلوات ـ البته در کنار تخصّص و تعهّد ـ براي پيروزي تيمش و تيم ملّي دعا مي کند. و بيشترتر خوشحال مي شوم وقتي مي شنوم که علي دايي، براي تقويت نيرو و جلب معنويت به ديدار آيت الله العظمي بهجت مشرّف مي شود.
علي دايي
ولي در کنار همه ي اين خوشحالي ها ناراحت مي شوم وقتي مي بينيم علي دايي طاقت انتقاد ـ درست يا غلطش ـ را ندارد. ناراحت مي شوم که حاضر مي شود عليه دوست و هم تيمي اش اقامه ي دعوا کند. ناراحت مي شوم وقتي مي بينم حاضر نيست لحظه اي فکر کند که آيا خود مقصّر نيست؟ (نمي گويم مقصّر است. مي گويم حاضر نيست فکر کند که مقصّر است يا خير؟) و بيشتر ناراحت مي شوم وقتي مي بينم که از انتقاد ديگران چنين برافروخته مي شود و آن را گناهي نابخشودني مي پندارد، ولي به راحتي در تخصّص ديگران دخالت مي کند و به ديگران تهمت مي زند. وقتي که در برنامه 90 حاضر است جلو يک متخصص داوري، به راحتي در کاري خارج از تخصصش دخالت کند و نظر غير کارشناسانه ي خود را ـ به اذعان خودش ـ بقبولاند و نظر کارشناسانه ي کارشناس داوري را قبول نکند. حاضر مي شود به جاي اشتباه داوري، جلو چندين ميليون نفر بيننده، راحت به يک داور ـ که هنوز تباني اش با تيم رقيب آقاي دايي معلوم نشده ـ تهمت بزند و او را متّهم کند. بسيار افسوس مي خورم به حال تيم ملّي ايران که قرار است زير دست چنين معلّمي تربيت شود! بسيار غصّه مي خورم به حال ايران که قرار است اين افراد نماينده هاي ورزشي اش باشند. و بسيار دلم مي گيرد که چرا وارثان پهلواناني چون تختي، بايد قهرماناني بيش نباشند.
آقاي دايي، نه هم قطاران شما و نه اذهان عموم مردم، هيچ کدام دشمن شما نيستند و همان طور که به امثال همشهري تو، حسين رضازاده افتخار مي کنند، به تو هم افتخار مي کنند.
آقاي دايي، اگر کسي به تو انتقاد کرد، نمي خواهد تو را زمين بزند. مي خواهد پيشرفت تو را ببيند و زمين خوردن تو را نبيند. آقاي دايي، دشمن تو مردم و کارشناسان فوتبال نيستند. دشمن تو جهالت توست. اين را من نمي گويم؛ امامي مي گويد که تو برايش سينه هم مي زني. اين را همان آيت الله بهجتي مي گويد که از توصيه هايش استفاده مي کني.
آقاي دايي! من براي آينده ي تو نگرانم. مي ترسم امروز در رفتارت تجديد نظر نکني و خوش رفتاري را به جاي بد اخلاقي و غرور و خود بزرگ بيني پيشي نکني و روزي که نبايد، زمين بخوري. آقاي دايي، اگر امروز از منتقد خود شکايت مي کني و داور خاطي را متهم به تباني يا عدم عدالت مي کني، اگر امروز حاضري به راحتي در کار ديگران دخالت کني، فردا بايد در دادگاه افکار عمومي مردم حاضر و پاسخگو باشي.
آقاي دايي، مواظب خودت باش!


...........................
پي نوشت:
1.من در اينجا شکايت رسمي خود از علي دايي را به افکار عمومي تقديم مي دارم. از کسي که به او افتخار مي کنم!
2. اميدوارم اين نامه به دست آقاي دايي برسد.


 


پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:25 عصر

 


   اين پست را کمي دير مي نويسم؛ عذر تأخير
   کلام به درازا خواهد کشيد؛ عذر تطويل
   دوستي در وبلاگش به تقابل وظيفه و انتخاب پرداخته و اين دو را غير قابل جمع دانسته است و از اين مقدّمه‌ي بديهي به اينجا رسيده است که اگر کسي شرکت در انتخابات را وظيفه بداند، حقّ اختيار و انتخاب را از خود گرفته است. در توضيح و تبيين فرمايش ايشان مي توان گفت، انتخاب مساوي است با حقّي که فرد در آن مي تواند با اختيار و بدون هيچ الزامي، دست به گزينش بزند و يکي از طرفين يا اطراف قضيه اي را آزادانه برگزيند. اين امر آن قدر بديهي است که برخي دانشمندان از تعريف دقيق اختيار وا مانده اند و تعاريف خود را اصطلاحًا شرح الاسمي دانسته اند. حال شما فرض کنيد يک رييس و مافوق، به زير دستش مي گويد تو امروز کاملا آزادي و اين حقّ را داري که برنامه‌ي امروزت را خودت انتخاب کني. ولي در عين حال وظيفه داري که فلان کار و فلان کار را هم انجام بدهي. مسلّما صدر و ذيل فرمايش و بخشنامه‌ي اين مدير محترم، دچار تناقض شده است و در حالي که به فرد حقّ انتخاب داده، حقّ انتخاب را از وي سلب نموده است. اگر بخواهيم اين قضيه را طنز آميز بيان کنيم به اين جمله اشاره مي کنيم که فردي به زيردستش بگويد:«تو کاملا آزادي که هر چه من بگويم، بگويي چشم»! قضيه انتخابات ايران هم شبيه همين قضيه است که از طرفي به فرد حقّ انتخاب مي دهد و از طرفي به او تلقين مي کنند که تو وظيفه داري در انتخابات شرکت کني. پرتو حکم تناقض، به انتخابات کذايي ايران هم مي تابد.
   بنده تا اينجا اصل تناقض را مي پذيرم و آن را از خورشيد ظهر تابستان، روشن تر مي يابم. ولي به نظرم مي رسد که دوست مذکور، از نکته اي غفلت کرده اند و همين نکته، ايشان را به مغالطه انداخته است. ادامه مطلب...

سه‏شنبه 3 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:44 عصر

 


قابل توجه همه ي دشمنان ملّت ايران
ما ايراني ها قومي هستيم که چشم به داشته هاي ديگران و نداشته هاي خود دوخته ايم، و از داشته هاي خود و نداشته هاي ديگران چشم بسته ايم.
آخر در ايران، مرغ همسايه غاز است!
همين!


