سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
غایت دانش، عمل نیکوست . [امام علی علیه السلام]
شنبه 87 مهر 6 , ساعت 6:29 صبح

   از وقتی بحث «عدالت اجتماعی» شعار جدّی سیاست دکتر احمدی نژاد شد، عده ی زیادی در مقابل آن موضع گرفته، آن را در شرایط فعلی نه توزیع ثروت که توزیع فقر نامیدند. این بحث به حدی داغ شده بود که از همان اول معلوم بود تمام دوره ی چهار ساله ی ریاست جمهوری دکتر را خواهد گرفت و شاید سالها بعد از آن هم ادامه یابد. جالب اینجاست که این بحث خودش را به برخی سخنرانی های محافل شبهای قدر امسال هم کشانده است. خوب است به برخی ادلّه ی دو طرف نگاهی بیندازیم.
   آنهایی که با رییس جمهور همراه اند، عدالت را رکن رکین و جدایی ناپذیر حکومت اسلامی می دانند و معتقدند که این، از اصول ثابت شده در شریعت اسلام است و مثلا خود حضرت امیرالمؤمنین «علیه السلام» از همان روز اوّل که رسما خلیفه ی مسلمین شدند، بحث عدالت را مطرح کردند و حاضر شدند برای اقامه ی آن حتی سراغ مهریه های زنان مسلمان بروند و اموال بیت المال را از آنان پس بگیرند. به گونه ای که در پی این اعتقاد، دچار سه جنگ اصلی شدند و در پایان هم ـ به قول ابن ابی الحدید ـ به دلیل شدت عدالت ورزی، او را به شهادت رساندند. این جریان، و سخنان فراوان حضرت که در کتبی مثل نهج البلاغه جمع شده است، به همراه روایات فراوان دیگری که از رسول خدا و ائمه ی اطهار به دست ما رسیده است، همه و همه فقط این نظریه را تأیید می کند که در حکومت اسلامی، بحث عدالت باید از همان اوّل اجرا شود و نباید حالت مترقبه و متاخر داشته باشد.
در مقابل، کسانی که مخالف این نظریه اند، معتقدند که برای انجام یک حکم، باید موضوعش محقّق شود. تا ثروتی نباشد، چه چیز را می خواهیم تقسیم کنیم و اصولا عدالت بر سر چه؟ اگر ما اجازه ندهیم که گروهی دستشان باز باشد و با آرامش خیال، به تولید ثروت بپردازند، چگونه چیزی را که نیست یا در حال نابودی است، بین همه ی مردم تقسیم کنیم؟! پس باید مدّتی بگذرد تا ثروت در جامعه به اندازه کافی تولید شود، و در مراحل بعدی به عدالت اجتماعی بپردازیم. بعلاوه این که تحقق عدالت در زمان ما، مستلزم ترجیح برخی گروهها و اصناف است که می توانند ثروت را تولید کرده و در اختیار جامعه قرار دهند. وگرنه بی عدالتی نسبت به این افراد توانا و خلاق پیش می آید.
   خوب است قبل از نقد این دو نظریه به یک نکته اشاره کنیم. ادامه مطلب...

سه شنبه 87 اردیبهشت 17 , ساعت 6:58 عصر

 