يکشنبه 12 اسفند 1386 , ساعت 11:57 عصر

 


الشهيد عماد مغنية 


   آقا يا خانمي برايم کامنت گذاشته بود که جالب ترين قسمت وبلاگ تو، بنري است که تصوير يک تروريست را حمل مي کند. و البته تصريح کرده بود که منظورش شهيد بزرگوار، عماد مغنيه است. بنا نداشتم جوابش را بدهم تا امشب که خونم به جوش آمد. وقتي مي بينم گروهي ياغي، بي عقل، زورگو و پست، دارند نسل کشي مي کنند؛ دارند افسانه هاي نداشته ي خود را روي گروهي مسلمانان و بي گناه، به واقعيت مي رسانند؛ و اسمش را زمستان گرم  و هولوکاست فلسطيني مي گذارند؛ وقتي مي بينم هيچ قدرت و ابر قدرتي در دنيا، حتي بيانيه اي هم صادر نمي کند؛ و حقّ را به ياغي ها مي دهند. آن وقت يکي پيدا شده، کسي را تروريست معرفي مي کند که از حقّ خود، و از حقّ هم وطنانش دفاع کرده است، از حقّ برادران مسلمانش دفاع کرده است، و جالب تر اين که خود، قرباني ترور است؛ اين را جز زورگويي، نمي دانم. قبول دارم که شهيد حاج رضوان، عمليات تروريستي انجام مي داد، و نظاميان صهيونيست را به ترور مي کرد. ولي آيا هر تروري بد است؟ حقّ اين است که براي ارزش گذاري ترور، بايد ببينيم طرف ترور کيست؟ و حکم ترور را چه کسي صادر کرده است؟ اگر امام راحل، دستور به قتل سلمان رشدي ملعون مي دهد، آيا اين معنايش جز تجويز ترور ـ البته از نوع معقول و مشروعش ـ است؟ من قبول ندارم که در اسلام ترور نداريم. اين سخن ناشي از اسلام نشناسي و ترس در مقابل هوچي گري هاي ديگران است. حق اين است که اسلام، ترور دارد. ولي نه از نوع طالبانيسمش، و نه از نوع صهيونيسمش. ترور اسلام دو خصوصيت ويژه دارد؛ يکي اين که مستند به شرع و عقل است. دوم اين که از طرف حاکم جامعه اسلامي تجويز مي شود. نتيجه، اين که ترور اسلامي هيچ گاه بر افراد بي گناه اجرا نمي شود، هيچ گاه منجر به ظلم نمي شود، هيچ گاه سرخود و بي استناد به حاکم شرع انجام نمي گيرد، و هيچ گاه، شهروندان بي گناه را به جرم عقايد مخالف نشانه نمي گيرد.


   تروري در اسلام جايز است که با اجازه فقيه، بر مُفسد، غاصب، نسل کش، ويرانگر، يا در يک کلام، صهيونيست و امثال صهيونيست جاري شود. (1)


   امّا در باره صهيونيست ها بگويم، که من قبول ندارم مردم کوچه و بازار تل آويو و حيفا و بقيه ي شهرها و شهرکهاي صهيونيستي فلسطين اشغالي، بي گناهند. آنها اگر هيچ جرمي نداشته باشند، حدّ اقلّ غاصب اند. و حکم غاصب، مقاتله و جهاد است تا اخراج يا نابودي کامل. کوچکترين گناه يهودي هاي آن سرزمين، غصب وطن ديگران است. و در کنارش، نسل کشي، ترور، ارعاب، و هر بدي که شما به ذهنتان برسد. من کسي را که اين قوم را ترور کند، جز آزاده و آزادي خواه نمي دانم. من کسي را که اين گروه را از سرزمين فلسطينيان اخراج کند، جز مجاهد نمي خوانم. و کسي را که در اين راه کشته شود، جز شهيد و مظلوم نمي نامم. و انسانيت را بدون اين، معنا نمي کنم.


 


 


   ----------------


   1. راستش تعبيري رساتر از صهيونيست، براي واژه هاي فوق نيافتم.



 


چهارشنبه 8 اسفند 1386 , ساعت 3:47 عصر

 


   نمي دانم چرا هر چه مي کوشم از بعضي ها خوشم نمي آيد. هر چه به خود تلقين مي کنم که شايد آنها هم حرفي براي گفتن داشته باشند، دلم رضا نمي شود. نه اينکه حرفهايشان را نشنوم. مي شنوم. استدلالهاشان راه هم کاملًا متوجّه مي شوم. گاهي هم به شان حقّ مي دهم. ولي در نهايت نمي توانم حرفشان را بپذيرم. راستش، چند باري هم ازشان دفاع کرده ام. ولي نهايتش جز پشيماني نبوده است. اصلاً من اينجوري هستم. هر وقت با نداي دلم مخالفت مي کنم، آخر کار زمين مي خورم. گاهي مي نشينم و از حساب و کتاب رياضي و جبر و انتگرال گرفته تا صغرا و کبراي منطقي، همه را رديف مي کنم و از تمام ابزار رياضي و فلسفي ام استفاده مي کنم تا طرفدار آنها شوم. ولي در نهايت تمايلم به آنها نيست که نيست.


   فکر نکنيد فردي خرافاتي هستم. اتّفاقاً دشمن قسم خورده خرافاتم. حاضرم براي نابود کردن خرافات جانم را بدهم. اين مار صد خال و رنگ چه ها که با برادرانم نکرده است. ولي نداي دل چيزي ديگر است. لابد همان است که حاج آقا ها به آن مي گويند «فطرت».


   خيلي وقتها در کلاس عقايد با استاد کلنجار مي رفتيم که گاهي شناخت حقّ و حقيقت سخت مي شود. گاهي حقّ و باطل چنان به هم مي آميزد که نمي توان به راحتي تشخيص داد. همين مسأله خيلي ها را زمين مي زند. ولي وقتي به همان ندا مي نگرم، خطّ پر رنگي ميان حقّ و باطل مي يابم. حتّي وقتي که نهال لجبازيم گُل مي کند و مي خواهم ديگران را اذيت کنم. وقتي که دارم به خودم دروغ مي گويم. و وقتي که دارم دشمني با خودم را به گاوماهي مي رسانم. اين جور مواقع به ياد مرحوم شحات انور مي افتم و صوت دلنشينش و آيه ي شريفه ي « إنّا هديناه السبيل، إمّا شاکرًا و إمّا کفورًا»


   به بعضي وبلاگها که سر ميزنم، فراوان از فرمولها و قواعد علمي استفاده مي کنند تا حاج محمود و دوستانش را بکوبند. راستش بعضي موارد هم حقّ با آنهاست. حاج محمود، حاج محمود است. معصوم که نيست. اشتباه هم مي کند. ولي همين موقع نداي دلم مي گويد، بوي نيزه و قرآن مي آيد. اينجاست که مودم ذهنم سريع کانکت مي شود به صفين و کلام حقّ و اراده ي باطل.