علی دایی  

   آقای علی دایی سلام. 
   امیدوارم حالت خوب باشد و همیشه در کارهایت موفّق باشی.
   سالها پیش در پوست خود نمی گنجیدم، وقتی می شنیدم که فردی به نام دایی گلزن تیم ملّی ایران است و توانسته است در اعتلای نام ایران اسلامی نقشی داشته باشد. ایّام دبیرستان را می گویم و شور فوتبال و حسابان و جبر و هندسه را. آن موقع خوشحال بودم که فوتبال ایران به واسطه ی امثال علی دایی دارد در بین کشورهای دوست و دشمن ـ البته بیشتر در آسیا ـ می درخشد. سالها بعد هم که علی دایی را جزو گلزن های تیم ملّی دیدم، باز خوشحال بودم که گلزن با تجربه ای در تیم ملّی قرار دارد. حتی ناکامی های این تیم هم مرا خیلی ناراحت نمی کرد، وقتی می دیدم بزرگترهای تیم ملّی هنوز در ماندن در جمع دوستان و شاگردان خود، مصمّم اند. و الان باز خوشحالم که فردی پر آوازه در فوتبال جهان، سرپرستی تیم ملّی را به عهده گرفته است. به هر حال من علی دایی را می شناسم و به او افتخار می کنم. همان گونه که به رضازاده ها و پهلوان تختی ها و علامه طباطبایی ها و پروفسور حسابی ها و دیگران و دیگران افتخار می کنم. و بیشتر خوشحال می شوم وقتی می بینم جناب دایی، همچون دیگر مربّیان فوتبال ایران، در حاشیه ی مستطیل سبز می ایستد و با نذر و صلوات ـ البته در کنار تخصّص و تعهّد ـ برای پیروزی تیمش و تیم ملّی دعا می کند. و بیشترتر خوشحال می شوم وقتی می شنوم که علی دایی، برای تقویت نیرو و جلب معنویت به دیدار آیت الله العظمی بهجت مشرّف می شود.
علی دایی
ولی در کنار همه ی این خوشحالی ها ناراحت می شوم وقتی می بینیم علی دایی طاقت انتقاد ـ درست یا غلطش ـ را ندارد. ناراحت می شوم که حاضر می شود علیه دوست و هم تیمی اش اقامه ی دعوا کند. ناراحت می شوم وقتی می بینم حاضر نیست لحظه ای فکر کند که آیا خود مقصّر نیست؟ (نمی گویم مقصّر است. می گویم حاضر نیست فکر کند که مقصّر است یا خیر؟) و بیشتر ناراحت می شوم وقتی می بینم که از انتقاد دیگران چنین برافروخته می شود و آن را گناهی نابخشودنی می پندارد، ولی به راحتی در تخصّص دیگران دخالت می کند و به دیگران تهمت می زند. وقتی که در برنامه 90 حاضر است جلو یک متخصص داوری، به راحتی در کاری خارج از تخصصش دخالت کند و نظر غیر کارشناسانه ی خود را ـ به اذعان خودش ـ بقبولاند و نظر کارشناسانه ی کارشناس داوری را قبول نکند. حاضر می شود به جای اشتباه داوری، جلو چندین میلیون نفر بیننده، راحت به یک داور ـ که هنوز تبانی اش با تیم رقیب آقای دایی معلوم نشده ـ تهمت بزند و او را متّهم کند. بسیار افسوس می خورم به حال تیم ملّی ایران که قرار است زیر دست چنین معلّمی تربیت شود! بسیار غصّه می خورم به حال ایران که قرار است این افراد نماینده های ورزشی اش باشند. و بسیار دلم می گیرد که چرا وارثان پهلوانانی چون تختی، باید قهرمانانی بیش نباشند.
آقای دایی، نه هم قطاران شما و نه اذهان عموم مردم، هیچ کدام دشمن شما نیستند و همان طور که به امثال همشهری تو، حسین رضازاده افتخار می کنند، به تو هم افتخار می کنند.
آقای دایی، اگر کسی به تو انتقاد کرد، نمی خواهد تو را زمین بزند. می خواهد پیشرفت تو را ببیند و زمین خوردن تو را نبیند. آقای دایی، دشمن تو مردم و کارشناسان فوتبال نیستند. دشمن تو جهالت توست. این را من نمی گویم؛ امامی می گوید که تو برایش سینه هم می زنی. این را همان آیت الله بهجتی می گوید که از توصیه هایش استفاده می کنی.
آقای دایی! من برای آینده ی تو نگرانم. می ترسم امروز در رفتارت تجدید نظر نکنی و خوش رفتاری را به جای بد اخلاقی و غرور و خود بزرگ بینی پیشی نکنی و روزی که نباید، زمین بخوری. آقای دایی، اگر امروز از منتقد خود شکایت می کنی و داور خاطی را متهم به تبانی یا عدم عدالت می کنی، اگر امروز حاضری به راحتی در کار دیگران دخالت کنی، فردا باید در دادگاه افکار عمومی مردم حاضر و پاسخگو باشی.
آقای دایی، مواظب خودت باش!

...........................
پی نوشت:
1.من در اینجا شکایت رسمی خود از علی دایی را به افکار عمومی تقدیم می دارم. از کسی که به او افتخار می کنم!
2. امیدوارم این نامه به دست آقای دایی برسد.

 


پنج شنبه 87 اردیبهشت 12 , ساعت 7:25 عصر

 

   این پست را کمی دیر می نویسم؛ عذر تأخیر
   کلام به درازا خواهد کشید؛ عذر تطویل
   دوستی در وبلاگش به تقابل وظیفه و انتخاب پرداخته و این دو را غیر قابل جمع دانسته است و از این مقدّمه‌ی بدیهی به اینجا رسیده است که اگر کسی شرکت در انتخابات را وظیفه بداند، حقّ اختیار و انتخاب را از خود گرفته است. در توضیح و تبیین فرمایش ایشان می توان گفت، انتخاب مساوی است با حقّی که فرد در آن می تواند با اختیار و بدون هیچ الزامی، دست به گزینش بزند و یکی از طرفین یا اطراف قضیه ای را آزادانه برگزیند. این امر آن قدر بدیهی است که برخی دانشمندان از تعریف دقیق اختیار وا مانده اند و تعاریف خود را اصطلاحًا شرح الاسمی دانسته اند. حال شما فرض کنید یک رییس و مافوق، به زیر دستش می گوید تو امروز کاملا آزادی و این حقّ را داری که برنامه‌ی امروزت را خودت انتخاب کنی. ولی در عین حال وظیفه داری که فلان کار و فلان کار را هم انجام بدهی. مسلّما صدر و ذیل فرمایش و بخشنامه‌ی این مدیر محترم، دچار تناقض شده است و در حالی که به فرد حقّ انتخاب داده، حقّ انتخاب را از وی سلب نموده است. اگر بخواهیم این قضیه را طنز آمیز بیان کنیم به این جمله اشاره می کنیم که فردی به زیردستش بگوید:«تو کاملا آزادی که هر چه من بگویم، بگویی چشم»! قضیه انتخابات ایران هم شبیه همین قضیه است که از طرفی به فرد حقّ انتخاب می دهد و از طرفی به او تلقین می کنند که تو وظیفه داری در انتخابات شرکت کنی. پرتو حکم تناقض، به انتخابات کذایی ایران هم می تابد.
   بنده تا اینجا اصل تناقض را می پذیرم و آن را از خورشید ظهر تابستان، روشن تر می یابم. ولی به نظرم می رسد که دوست مذکور، از نکته ای غفلت کرده اند و همین نکته، ایشان را به مغالطه انداخته است. ادامه مطلب...