   بعضي ها منتقدان خوبي هستند. ولي دلسوز نيستند. بعضي ها هم دوستان خوبي هستند. ولي با خاله خرسه، بي ارتباط نيستند. از هر دوي اينها متنفّرم.


   در عوض دو گروه اند که خنده ي شوق بر لبانم مي آورند. دوستان دانا و دلسوز، که اوّل حقّ را مي شناسند؛ بعد اگر ديگران مخالفش بودند، انتقاد مي کنند و اگر موافق بودند، مردانه دفاع مي نمايند. و دشمنان منصف؛ آنها که وقت دشمني هم معلوم است فارغ التحصيل مدرسه انسانيت و راستگويي اند. چشم اين ها، هم نقايص و نواقص را مي بيند و هم کمالات و جمالات را.


   مشت نمونه ي خروار است. اگر قبول نداريد به ليست نمايندگان مجلسهاي ششم و هفتم نگاهي بيندازيد. در هر دو مجلس، از همه ي اين گروهها نمونه هايي مي بينيد.


   راستش احتمال مي دهم در مجلس هشتم هم مثال به اندازه کافي وجود داشته باشد. ولي اميدوارم لا اقل کلّيّت مجلس، دو گروه آخر باشند؛ گر چه چاره اي از آن بعضي هاي ديگر هم نيست.


   تا ببينيم...


 


سه‏شنبه 7 اسفند 1386 , ساعت 3:51 عصر

 


   داشتم صحيفه امام1 را ورق مي زدم که به يک سؤال و جواب زيبا برخوردم. بسيار آموزنده و در خور تأمّل بود. با خود گفتم آن را عينًا در وبلاگ بگذارم. بخصوص که در آستانه ي انتخابات هستيم و مي تواند در انتخاب افراد اصلح کمکمان کند.


  اين نامه را آقايان سيّد علي خامنه اي(مدّ ظلّه) و اکبر هاشمي رفسنجاني(حفظه الله) براي امام1 نوشته اند و تقاضاي انحلال حزب جمهوري اسلامي را دارند. خودتان ببينيد مبناي تشکيل اين حزب چيست؟ حزبي که براي روشنگري، مبارزه با انحرافات و خنثي کردن توطئه هاي دشمنان داخلي و خارجي تشکيل شده و همچنان در همين راه استوار مانده است. يعني کاملًا در جهت حفظ انقلاب و اسلام و وحدت تشکيل شد. حتّي در تشکيلش هم از وليّ فقيه مشورت مي گيرد. رنگ اين حزب جز رنگ خدايي نيست. نه نارنجي است و نه سياه و نه حتّي سفيد. فقط در راستاي برپا داشتن حکومت الله در زمين. و چه خدمات بزرگي که اين حزب انجام نداده است. و چه شهيدان والاقدري که به اسلام هديه نکرده است.


   همين حزب امّا در زماني ديگر، احساس مي کند که وجودش ـ اگر چه راه همان راه است و تفکّراتش همان تفکّرات ـ براي اتّحاد و همبستگي جامعه مناسب نيست و ممکن است به تحزّب و تفرقه کشيده شود. نه اين که تفرقه آور شده، بلکه فقط ممکن است موجب تفرقه و دو دستگي شود. لذا خود سوزي مي کند تا اسلام و انقلاب و اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي باقي بماند.


   و آن پير مراد هم چه نيکو پاسخ مي دهد و چه جالب اشاره مي کند که هدف حفظ  اسلام و انقلاب است. و انحلال اين حزب با عظمت و بزرگي سران آن و علاقه مندي امام راحل1 به آنها، منافاتي ندارد. و جالب تر اين که در اثر اين انحلال نبايد به کسي ـ چه جزو اين حزب باشد، چه نباشد ـ اهانت شود.


   اين هم عين متن دو نامه:


« بسم الله الرّحمن الّرحيم. محضر مبارت مرجع عاليقدر و رهبر کبير انقلاب، حضرت امام خميني _ مد ظله العالي


همان طور که آن رهبر عزيز اطلاع دارند، تاسيس "حزب جمهوري اسلامي" از طرف هيات مؤسس با مشورت آن مقام معظم و در شرايطي انجام شد که نياز به يک تشکل در برابر انبوه مسائل در آغاز انقلاب و لزوم انسجام و انتظام نيروهاي آگاه و مؤمن و گسترش آگاهيهاي انقلابي و تربيت کادرهاي فعال و کار آمد براي اداره کشور و خنثي کردن توطئه گروهکها و عوامل دشمن خارجي و ضد انقلاب داخلي بشدّت احساس مي شد. اين حزب در طول سالهاي گذشته در حد توان خود به منظور تثبيت نظام جمهوري اسلامي و انجام تکاليف بزرگي که بر دوش خود حس مي کرد، از هيچ کوششي فروگذار نکرد، و در کوران توطئه هاي چپ و راست با فداکاري و تقديم شهدايي که بعضي از آنان چهره هاي برجسته و فراموش نشدني انقلابند، از جمله شهداي هفتم تير، نقاب از روي نفاق برانداخت و مظلوميت و حقانيت خط امام را به نمايش گذارد.


در طول جنگ تحميلي، حزب جمهوري اسلامي در سراسر کشور به وظيفه اسلامي خود براي بسيج مردم و شرکت فعال در جبهه هاي نور عمل کرد، و جمعي از کادرها و اعضاي آن در اين جهاد مقدس به افتخار شهادت نايل آمدند. تعبد افراد اين حزب به اسلام و اعتقاد راسخ آنان به ولايت فقيه، که خود عامل مهمي در کينه توزي ضد انقلاب بود، ايجاب مي کرد که در مراحل و مقاطع مختلف انقلاب، با کسب رهنمودهايي از آن مقام معظم، حرکت حزب را تنظيم و سياستهاي آن را پي ريزي نمايند.