سه شنبه 87 اردیبهشت 3 , ساعت 7:44 عصر

 

قابل توجه همه ی دشمنان ملّت ایران
ما ایرانی ها قومی هستیم که چشم به داشته های دیگران و نداشته های خود دوخته ایم، و از داشته های خود و نداشته های دیگران چشم بسته ایم.
آخر در ایران، مرغ همسایه غاز است!
همین!


یکشنبه 86 اسفند 12 , ساعت 11:57 عصر

 

الشهید عماد مغنیة 

   آقا یا خانمی برایم کامنت گذاشته بود که جالب ترین قسمت وبلاگ تو، بنری است که تصویر یک تروریست را حمل می کند. و البته تصریح کرده بود که منظورش شهید بزرگوار، عماد مغنیه است. بنا نداشتم جوابش را بدهم تا امشب که خونم به جوش آمد. وقتی می بینم گروهی یاغی، بی عقل، زورگو و پست، دارند نسل کشی می کنند؛ دارند افسانه های نداشته ی خود را روی گروهی مسلمانان و بی گناه، به واقعیت می رسانند؛ و اسمش را زمستان گرم  و هولوکاست فلسطینی می گذارند؛ وقتی می بینم هیچ قدرت و ابر قدرتی در دنیا، حتی بیانیه ای هم صادر نمی کند؛ و حقّ را به یاغی ها می دهند. آن وقت یکی پیدا شده، کسی را تروریست معرفی می کند که از حقّ خود، و از حقّ هم وطنانش دفاع کرده است، از حقّ برادران مسلمانش دفاع کرده است، و جالب تر این که خود، قربانی ترور است؛ این را جز زورگویی، نمی دانم. قبول دارم که شهید حاج رضوان، عملیات تروریستی انجام می داد، و نظامیان صهیونیست را به ترور می کرد. ولی آیا هر تروری بد است؟ حقّ این است که برای ارزش گذاری ترور، باید ببینیم طرف ترور کیست؟ و حکم ترور را چه کسی صادر کرده است؟ اگر امام راحل، دستور به قتل سلمان رشدی ملعون می دهد، آیا این معنایش جز تجویز ترور ـ البته از نوع معقول و مشروعش ـ است؟ من قبول ندارم که در اسلام ترور نداریم. این سخن ناشی از اسلام نشناسی و ترس در مقابل هوچی گری های دیگران است. حق این است که اسلام، ترور دارد. ولی نه از نوع طالبانیسمش، و نه از نوع صهیونیسمش. ترور اسلام دو خصوصیت ویژه دارد؛ یکی این که مستند به شرع و عقل است. دوم این که از طرف حاکم جامعه اسلامی تجویز می شود. نتیجه، این که ترور اسلامی هیچ گاه بر افراد بی گناه اجرا نمی شود، هیچ گاه منجر به ظلم نمی شود، هیچ گاه سرخود و بی استناد به حاکم شرع انجام نمی گیرد، و هیچ گاه، شهروندان بی گناه را به جرم عقاید مخالف نشانه نمی گیرد.

   تروری در اسلام جایز است که با اجازه فقیه، بر مُفسد، غاصب، نسل کش، ویرانگر، یا در یک کلام، صهیونیست و امثال صهیونیست جاری شود. (1)

   امّا در باره صهیونیست ها بگویم، که من قبول ندارم مردم کوچه و بازار تل آویو و حیفا و بقیه ی شهرها و شهرکهای صهیونیستی فلسطین اشغالی، بی گناهند. آنها اگر هیچ جرمی نداشته باشند، حدّ اقلّ غاصب اند. و حکم غاصب، مقاتله و جهاد است تا اخراج یا نابودی کامل. کوچکترین گناه یهودی های آن سرزمین، غصب وطن دیگران است. و در کنارش، نسل کشی، ترور، ارعاب، و هر بدی که شما به ذهنتان برسد. من کسی را که این قوم را ترور کند، جز آزاده و آزادی خواه نمی دانم. من کسی را که این گروه را از سرزمین فلسطینیان اخراج کند، جز مجاهد نمی خوانم. و کسی را که در این راه کشته شود، جز شهید و مظلوم نمی نامم. و انسانیت را بدون این، معنا نمی کنم.

 

 

   ----------------

   1. راستش تعبیری رساتر از صهیونیست، برای واژه های فوق نیافتم.

 


چهارشنبه 86 اسفند 8 , ساعت 3:47 عصر

 

   نمی دانم چرا هر چه می کوشم از بعضی ها خوشم نمی آید. هر چه به خود تلقین می کنم که شاید آنها هم حرفی برای گفتن داشته باشند، دلم رضا نمی شود. نه اینکه حرفهایشان را نشنوم. می شنوم. استدلالهاشان راه هم کاملًا متوجّه می شوم. گاهی هم به شان حقّ می دهم. ولی در نهایت نمی توانم حرفشان را بپذیرم. راستش، چند باری هم ازشان دفاع کرده ام. ولی نهایتش جز پشیمانی نبوده است. اصلاً من اینجوری هستم. هر وقت با ندای دلم مخالفت می کنم، آخر کار زمین می خورم. گاهی می نشینم و از حساب و کتاب ریاضی و جبر و انتگرال گرفته تا صغرا و کبرای منطقی، همه را ردیف می کنم و از تمام ابزار ریاضی و فلسفی ام استفاده می کنم تا طرفدار آنها شوم. ولی در نهایت تمایلم به آنها نیست که نیست.