اکنون به فضل الهي نهادهاي جمهوري اسلامي تثبيت شده و سطح آگاهي و درک سياسي آحاد ملت انقلاب را از جهات عديده آسيب ناپذير ساخته و روشن بيني و توکل و قوت اراده آن رهبر عاليقدر و فداکاري و آمادگي مردم حزب الله توطئه هاي ضد انقلاب داخلي و استکبار جهاني را بي اثر و کم خطر نموده است. لذا احساس مي شود که وجود حزب، ديگر آن منافع و فوايد آغاز کار را نداشته، و بعکس، ممکن است تحزب در شرايط کنوني بهانه اي براي ايجاد اختلاف و دودستگي و موجب خدشه در وحدت و انسجام ملت گردد، و حتي نيروها را صرف مقابله با يکديگر و خنثي سازي يکديگر کند. لذا، همان طور که قبلا نيز کراراَ عرض شد، شوراي مرکزي پس از بحث و بررسي مبسوط و مستوفا با اکثريت قاطع به اين نتيجه رسيد که مصلحت کنوني انقلاب در آن است که "حزب جمهوري اسلامي" تعطيل و فعاليتهاي آن بکلي متوقف گردد. مراتب براي استحضار و کسب رهنمود عالي معروض مي گردد. و الأمر إليکم، و أدام الله بقائکم الشريف، سيد علي خامنه اي _ اکبر هاشمي رفسنجاني»


جواب نامه:


« بسمه تعالي


جنابان حجتي الاسلام آقاي خامنه اي و آقاي هاشمي _ دام توفيقهما


موافقت مي شود. لازم است تذکر دهم که حضرات آقايان مؤسسين محترم حزب، مورد علاقه اينجانب مي باشند. اميدوارم همگي در اين موقع حساس با اتفاق و اتحاد در پيشبرد مقاصد عاليه اسلام و جمهوري اسلامي کوشا باشيد. ضمنا تذکر مي دهم که اهانت به هر مسلماني چه عضو حزب باشد يا نه بر خلاف اسلام و تفرقه اندازي در اين موقع از بزرگترين گناهان است. والسلام عليکما و رحمة الله.


11خرداد66


روح الله الموسوي الخميني» (1)


حال شما قضاوت کنيد؛ از بين احزاب کنوني کشور، کداميک در جهت حفظ اسلام و انقلاب و اتحاد و در راستاي نيّات وليّ فقيه و کداميک در خلاف آن مي باشد؟ کدام حزب حاضر است براي حفظ يکپارچگي امّت از منافع خود بگذرد و کداميک حتي انقلاب و ارزشهاي اسلامي را فدا مي کند تا خود بماند؟ ظاهرا حلّ اين مسأله براي مردم فهميده ما کار سختي نباشد.


 


 


---------------------


1. صحيفه امام (ره) ج20، ص275



 



پنجشنبه 2 اسفند 1386 , ساعت 12:29 صبح

 


   شنيده ايد کسي کار خوبي انجام دهد يا به فرد يا افرادي کمک کند؟ همه به او مي گويند :«خدا پدرت را بيامرزد!» اصولا نقش پدر در رشد و تربيت انسانها غير قابل اغماض است. پدري که فقط به خورد و خوراک جسم فرزندان مي نگرد و به روح و خوراک روحشان نمي پردازد، وظيفه ي خود را انجام نداده است. اين نکته در متون ادبي و اشعار فارسي و همچنين عربي، به وضوح ديده مي شود. راستش نمي دانم آيا ساير زبان ها هم اين گونه اند يا خير؟ دم دست ترين شعري که به ذهنم مي رسد، شعري است که شاعرش را هم نمي شناسم:


« خدا رحمت کند پدرم را


که به استاد فرمود


فرزند مرا هيچ نياموز


به جز عشق»


   يا حافظ مي گويد:


« نه من از پــرده تقـوا به در افتــادم و بس      پـدرم نيـز  بهشت ابـد از دست بهشـت»


« اي بي خبر بکوش که صاحب خبر شوي     تـا راهــرو نبـاشــي کِـي راهبـــر شــوي


  در مکـتب حقـايق،  پيــش اديـب عشــق     هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي»


   اين روده درازي ها براي اثبات يک امر بديهي نيست. تنها مقدّمه اي است براي يک اعتراض؛ نمي دانم چرا همه اين قدر اندر فضايل جايگاه پدري سخن رانده اند. ولي مادر، به اندازه ي تمام صفحات فرهنگ، به اندازه ي همه ساعتهاي مطالعه، به اندازه ي فيشهاي علمي دانشمندان، و به اندازه ي سراسر تاريخ، مظلوم واقع شده است. چرا ديوان حافظ فقط از «دولت مادر زاد» و «شير مادر» و در نهايت، از «مادر گيتي و دهر» سخن مي گويد؟ چرا هر چه مي گردم، کمتر از مادر و تربيت مادر و زحمتهاي شبانه روزي مادر مي بينم؟ اشتباه نکنيد. من فمينست نيستم. اتفاقًا فمينيست ها به مادر ظلم مضاعف کرده اند که نه او را شناخته اند و نه به هنر «مادري» تشويقش مي کنند. تازگي ها هم که دارند «مادري» را ننگ و شغلي مردانه!! معرّفي مي کنند. کلام به درازا کشيد. ولي آنچه هست، اين که مادر سهم بيشتري در تربيت فرزند دارد و ارث معنوي بيشتري از او مي برد؛ ولي هميشه در حاشيه بوده است. راستش ما مسلمانيمان را هم کج فهميده ايم. اسلام شايد، ـ گفتم شايد ـ جسم زن را تشويق کند که در خانه باشد. امّا روح زن را در اوج هرم اجتماع و در بالاترين قلّه ي فرهنگ سازي و انسان پروري مي بيند. البته بحث من اينجا درباره مادر است نه زن. اديبان ما که از مادر کم گفته اند. فمينيستها هم که مادر را کشتند. مدرنيته و جامعه ي مدني هم که مادر را در زايمان و مهد کودک و نهايت در مدرسه تعريف مي کند. پس کو مادر؟ کجاست اين نقاشي زيباي خلقت؟ کجاست هنرمندي که آن را به من نشان دهد؟ کو معلّمي که به من بياموزد: «ميم مثل مادر»؟ و کو بازيگري که صدايي از مادر را در شهر پدرسالار نشان دهد؟ راستي کو روحاني مبلّغي که به گوشم برساند نداي هزار و چهارصد سال پيش اسلام را؟ مگر رسول خدا9 ـ که جز وحي به زبان نمي آورد ـ نگفت: «الجنّة تحت أقدام الأمّهات». چرا بايد ما در لطيفه هاي خود هم به اين بهشتي مظلوم تاريخ، ستم کنيم؟ حتي چرا بايد در محاورات روزمره خود، در کنار دعا براي پدران خود، براي مادرانمان دعا نکنيم؟ راستي چرا بدترين فحشهاي جامعه ي ما نثار مادران مي شود؟


   فقط يک جمله ي ديگر: « مگر مادر چه ظلمي به من و تو کرده است؟» نه، يک جمله ي ديگر هم بايد بگويم:« من به جاي همه ي هستي، از مادر معذرت ميخواهم».