   فکر نکنید فردی خرافاتی هستم. اتّفاقاً دشمن قسم خورده خرافاتم. حاضرم برای نابود کردن خرافات جانم را بدهم. این مار صد خال و رنگ چه ها که با برادرانم نکرده است. ولی ندای دل چیزی دیگر است. لابد همان است که حاج آقا ها به آن می گویند «فطرت».

   خیلی وقتها در کلاس عقاید با استاد کلنجار می رفتیم که گاهی شناخت حقّ و حقیقت سخت می شود. گاهی حقّ و باطل چنان به هم می آمیزد که نمی توان به راحتی تشخیص داد. همین مسأله خیلی ها را زمین می زند. ولی وقتی به همان ندا می نگرم، خطّ پر رنگی میان حقّ و باطل می یابم. حتّی وقتی که نهال لجبازیم گُل می کند و می خواهم دیگران را اذیت کنم. وقتی که دارم به خودم دروغ می گویم. و وقتی که دارم دشمنی با خودم را به گاوماهی می رسانم. این جور مواقع به یاد مرحوم شحات انور می افتم و صوت دلنشینش و آیه ی شریفه ی « إنّا هدیناه السبیل، إمّا شاکرًا و إمّا کفورًا»

   به بعضی وبلاگها که سر میزنم، فراوان از فرمولها و قواعد علمی استفاده می کنند تا حاج محمود و دوستانش را بکوبند. راستش بعضی موارد هم حقّ با آنهاست. حاج محمود، حاج محمود است. معصوم که نیست. اشتباه هم می کند. ولی همین موقع ندای دلم می گوید، بوی نیزه و قرآن می آید. اینجاست که مودم ذهنم سریع کانکت می شود به صفین و کلام حقّ و اراده ی باطل.

   بعضی ها منتقدان خوبی هستند. ولی دلسوز نیستند. بعضی ها هم دوستان خوبی هستند. ولی با خاله خرسه، بی ارتباط نیستند. از هر دوی اینها متنفّرم.

   در عوض دو گروه اند که خنده ی شوق بر لبانم می آورند. دوستان دانا و دلسوز، که اوّل حقّ را می شناسند؛ بعد اگر دیگران مخالفش بودند، انتقاد می کنند و اگر موافق بودند، مردانه دفاع می نمایند. و دشمنان منصف؛ آنها که وقت دشمنی هم معلوم است فارغ التحصیل مدرسه انسانیت و راستگویی اند. چشم این ها، هم نقایص و نواقص را می بیند و هم کمالات و جمالات را.

   مشت نمونه ی خروار است. اگر قبول ندارید به لیست نمایندگان مجلسهای ششم و هفتم نگاهی بیندازید. در هر دو مجلس، از همه ی این گروهها نمونه هایی می بینید.

   راستش احتمال می دهم در مجلس هشتم هم مثال به اندازه کافی وجود داشته باشد. ولی امیدوارم لا اقل کلّیّت مجلس، دو گروه آخر باشند؛ گر چه چاره ای از آن بعضی های دیگر هم نیست.

   تا ببینیم...

 


سه شنبه 86 اسفند 7 , ساعت 3:51 عصر

 

   داشتم صحیفه امام1 را ورق می زدم که به یک سؤال و جواب زیبا برخوردم. بسیار آموزنده و در خور تأمّل بود. با خود گفتم آن را عینًا در وبلاگ بگذارم. بخصوص که در آستانه ی انتخابات هستیم و می تواند در انتخاب افراد اصلح کمکمان کند.

  این نامه را آقایان سیّد علی خامنه ای(مدّ ظلّه) و اکبر هاشمی رفسنجانی(حفظه الله) برای امام1 نوشته اند و تقاضای انحلال حزب جمهوری اسلامی را دارند. خودتان ببینید مبنای تشکیل این حزب چیست؟ حزبی که برای روشنگری، مبارزه با انحرافات و خنثی کردن توطئه های دشمنان داخلی و خارجی تشکیل شده و همچنان در همین راه استوار مانده است. یعنی کاملًا در جهت حفظ انقلاب و اسلام و وحدت تشکیل شد. حتّی در تشکیلش هم از ولیّ فقیه مشورت می گیرد. رنگ این حزب جز رنگ خدایی نیست. نه نارنجی است و نه سیاه و نه حتّی سفید. فقط در راستای برپا داشتن حکومت الله در زمین. و چه خدمات بزرگی که این حزب انجام نداده است. و چه شهیدان والاقدری که به اسلام هدیه نکرده است.

   همین حزب امّا در زمانی دیگر، احساس می کند که وجودش ـ اگر چه راه همان راه است و تفکّراتش همان تفکّرات ـ برای اتّحاد و همبستگی جامعه مناسب نیست و ممکن است به تحزّب و تفرقه کشیده شود. نه این که تفرقه آور شده، بلکه فقط ممکن است موجب تفرقه و دو دستگی شود. لذا خود سوزی می کند تا اسلام و انقلاب و اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی باقی بماند.

   و آن پیر مراد هم چه نیکو پاسخ می دهد و چه جالب اشاره می کند که هدف حفظ  اسلام و انقلاب است. و انحلال این حزب با عظمت و بزرگی سران آن و علاقه مندی امام راحل1 به آنها، منافاتی ندارد. و جالب تر این که در اثر این انحلال نباید به کسی ـ چه جزو این حزب باشد، چه نباشد ـ اهانت شود.