 



پنجشنبه 18 بهمن 1386 , ساعت 12:12 صبح

 


   در زمان جاهليت، انسانهاي موحّدي در مکّه زندگي مي کردند که اعتقادي به بتها نداشتند. مشرکان مکّه هم از اين جريان خبر داشتند؛ ولي با آنها مخالفت نمي کردند و در عين شدّت اختلاف عقيده اي، در کنار آنها حسن همجواري داشتند. وقتي پيامبر اسلام 9مبعوث شدند، در اوّلين دعوت علني خود، مردم را به توحيد و نفي بتها دعوت کردند. در اينجا همان مشرکاني که با ديگر موحّدين کاري نداشتند، علنا با پيامبر 9 مخالفت کردند. اين سؤال مطرح مي شود که مگر توحيدي که اسلام آورد با توحيدي که در عصر جاهلي در مکّه بود چه فرقي داشت؟ مگر هر دو نمي گفتند: «قولوا لا إله إلّا الله تفلحوا»؟(1) و مگر هر دو بت پرستي را نفي نمي کردند؟


   نمونه ي اين سؤال در زمان ما هم مطرح است. در خاور ميانه شايد بتوان چند کشور اسلامي نام برد که اسلاميت و قوانين اسلامي در آنها حرف اوّل را مي زند. در بين آنها حتما جمهوري اسلامي ايران و عربستان سعودي هم هستند. شايد مصر را هم بتوان در کنار آنها ذکر کرد. دشمنان اسلام از جمله امريکا و اسرائيل ( و همچنين بسياري از کشورهاي قدرتمند اروپايي) با آن دو کشور روابط حسنه اي دارند و احيانا از نظر نظامي و اقتصادي هم به آنها کمک مي کنند. ولي در مورد ايران به هيچ چوبي، به صراط مستقيم نمي آيند و دائم دنبال بهانه تراشي براي دشمني و نابود کردن انقلاب و حکومت جمهوري اسلامي هستند. خب دوباره سؤال فوق مطرح مي شود که ـ گذشته از يک سري اختلافات مذهبي ـ مگر اسلام ايران غير از اسلام آن دو کشور و ديگر کشورهاي خليج نشين است؟ مگر همه خداي يگانه را نمي پرستند. مگر همه کتاب آسماني واحد و قبله ي واحد و پيامبر واحد ندارند؟ پس کدام عامل است که بين اينها فرق مي گذارد؟


   در جواب اين سؤال مي توان به تعبيري از امام خميني (رضوان الله تعالي عليه) اشاره کرد: «اسلام ناب محمّدي و اسلام آمريکايي». بله آنچه آنها دارند، اسلام آمريکايي است و آنچه ما داريم، اسلام ناب است. مهم اين است که تفاوتهاي اين دو عقيده را بيان کنيم.


   مهم ترين نکته اي که در تفکّرات امام(ره) و ديگر همفکران ايشان مي توان يافت، اين است که اسلامي که آنها قبول دارند، اسلام «ظلم ستيز» است و اسلامي که ديگران قبول دارند «اسلام ظلم پذير». يعني آنچه امام خميني (ره) و همفکران شيعه و سنّي(2) ايشان معتقدند، اسلام فعّال است؛ اسلام حرکت و پويايي؛ و اسلام جهاد با منکر؛ اسلامي که کوشاست و منفعل نيست. فکري که دقيقا از متن اسلام ناب گرفته شده و با تفکرات جاهلي قديم و مدرن، مخلوط نشده و احيانًا به التقاط کشيده نشده است. فکري که از اوّل بعثت پيامبر اعظم9 با وي بود. فکري که مي گفت در کنار پرستش خداي يگانه بايد با بت پرستي ـ چه سنّتي و چه مدرنش ـ به مبارزه پرداخت. مسلمان بايد در هر زمان  و هر مکان، بت هاي اطراف خود را بشناسد و بشکند. مسلمان اگر مسلمان است حقّ ندارد در مقابل ظلم، فساد، منکَر، کفر، نفاق، و امثال اينها سکوت کند. نبايد صبر کند تا کارها خودش اصلاح شود.(3) مسلمان يعني مصلح. سازگاري با باطل در فرهنگ اسلام معنا ندارد. باطل اگر به حقّ اضافه شود، نتيجه اش فقط باطل است، و نه حتي حق مخلوط به باطل.اين فکري بود که پيامبر اسلام9 و اهل بيتش: داشتند و علماي راستين اسلام هم با اين فکر مشي کردند و در برابر ستمگران قيام نمودند. آيات قرآن به صراحت اين نکته را گوشزد مي کنند. از جمله:


   1. سوره نساء آيه 95: خداوند جهادگران را بر خانه نشينان برتري داده است.(4)


   2. سوره آل عمران آيه 142: آيا گمان کرده ايد که به بهشت مي رويد بي آن که خداوند جهادگران و شکيبايان شما را معلوم نکرده است؟!(5)


   3. سوره آل عمران آيه 110: شما بهترين امّتي هستيد که براي مردم پديدار شديد. به کارهاي پسنديده فرمان مي دهيد و از کارهاي ناپسند باز مي داريد و به خدا ايمان داريد.(6)


   آيات و روايات اسلامي از اين قبيل فراوانند. به حدّي که با يک بار مراجعه به آنها قطع پيدا مي کنيم که ايستادگي و قيام و اصلاح جامعه بشري، جزو واجب ترين تکاليف مسلمانان است.(7)


   در نهضت عاشورا هم اين اعتقاد آشکارا خود نمايي مي کند. فرق نهضت امام حسين7 با بسياري نهضتهاي ديگر، در همين امر نهفته است. و مي توان گفت رمز ماندگاري نهضت سيد الشهداء 7 جز اين نيست. در پايان قسمتي از وصيتنامه ي ايشان به برادرشان، محمّد بن حنفيه را که هنگام خروج از مدينه به ايشان دادند، ذکر مي کنيم:


« إنّي لم أخرج أشرًا و لا بَطِرًا ...و إنّما خرجت لطلب الإصلاح في أمّة جدّي9. أريد أن آمرَ بالمعروف و أنهي عن المنکر...»


   من براي طغيان و سرکشي قيام نکردم. تنها به اين دليل خروج کردم که در امّت جدم رسول خدا9 اصلاح ايجاد کنم( و فساد موجود را نابود کنم) قصدم امر به معروف و نهي از منکر است. ( ونه چيز ديگر)


 


-------------------------


1. يعني بگوييد: «خدايي جز خداي يگانه نيست.(نفي هر گونه بردگي و بندگي جز بندگي خالق جهانيان)» تا رستگار شويد.