   این هم عین متن دو نامه:

« بسم الله الرّحمن الّرحیم. محضر مبارت مرجع عالیقدر و رهبر کبیر انقلاب، حضرت امام خمینی _ مد ظله العالی

همان طور که آن رهبر عزیز اطلاع دارند، تاسیس "حزب جمهوری اسلامی" از طرف هیات مؤسس با مشورت آن مقام معظم و در شرایطی انجام شد که نیاز به یک تشکل در برابر انبوه مسائل در آغاز انقلاب و لزوم انسجام و انتظام نیروهای آگاه و مؤمن و گسترش آگاهیهای انقلابی و تربیت کادرهای فعال و کار آمد برای اداره کشور و خنثی کردن توطئه گروهکها و عوامل دشمن خارجی و ضد انقلاب داخلی بشدّت احساس می شد. این حزب در طول سالهای گذشته در حد توان خود به منظور تثبیت نظام جمهوری اسلامی و انجام تکالیف بزرگی که بر دوش خود حس می کرد، از هیچ کوششی فروگذار نکرد، و در کوران توطئه های چپ و راست با فداکاری و تقدیم شهدایی که بعضی از آنان چهره های برجسته و فراموش نشدنی انقلابند، از جمله شهدای هفتم تیر، نقاب از روی نفاق برانداخت و مظلومیت و حقانیت خط امام را به نمایش گذارد.

در طول جنگ تحمیلی، حزب جمهوری اسلامی در سراسر کشور به وظیفه اسلامی خود برای بسیج مردم و شرکت فعال در جبهه های نور عمل کرد، و جمعی از کادرها و اعضای آن در این جهاد مقدس به افتخار شهادت نایل آمدند. تعبد افراد این حزب به اسلام و اعتقاد راسخ آنان به ولایت فقیه، که خود عامل مهمی در کینه توزی ضد انقلاب بود، ایجاب می کرد که در مراحل و مقاطع مختلف انقلاب، با کسب رهنمودهایی از آن مقام معظم، حرکت حزب را تنظیم و سیاستهای آن را پی ریزی نمایند.

اکنون به فضل الهی نهادهای جمهوری اسلامی تثبیت شده و سطح آگاهی و درک سیاسی آحاد ملت انقلاب را از جهات عدیده آسیب ناپذیر ساخته و روشن بینی و توکل و قوت اراده آن رهبر عالیقدر و فداکاری و آمادگی مردم حزب الله توطئه های ضد انقلاب داخلی و استکبار جهانی را بی اثر و کم خطر نموده است. لذا احساس می شود که وجود حزب، دیگر آن منافع و فواید آغاز کار را نداشته، و بعکس، ممکن است تحزب در شرایط کنونی بهانه ای برای ایجاد اختلاف و دودستگی و موجب خدشه در وحدت و انسجام ملت گردد، و حتی نیروها را صرف مقابله با یکدیگر و خنثی سازی یکدیگر کند. لذا، همان طور که قبلا نیز کراراَ عرض شد، شورای مرکزی پس از بحث و بررسی مبسوط و مستوفا با اکثریت قاطع به این نتیجه رسید که مصلحت کنونی انقلاب در آن است که "حزب جمهوری اسلامی" تعطیل و فعالیتهای آن بکلی متوقف گردد. مراتب برای استحضار و کسب رهنمود عالی معروض می گردد. و الأمر إلیکم، و أدام الله بقائکم الشریف، سید علی خامنه ای _ اکبر هاشمی رفسنجانی»

جواب نامه:

« بسمه تعالی

جنابان حجتی الاسلام آقای خامنه ای و آقای هاشمی _ دام توفیقهما

موافقت می شود. لازم است تذکر دهم که حضرات آقایان مؤسسین محترم حزب، مورد علاقه اینجانب می باشند. امیدوارم همگی در این موقع حساس با اتفاق و اتحاد در پیشبرد مقاصد عالیه اسلام و جمهوری اسلامی کوشا باشید. ضمنا تذکر می دهم که اهانت به هر مسلمانی چه عضو حزب باشد یا نه بر خلاف اسلام و تفرقه اندازی در این موقع از بزرگترین گناهان است. والسلام علیکما و رحمة الله.

11خرداد66

روح الله الموسوی الخمینی» (1)

حال شما قضاوت کنید؛ از بین احزاب کنونی کشور، کدامیک در جهت حفظ اسلام و انقلاب و اتحاد و در راستای نیّات ولیّ فقیه و کدامیک در خلاف آن می باشد؟ کدام حزب حاضر است برای حفظ یکپارچگی امّت از منافع خود بگذرد و کدامیک حتی انقلاب و ارزشهای اسلامی را فدا می کند تا خود بماند؟ ظاهرا حلّ این مسأله برای مردم فهمیده ما کار سختی نباشد.

 

 

---------------------

1. صحیفه امام (ره) ج20، ص275

 


پنج شنبه 86 اسفند 2 , ساعت 12:29 صبح

 

   شنیده اید کسی کار خوبی انجام دهد یا به فرد یا افرادی کمک کند؟ همه به او می گویند :«خدا پدرت را بیامرزد!» اصولا نقش پدر در رشد و تربیت انسانها غیر قابل اغماض است. پدری که فقط به خورد و خوراک جسم فرزندان می نگرد و به روح و خوراک روحشان نمی پردازد، وظیفه ی خود را انجام نداده است. این نکته در متون ادبی و اشعار فارسی و همچنین عربی، به وضوح دیده می شود. راستش نمی دانم آیا سایر زبان ها هم این گونه اند یا خیر؟ دم دست ترین شعری که به ذهنم می رسد، شعری است که شاعرش را هم نمی شناسم:

« خدا رحمت کند پدرم را

که به استاد فرمود

فرزند مرا هیچ نیاموز

به جز عشق»

   یا حافظ می گوید:

« نه من از پــرده تقـوا به در افتــادم و بس      پـدرم نیـز  بهشت ابـد از دست بهشـت»

« ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی     تـا راهــرو نبـاشــی کِـی راهبـــر شــوی

  در مکـتب حقـایق،  پیــش ادیـب عشــق     هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی»

   این روده درازی ها برای اثبات یک امر بدیهی نیست. تنها مقدّمه ای است برای یک اعتراض؛ نمی دانم چرا همه این قدر اندر فضایل جایگاه پدری سخن رانده اند. ولی مادر، به اندازه ی تمام صفحات فرهنگ، به اندازه ی همه ساعتهای مطالعه، به اندازه ی فیشهای علمی دانشمندان، و به اندازه ی سراسر تاریخ، مظلوم واقع شده است. چرا دیوان حافظ فقط از «دولت مادر زاد» و «شیر مادر» و در نهایت، از «مادر گیتی و دهر» سخن می گوید؟ چرا هر چه می گردم، کمتر از مادر و تربیت مادر و زحمتهای شبانه روزی مادر می بینم؟ اشتباه نکنید. من فمینست نیستم. اتفاقًا فمینیست ها به مادر ظلم مضاعف کرده اند که نه او را شناخته اند و نه به هنر «مادری» تشویقش می کنند. تازگی ها هم که دارند «مادری» را ننگ و شغلی مردانه!! معرّفی می کنند. کلام به درازا کشید. ولی آنچه هست، این که مادر سهم بیشتری در تربیت فرزند دارد و ارث معنوی بیشتری از او می برد؛ ولی همیشه در حاشیه بوده است. راستش ما مسلمانیمان را هم کج فهمیده ایم. اسلام شاید، ـ گفتم شاید ـ جسم زن را تشویق کند که در خانه باشد. امّا روح زن را در اوج هرم اجتماع و در بالاترین قلّه ی فرهنگ سازی و انسان پروری می بیند. البته بحث من اینجا درباره مادر است نه زن. ادیبان ما که از مادر کم گفته اند. فمینیستها هم که مادر را کشتند. مدرنیته و جامعه ی مدنی هم که مادر را در زایمان و مهد کودک و نهایت در مدرسه تعریف می کند. پس کو مادر؟ کجاست این نقاشی زیبای خلقت؟ کجاست هنرمندی که آن را به من نشان دهد؟ کو معلّمی که به من بیاموزد: «میم مثل مادر»؟ و کو بازیگری که صدایی از مادر را در شهر پدرسالار نشان دهد؟ راستی کو روحانی مبلّغی که به گوشم برساند ندای هزار و چهارصد سال پیش اسلام را؟ مگر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) ـ که جز وحی به زبان نمی آورد ـ نگفت: «الجنّة تحت أقدام الأمّهات». چرا باید ما در لطیفه های خود هم به این بهشتی مظلوم تاریخ، ستم کنیم؟ حتی چرا باید در محاورات روزمره خود، در کنار دعا برای پدران خود، برای مادرانمان دعا نکنیم؟ راستی چرا بدترین فحشهای جامعه ی ما نثار مادران می شود؟

   فقط یک جمله ی دیگر: « مگر مادر چه ظلمی به من و تو کرده است؟» نه، یک جمله ی دیگر هم باید بگویم:« من به جای همه ی هستی، از مادر معذرت میخواهم».

 


پنج شنبه 86 بهمن 18 , ساعت 12:12 صبح

 

   در زمان جاهلیت، انسانهای موحّدی در مکّه زندگی می کردند که اعتقادی به بتها نداشتند. مشرکان مکّه هم از این جریان خبر داشتند؛ ولی با آنها مخالفت نمی کردند و در عین شدّت اختلاف عقیده ای، در کنار آنها حسن همجواری داشتند. وقتی پیامبر اسلام 9مبعوث شدند، در اوّلین دعوت علنی خود، مردم را به توحید و نفی بتها دعوت کردند. در اینجا همان مشرکانی که با دیگر موحّدین کاری نداشتند، علنا با پیامبر 9 مخالفت کردند. این سؤال مطرح می شود که مگر توحیدی که اسلام آورد با توحیدی که در عصر جاهلی در مکّه بود چه فرقی داشت؟ مگر هر دو نمی گفتند: «قولوا لا إله إلّا الله تفلحوا»؟(1) و مگر هر دو بت پرستی را نفی نمی کردند؟

   نمونه ی این سؤال در زمان ما هم مطرح است. در خاور میانه شاید بتوان چند کشور اسلامی نام برد که اسلامیت و قوانین اسلامی در آنها حرف اوّل را می زند. در بین آنها حتما جمهوری اسلامی ایران و عربستان سعودی هم هستند. شاید مصر را هم بتوان در کنار آنها ذکر کرد. دشمنان اسلام از جمله امریکا و اسرائیل ( و همچنین بسیاری از کشورهای قدرتمند اروپایی) با آن دو کشور روابط حسنه ای دارند و احیانا از نظر نظامی و اقتصادی هم به آنها کمک می کنند. ولی در مورد ایران به هیچ چوبی، به صراط مستقیم نمی آیند و دائم دنبال بهانه تراشی برای دشمنی و نابود کردن انقلاب و حکومت جمهوری اسلامی هستند. خب دوباره سؤال فوق مطرح می شود که ـ گذشته از یک سری اختلافات مذهبی ـ مگر اسلام ایران غیر از اسلام آن دو کشور و دیگر کشورهای خلیج نشین است؟ مگر همه خدای یگانه را نمی پرستند. مگر همه کتاب آسمانی واحد و قبله ی واحد و پیامبر واحد ندارند؟ پس کدام عامل است که بین اینها فرق می گذارد؟