2. ايشان همفکران فراواني در بين شيعه و سنّي دارند و اين طرز تفکّر مخصوص ايشان نيست. اگر چه اکثر قريب به اتّفاق علماي شيعه از صدر اسلام تا کنون اين تفکر را دارند ولي بعضي از بارزين معاصر اين فکر، عبارتند از مرحوم مدرّس، مرحوم شيخ فضل الله نوري، مرحوم ميرزا کوچک خان جنگلي، سيد جمال الدين اسد آبادي و... و از همفکران ايشان در اهل سنّت مي توان به محمّد عبده، سيّد محمّد رشيد رضا، همچنين نهضت اخوان المسلمين مصر، و... نام برد.


3. همانگونه که قرآن در مورد بني اسرائيل نقل مي کند که وقتي حضرت موسي7 آنها را به جهاد فراخواند، گفتند: موسي تو با خدا برويد و بجنگيد. ما اينجا نشسته ايم تا شما پيروز بازگرديد! (سوره مائده آيه 24)


4.فضّل الله المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيمًا


5.أم حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يعلم الله الّذين جاهدوا منکم و يعلم الصابرين


6.کنتم خير أمّة أخرجت للنّاس تأمرون بالمعروف و تنهَون عن المنکر و تؤمنون بالله


7. در اين رابطه کتب روايي شيعه و سنّي مملو از اين روايات است به حدّي که در کتابهاي معتبر اسلامي، ابوابي به عنوان امر به معروف و نهي از منکر وجود دارد و علماي بسياري در اين رابطه کتب مجزّايي نوشته اند.



 



پنجشنبه 4 بهمن 1386 , ساعت 12:39 صبح

 


  ماه محرّم همه ي دوستداران اهل بيت :، در عزاي امام حسين 7 و شهداي کربلا مي گريند و بر مظلوميت خاندان رسول خدا، نوحه و شيون سر مي دهند. جاي تعجّب ندارد. کافي است دلت با حسين باشد تا با شنيدن نام حسين 7 و کربلا، اشک از چشمت جاري شود. ولي اگر دل، به حقيقت، با حسين 7باشد، نه تنها با شنيدن وقايع کربلا، که با شنيدن هر ظلمي و ديدن هر مظلومي اشک از چشمت جاري مي شود. مگر نه اين است که حسين 7 حامي مظلوم و دشمن ظالم بود؟! (1) اصلا مگر حسين 7 براي امر به معروف و نهي از منکر قيام نکرد و مگر منکر زمان او ظلم و انحراف از دين، و معروف زمانش، عدالت و سنّن رسول خدا نبود؟! و مگر به قاعده ي کلّ يوم عاشورا و کلّ ارض کربلا(2) امروز من و تو نبايد حسيني باشيم؟


   عاشوراء تمام شد. ولي هنوز صداي حسين 7 به گوش مي رسد. خوب گوش بده! « هل مِن ناصر ينصرني؟ هل مِن ذابّ يذبّ عن حرم رسول الله 9»؛ کسي هست مرا ياري کند؟ و مدافعي هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ دوباره گوش کن! صدا اين بار از کربلا نمي آيد؛ از فلسطين مي آيد. از کرانه ي باختري مي آيد. از غزّه مي آيد. حال بگو؛ له ِ حسيني يا عليه او؟ زود تصميم بگير که عاشوراي امروز در حال تمام شدن است. مراقب باش صدايت در گلو خفه نشود. مواظب باش به جاي خودت، اسب و شمشيرت را نفرستي. راستي، پول نفت به خانه رواست يا به مسجد؟ چه مي کني؟ مرد شهادت هستي؟ آماده اي که اگر گفتند، بروي و با شمر زمانت بجنگي؟ چه شده؟ راه بسته است؟ باري نيست؛ راه دل که بسته نيست. کار ديگري کن! اگر نمي تواني زهير باشي، ابوذر باش. داد بزن. اعلام جنگ کن. دفاع کن. اين را که مي تواني. نمي تواني؟ خب، اشک که مي تواني بريزي. گريه کن. فکر کرده اي خدا گريه را براي چه آفريده است؟ براي اين که اگر نتوانستي قيام کني؛ اگر زمانه تو را عقب انداخت يا دشمن راه را بر نجات برادارانت بست، گريه کني. مگر گريه ي فاطمه3 عرش را تکان نداد؟ مگر گريه ي کودکان حسين 7 ابن زياد و يزيد را ناتوان و رسوا نساخت؟ مگر فرياد مرگ بر اسرائيل تو نبود که لرزه بر کاخي انداخت که به سفيدي هم ظلم کرده است؟ و مگر راهپيمايي تو نبود که حيفا و تل آويو را موشک باران کرد؟


   تو اگر حسيني هم نباشي، بايد رسم مسلماني را به جاي آوري. بايد محمّدي 9 باشي. (3)مگر تو خود را تابع پيامبري نمي داني که فرمود: کسي که صبح کند و اهتمام به امور مسلمانان نداشته باشد، از دين من خارج است؟! مگر نفرمود: کسي که صداي يا للمسلمين را بشنود و اجابت نکند، مسلمان نيست؟(4) آيا صداي کودکان حسين 7 را نمي شنوي که دارند در غزّه از فرط سختي، نابود مي شوند؟ اگر مسلمان هستي، به پا خيز. قيام کن. فرياد بزن. دفاع کن. اصلا اشک بريز...


 




--------------------------


(1) حضرت امير مؤمنان 7 هنگام شهادت، به حسنين 8 وصيّتي فرمودند که قسمتي از آن، چنين است: « وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا» دشمن ظالم و ياريگر مظلوم باشيد. نهج البلاغه، نامه 47


(2) اين جمله اگر روايت هم نباشد، با آيات قرآن و روايات تطابق دارد. انسان هر روز در مرحله ي يک امتحان الهي است و هر روز صحنه ي کربلاء تکرار مي شود. البته نه به عظمت کربلاي سال61ه.ق


(3) اگر چه حسين و محمّد هر دو محمّد اند و هر دو حسين. حسينٌ منّي و أنا مِن حسين.


(4) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ 9: مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا يُنَادِي يَا لَلْمُسْلِمِينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ. الکافي ج2 ص164 باب الاهتمام بأمور المسلمين.