   در جواب این سؤال می توان به تعبیری از امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) اشاره کرد: «اسلام ناب محمّدی و اسلام آمریکایی». بله آنچه آنها دارند، اسلام آمریکایی است و آنچه ما داریم، اسلام ناب است. مهم این است که تفاوتهای این دو عقیده را بیان کنیم.

   مهم ترین نکته ای که در تفکّرات امام(ره) و دیگر همفکران ایشان می توان یافت، این است که اسلامی که آنها قبول دارند، اسلام «ظلم ستیز» است و اسلامی که دیگران قبول دارند «اسلام ظلم پذیر». یعنی آنچه امام خمینی (ره) و همفکران شیعه و سنّی(2) ایشان معتقدند، اسلام فعّال است؛ اسلام حرکت و پویایی؛ و اسلام جهاد با منکر؛ اسلامی که کوشاست و منفعل نیست. فکری که دقیقا از متن اسلام ناب گرفته شده و با تفکرات جاهلی قدیم و مدرن، مخلوط نشده و احیانًا به التقاط کشیده نشده است. فکری که از اوّل بعثت پیامبر اعظم9 با وی بود. فکری که می گفت در کنار پرستش خدای یگانه باید با بت پرستی ـ چه سنّتی و چه مدرنش ـ به مبارزه پرداخت. مسلمان باید در هر زمان  و هر مکان، بت های اطراف خود را بشناسد و بشکند. مسلمان اگر مسلمان است حقّ ندارد در مقابل ظلم، فساد، منکَر، کفر، نفاق، و امثال اینها سکوت کند. نباید صبر کند تا کارها خودش اصلاح شود.(3) مسلمان یعنی مصلح. سازگاری با باطل در فرهنگ اسلام معنا ندارد. باطل اگر به حقّ اضافه شود، نتیجه اش فقط باطل است، و نه حتی حق مخلوط به باطل.این فکری بود که پیامبر اسلام9 و اهل بیتش: داشتند و علمای راستین اسلام هم با این فکر مشی کردند و در برابر ستمگران قیام نمودند. آیات قرآن به صراحت این نکته را گوشزد می کنند. از جمله:

   1. سوره نساء آیه 95: خداوند جهادگران را بر خانه نشینان برتری داده است.(4)

   2. سوره آل عمران آیه 142: آیا گمان کرده اید که به بهشت می روید بی آن که خداوند جهادگران و شکیبایان شما را معلوم نکرده است؟!(5)

   3. سوره آل عمران آیه 110: شما بهترین امّتی هستید که برای مردم پدیدار شدید. به کارهای پسندیده فرمان می دهید و از کارهای ناپسند باز می دارید و به خدا ایمان دارید.(6)

   آیات و روایات اسلامی از این قبیل فراوانند. به حدّی که با یک بار مراجعه به آنها قطع پیدا می کنیم که ایستادگی و قیام و اصلاح جامعه بشری، جزو واجب ترین تکالیف مسلمانان است.(7)

   در نهضت عاشورا هم این اعتقاد آشکارا خود نمایی می کند. فرق نهضت امام حسین7 با بسیاری نهضتهای دیگر، در همین امر نهفته است. و می توان گفت رمز ماندگاری نهضت سید الشهداء 7 جز این نیست. در پایان قسمتی از وصیتنامه ی ایشان به برادرشان، محمّد بن حنفیه را که هنگام خروج از مدینه به ایشان دادند، ذکر می کنیم:

« إنّی لم أخرج أشرًا و لا بَطِرًا ...و إنّما خرجت لطلب الإصلاح فی أمّة جدّی9. أرید أن آمرَ بالمعروف و أنهی عن المنکر...»

   من برای طغیان و سرکشی قیام نکردم. تنها به این دلیل خروج کردم که در امّت جدم رسول خدا9 اصلاح ایجاد کنم( و فساد موجود را نابود کنم) قصدم امر به معروف و نهی از منکر است. ( ونه چیز دیگر)

 

-------------------------

1. یعنی بگویید: «خدایی جز خدای یگانه نیست.(نفی هر گونه بردگی و بندگی جز بندگی خالق جهانیان)» تا رستگار شوید.

2. ایشان همفکران فراوانی در بین شیعه و سنّی دارند و این طرز تفکّر مخصوص ایشان نیست. اگر چه اکثر قریب به اتّفاق علمای شیعه از صدر اسلام تا کنون این تفکر را دارند ولی بعضی از بارزین معاصر این فکر، عبارتند از مرحوم مدرّس، مرحوم شیخ فضل الله نوری، مرحوم میرزا کوچک خان جنگلی، سید جمال الدین اسد آبادی و... و از همفکران ایشان در اهل سنّت می توان به محمّد عبده، سیّد محمّد رشید رضا، همچنین نهضت اخوان المسلمین مصر، و... نام برد.

3. همانگونه که قرآن در مورد بنی اسرائیل نقل می کند که وقتی حضرت موسی7 آنها را به جهاد فراخواند، گفتند: موسی تو با خدا بروید و بجنگید. ما اینجا نشسته ایم تا شما پیروز بازگردید! (سوره مائده آیه 24)

4.فضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیمًا

5.أم حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا یعلم الله الّذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین

6.کنتم خیر أمّة أخرجت للنّاس تأمرون بالمعروف و تنهَون عن المنکر و تؤمنون بالله

7. در این رابطه کتب روایی شیعه و سنّی مملو از این روایات است به حدّی که در کتابهای معتبر اسلامی، ابوابی به عنوان امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد و علمای بسیاری در این رابطه کتب مجزّایی نوشته اند.

 


پنج شنبه 86 بهمن 4 , ساعت 12:39 صبح

 

  ماه محرّم همه ی دوستداران اهل بیت :، در عزای امام حسین 7 و شهدای کربلا می گریند و بر مظلومیت خاندان رسول خدا، نوحه و شیون سر می دهند. جای تعجّب ندارد. کافی است دلت با حسین باشد تا با شنیدن نام حسین 7 و کربلا، اشک از چشمت جاری شود. ولی اگر دل، به حقیقت، با حسین 7باشد، نه تنها با شنیدن وقایع کربلا، که با شنیدن هر ظلمی و دیدن هر مظلومی اشک از چشمت جاری می شود. مگر نه این است که حسین 7 حامی مظلوم و دشمن ظالم بود؟! (1) اصلا مگر حسین 7 برای امر به معروف و نهی از منکر قیام نکرد و مگر منکر زمان او ظلم و انحراف از دین، و معروف زمانش، عدالت و سنّن رسول خدا نبود؟! و مگر به قاعده ی کلّ یوم عاشورا و کلّ ارض کربلا(2) امروز من و تو نباید حسینی باشیم؟

   عاشوراء تمام شد. ولی هنوز صدای حسین 7 به گوش می رسد. خوب گوش بده! « هل مِن ناصر ینصرنی؟ هل مِن ذابّ یذبّ عن حرم رسول الله 9»؛ کسی هست مرا یاری کند؟ و مدافعی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ دوباره گوش کن! صدا این بار از کربلا نمی آید؛ از فلسطین می آید. از کرانه ی باختری می آید. از غزّه می آید. حال بگو؛ له ِ حسینی یا علیه او؟ زود تصمیم بگیر که عاشورای امروز در حال تمام شدن است. مراقب باش صدایت در گلو خفه نشود. مواظب باش به جای خودت، اسب و شمشیرت را نفرستی. راستی، پول نفت به خانه رواست یا به مسجد؟ چه می کنی؟ مرد شهادت هستی؟ آماده ای که اگر گفتند، بروی و با شمر زمانت بجنگی؟ چه شده؟ راه بسته است؟ باری نیست؛ راه دل که بسته نیست. کار دیگری کن! اگر نمی توانی زهیر باشی، ابوذر باش. داد بزن. اعلام جنگ کن. دفاع کن. این را که می توانی. نمی توانی؟ خب، اشک که می توانی بریزی. گریه کن. فکر کرده ای خدا گریه را برای چه آفریده است؟ برای این که اگر نتوانستی قیام کنی؛ اگر زمانه تو را عقب انداخت یا دشمن راه را بر نجات برادارانت بست، گریه کنی. مگر گریه ی فاطمه3 عرش را تکان نداد؟ مگر گریه ی کودکان حسین 7 ابن زیاد و یزید را ناتوان و رسوا نساخت؟ مگر فریاد مرگ بر اسرائیل تو نبود که لرزه بر کاخی انداخت که به سفیدی هم ظلم کرده است؟ و مگر راهپیمایی تو نبود که حیفا و تل آویو را موشک باران کرد؟

   تو اگر حسینی هم نباشی، باید رسم مسلمانی را به جای آوری. باید محمّدی 9 باشی. (3)مگر تو خود را تابع پیامبری نمی دانی که فرمود: کسی که صبح کند و اهتمام به امور مسلمانان نداشته باشد، از دین من خارج است؟! مگر نفرمود: کسی که صدای یا للمسلمین را بشنود و اجابت نکند، مسلمان نیست؟(4) آیا صدای کودکان حسین 7 را نمی شنوی که دارند در غزّه از فرط سختی، نابود می شوند؟ اگر مسلمان هستی، به پا خیز. قیام کن. فریاد بزن. دفاع کن. اصلا اشک بریز...

 

--------------------------

(1) حضرت امیر مؤمنان 7 هنگام شهادت، به حسنین 8 وصیّتی فرمودند که قسمتی از آن، چنین است: « وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا» دشمن ظالم و یاریگر مظلوم باشید. نهج البلاغه، نامه 47

(2) این جمله اگر روایت هم نباشد، با آیات قرآن و روایات تطابق دارد. انسان هر روز در مرحله ی یک امتحان الهی است و هر روز صحنه ی کربلاء تکرار می شود. البته نه به عظمت کربلای سال61ه.ق

(3) اگر چه حسین و محمّد هر دو محمّد اند و هر دو حسین. حسینٌ منّی و أنا مِن حسین.

(4) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ 9: مَنْ أَصْبَحَ لَا یَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِینَ فَلَیْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا یُنَادِی یَا لَلْمُسْلِمِینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ. الکافی ج2 ص164 باب الاهتمام بأمور المسلمین.

در این رابطه:

از کربلا تا غزه 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خداحافظ
[عناوین آرشیوشده]