در اين رابطه:


از کربلا تا غزه 


چهارشنبه 26 دي 1386 , ساعت 11:56 عصر

 


   چند وقتي است که عدّه اي، دنبال ترويج عمل خرافي قمه زني هستند و براي اثبات شرعيت آن آسمان ريسمان مي کنند. به طوري که حتي به بعضي بزرگان و مراجع از جمله حضرت آيت الله العظمي بهجت (حفظه الله) هم نسبت هايي را داده اند. براي اين که افکار عمومي کمي روشن تر شود، استفتائي از اين بزرگوار را در ادامه ي اين پست مي آورم. اميدوارم که مردم مسلمان و شيعيان و مريدان واقعي امام حسين (عليه السلام) با تأمّل بيشتري به اين قضيه نگاه کنند، و فريب ظاهر برخي نوشته ها و شب نامه هاي موجود را نخورند.


   متن کامل اين استفتا و پاسخ آن بدين شرح است:
«محضر مبارک مرجع بزرگوار، حضرت آيت‌الله العظمي بهجت(دام ظله العالي)
سلام عليکم؛
به استحضار مبارک مي‌رساند، مدتي است يک لوح فشرده (سي دي) با عنوان «حقيقت مظلوم» در ارتباط با فتواي مرحوم اصفهاني به وجوب قمه‌زني، تکثير و توزيع گرديده و در آن با نقل قول و انتساب مطلبي به جنابعالي در راستاي تقدس خون قمه‌زنان و وصيت حضرت‌عالي براي همراهي در کفن و قبر خود بهره‌برداري نموده و در اين مطلب استناد به حضرت‌عالي نموده‌اند، مستدعي است در جهت تنوير افکار مقلدين حضرت‌عالي نسبت به صحت و سقم مطلب مزبور اعلام نظر نماييد. باتشکر، جمعي از مقلدين حضرت‌عالي، تهران، مسجد امام موسي‌بن جعفر(ع)
پاسخ:
 باسمه تعالي
آن چه بنده نقل کرده‌ام، مخالفت مرحوم استاد آقا سيد ابوالحسن اصفهاني (رحمت الله عليه) با عمليت قمه و آن که تا آخر هم مخالف ماندند و هيچ اجازه ندادند.
اما بنده چنين لباس خون آلودي ندارم و چنان وصيتي هم نکرده‌ام»


 


 جواب استفتاي آيت الله بهجت به شايعه اي در مورد قمه زني


   براي اطلاع بيشتر به اينجا مراجعه کنيد.


اين هم کتابي در جواب برخي شبهات موجود در باره قمه زني
کتاب دست پنهان


در اين رابطه:


قمه زني سنت يا بدعت؟


فيلم توضيحات صريح آيت الله بهجت درباره قمه زني و
سخنان منسوب به ايشان


 


 


يکشنبه 23 دي 1386 , ساعت 12:39 صبح

 


   برف با همه ي زيبايي هايش، امتحاني بود که به ما نمره ي شعور اجتماعي داد. راستش اين چند روزه خيلي اذيّت شدم. خيلي هم درس گرفتم. مردم پيرامون خود را هم بيشتر شناختم. انسانهايي را ديدم که براي راحتي خود، برف جلو راه مردم مي رختند و از زمين خوردن انسانها و صداي شکستن دست و پاهاي خلق الله واهمه اي نداشتند؛ و کساني ديگر که براي راحتي ديگران، همان برفها را مي روفتند و به کناري مي ريختند و از زحمت نفس لذّت مي بردند؛ از کسي هم انتظار هيچ پاداشي نداشتند. و کساني که از کنار اين همه اتّفاق مي گذشتند و اصلا نمي فهميدند چه دارد اتّفاق مي افتد.


   راستش، ما ايراني ها سه گروه هستيم: گروهي که خيلي نامردند؛ منافقند؛ دم از انسانيت و شرف و مردانگي مي زنند. ولي هنگام امتحان، همه ي سخنوري هاي خود را فراموش مي کنند. تا وقتي حقوقشان در خطر است، فرياد «وا اسلاماه»، «وا شرفاه» و «وا عدالتاه» آنها بالاست. ولي وقتي نوبت خودشان مي رسد، تنها چيزي که مهم نيست، انسانيت است. و تنها چيزي که مهم است، منفعت شخصي يا گروهي آنهاست. گروه دوم بسيار با گذشت و ايثارگر هستند. کم حرف مي زنند؛ ولي وقت عمل، از همه پرکارترند. اگر بگوييم کشور ما، پيشرفت، آزادي و امنيت خود را مديون اين گروه است، گزافه نگفته ايم. گروه سومي هم هستند که بهترين نام در خور آنها «حزب باد» است. آنها اصلا نمي دانند دنبال چه هستند. بيشترين همّت آنها اين است که هر گروهي حاکم شدند، با آنها باشند. هر جا جمعيت بيشتر بود، طرف آنها کشيده مي شوند. آنها انسانهاي خاکستري هستند و براي رسوا نشدن، هميشه همرنگ جماعت مي شوند. برايشان هم مهم نيست جماعت، چه جماعتي باشد.


   راستي جامعه ي زمان ما چقدر شبيه به جامعه ي کوفيان زمان حسين بن علي (عليهما السلام) است! البته اين مسلّم است که حبيب هاي زمان ما از حبيب هاي صدر اسلام بيشترند. و البته که ياراني مثل ياران امام حسين (عليه السلام) هم در زمان ما کم نيستند. ولي سؤالي که تک تک ما بايد از خود بپرسيم اين است که: «من در کدام جماعتم؟» آيا من در وجود خود، حرّ هستم، يا عمر بن زياد، يا شمر بن ذي الجوشن، يا...يا حبيب بن مظاهر اسدي؟ سؤالي که در صحنه ي پيکار بايد جوابش را گرفت.


 


دوشنبه 17 دي 1386 , ساعت 1:12 صبح

 


   تمام نيمه ي شمالي ايران امروز سفيد شد. قم هم ديشب و امروز برف باريد. براي ما که برف زياد ديده ايم، تکراري بود. قمي ها بال در آورده بودند. ما هم خوشحال بوديم. سالها بود که قم چنين برفي نديده بود. داستان برفهاي نيم متري و يک متري، فقط گاهي از خاطره اي به ذهني مي باريد و زود مي خشکيد. ولي امروز همه ي چشمها سفيد بود. حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) هم.


   صبح براي پيدا کردن يک منظره از خانه بيرون زدم. همه اش قشنگ بود. ولي چيز تازه اي به چشمم نخورد؛ جز باد تندي که چترها را عاصي کرده بود و نمي گذاشت برفها راحت به زمين بنشينند. يا بايد همه ي قم را در وبلاگ مي گذاشتم يا بي خيال مي شدم. با خود مي گفتم دنبال چه بگردم که ديگران نگشته اند؟ چه چيز ممکن است در وبلاگها نيامده يا کمتر آمده باشد؟ به ذهنم رسيد که طلبه ام و اعتقادم مي طلبد فقط دنبال يک چيز بگردم. چيزي که هر چشمي نمي بيندش. پس شروع کردم از برفها سراغ خدا را بگيرم. آخر هم پيدايش کردم. وسط شهر قم، رودخانه اي است که همه ايران مي شناسندش. رودخانه اي که بيشتر سال خشک است. ولي وسط اين يخبندان که خون در رگها يخ مي بندد، در اين رودخانه، آب جاري است. شايد براي خيلي ها تازه نباشد، ولي از زاويه  ديد من، تازه بود و شگفت آور. داستان استقامت و صبر را شنيده بودم ؛ ولي نديده بودم. در روزي که نه تنها پاروي شکسته ي خانه ي ما، که همه ي قطرات آب زورشان به برف نمي رسد، آب نيمه جان اين رودخانه، زورش به برف رسيده است. به جاي سکون و نشستن، به پا خاسته و مي رود تا زندگي هميشه جاري باشد. ناگاه زبانم چرخيد و گفت: سبحان الله! بعد هم ياد اين آيه ي شريفه افتادم:


( فضّل اللهُ المجاهدين علي القاعدين أجرًا عظيمًا)


خداوند مجاهدان را بر خانه نشينان به پاداشي بزرگ برتري بخشيده است.


سورة النّساء الآية 95



 زندگي جاري است


 زندگي جاري است



پنجشنبه 28 دي 1385 , ساعت 12:51 صبح

بسم الله  الرحمن الرحيم


قسمت دوم


   از همة دوستان عزيز معذرت خواهي مي کنم که يه مدّت طولاني فاصله افتاد و نتونستم خدمت برسم. به هر حال ادب وبلاگ نويسي مي طلبه که از همة اونهايي که توي اين مدّت اومدند سر زدند شديداً عذرخواهي بشه. اصلاً فکر نمي کردم که چند روز چندين روز بشه. البته دست خودم نبود. يه مدّت که طبق وظيفة ديگه اي که داشتم نتونستم خدمت برسم. يه مدّتي هم کار جستجو و ترجمة بعضي سايتهاي خارجي در اين مورد طول کشيد. چون نميشد به ترجمه هاي موجود اعتماد کرد. به هر حال اين جور جاها، شيطنت زياده.


از دوستاني هم که لطف کردند و کامنت دادند تشکَر مي کنم؛ اگر چه بعضي هاش خيلي به بحثمون ربط نداشت.



 


   داشتيم مي گفتيم که جناب رييس جمهور مدّتيه که شروع کردند به نوشتن نامه هايي به سران و مردم کشورهاي مختلف. ما دو سؤال مطرح کرديم و الآن مي خوام در مورد اونها بحث کنم.


   بنده معتقدم که با توجه به شرايط موجود جهان اين نامه ها نه تنها بي تأثير نيست که خيلي هم تأثير گذاره. البته هر جرياني که توي دنيا پيش مياد نمي تونه بيشتر از اندازة خودش تأثير بگذاره و ما بايد ببينيم اون چيزي رو که ازش توقع داشتيم برامون ايجاد کرده يا خير. اين مسلّمه که اين جور نامه ها نه امثال بوش و بلر رو مسلمون ميکنه و نه سياست اومانيستي اونها رو تغيير ميده. ولي اين را هم نبايد فراموش کنيم که الآن نظام سلطه دنبال حذف کردن نام اسلام و به تبع، نام جمهوري اسلامي ايران از صحنة بين الملله. به هر وسيله اي هم براي رسيدن به اين هدف متوسّل ميشه. علّتش هم واضحه. ايران توي اين مدّت 27 سال تونسته دلهاي بسياري رو از خواب غفلت بيدار کنه و به اونها بفهمونه که اين گرگها، دشمنان بشريت هستند که لباس گوسفند پوشيدند. اينها نه دنبال ايجاد آزادي و استقلال براي ملّتها هستند و نه دنبال چيزي غير از منافع خودشونند. اصلاً نميتونند به چيزي غير از منافع خودشون فکر کنند. اين وسط ملّتها هستند که بايد مواظب خودشون باشند که اسير دست اونها نشند.


   خوب؛ چي ميتونه سياستها و افکار پليد امپرياليسم رو از مردم مخفي کنه و جلو اين روشنگري رو بگيره؟ مسلّماً چيزي بهتر از سانسور و حذف نام و خاموش کردن صداها و ايجاد بدگماني و اتهام نسبت به متولّيان روشنگري باعثخام شدن دولتها و ملّتها نميشه. حالا اگه جمهوري اسلامي ايران بتونه از راههاي معقول جلو اين کار رو بگيره، خيلي از راه را رفته. هدف هم نه استعمار کشورها و نه چپاول اونهاست. هدف رسوندن بشريت به کمال و استقلالشه. اين دستور اسلامه و اگه مردم و دولتمردان کشورهاي اسلامي به اون عمل نکنند، چه کسي بايد بهش عمل کنه؟ مگه اسلام نمي فرمايد که خدا شما رو آزاد آفريده و نبايد اسير و مطيع کسي جز او باشيد؟ مگه اسلام با خشونت بي جا مخالف نيست؟ مگه چيزي جز روشنگري تونسته اسلام رو تو دل مردم جا بده؟


   توي اين دنياي وحشي که با همة غولهاي رسانه اي دارن اسلام را خشن و تروريست و مسلمونها رو يه مُشت حيوون انسان نما نشون ميدن که چيزي جز ظلم و کشتار نمي فهمند فقط و فقط روشنگري ميتونه انسانها رو بيدار کنه و چشمشونو به واقعيتهاي اسلام عزيز باز کنه. بهترين عامل مقاوم در برابر سانسور و حذف هم نامه ها و سخنرانيهاي رسمي دولتمردان اسلاميه. همچنين هر کسي که بتونه  يه تريبون براي بيان پاية فکر اسلامي و افکار بشر دوستانة اون داشته باشه. اين وظيفة هر مسلمونيه. قلبهاي پاک که اين نور بهش بتابه خود به خود به راه مياند. نياز به هيچ زوري هم نيست. ما مثل غرب نيستيم که براي رسيدن به هدفمون هر جنايتي رو انجام بديم. اسلام دين دل و قلبه. اسلام اون جايي هم که دستور به خشونت داده، در کنارش ميخواد دلهاي مرده رو بيدار کنه.


 وَلَکُمْ فِي