سفارش تبلیغ
صبا ویژن
همنشینی با حکیمان، زندگی بخش خردها و درمان جانهاست . [امام علی علیه السلام]
یکشنبه 86 آبان 13 , ساعت 12:50 صبح

 

   وارد سلمونی شدم. آقا منصور و همکاراش مشغول کار بودن و مغازه هم مثل همیشه شلوغ بود. نیم ساعتی تا اذان وقت بود. سلام کردم و پرسیدم: قبل از نماز نوبت من میشه؟ و آقا منصور با لهجه ی قشنگ قمی گفت:بله حاج آقا. بشین. هنوز داشتم دنبال یه صندلی خالی میگشتم که یه چیز جدید چشمم رو زد. یه کتابخونه! آره، یه قفسه ی کتاب توی مغازه گذاشته بودند که چهل پنجاه تایی کتاب داشت.خیلی واسم جالب بود؛ یه کتابخونه تو یه آرایشگاه.البته تو آرایشگاه آقا منصور همیشه روزنامه پیدا میشد. اون هم از هر خط و خطوطی که میخواستی. البته محدود. خانه ی مطبوعات دفتر تبلیغات که نبود؛ یه سلمونی بود تو محله ی خاکفرج قم. به هر حال آرایشگاه منصور تا حالا آرایشگاه بود و حالا کتابخونه هم شده بود. آرایشگاهی که مشتری هاش زیاد بودند و گاهی تا یه ساعت منتظر میشدند. حساب کنید از صبح تا شب چقدر وقت همینجوری هدر میرفت!

   بهشون تبریک گفتم و نشستم روی صندلی. یهو یه جرقه مثل لامپهای تو کارتونها، بالای فکرم! روشن شد. تصمیم گرفتم واسه تبلیغ هم که شده چند تا عکس ناب بگیرم و بچسبونم تو وبلاگم. و همین کار را هم کردم. نوبتم رو سپردم به آقا منصور و رفتم دوربین رو از خونه آوردم و چلپ چلپ عکس گرفتم. بعدش هم چند تاشو انتخاب کردم و ... و البته تو این گیر و دار جو زده شدم و چند تا کتاب هم به این کتابخونه ی تازه کار هدیه کردم. البته وعده ی کتابهای دیگری هم دادم(ریا نشه!)

 آرایشگاه منصور

   راستی یاد یه نکته ی دیگه هم افتادم. مقام معظم رهبری تو خطبه های نماز عید فطر امسال به اسراف به عنوان یه عیب ملّی اشاره کردند. به نظر من این کار آقا منصور خیلی جالب بود. چه اسرافی بدتر از اسراف در ثانیه ها! جلوگیری از هدر رفت وقت مشتری ها خودش یه صرفه جویی با ارزشه. کاش همه ی مکانهای عمومی کشور ما مثل آرایشگاه منصور میشد و کاش همه ی مسؤولین(1) ما مثل ایشون فکر میکردند. هر کسی هر چقدر کار ازش بر میاد انجام میداد تا این سرمایه های خدادادی اتلاف نشه. راستی شما برای جلوگیری از اسراف چه فکری کردین؟

- - - - - - - - - -

   پ.ن:

  ( 1)البته زحمتهای انجام شده در برخی مراکز نادیده گرفته نشه. بنده در شهرهایی مانند تهران و اصهفان از این کارها فراوون دیدم. ولی عموما کارهای دولتی بودن. کمتر کسی رو دیدم که با سرمایه ی شخصی چنین کاری انجام بده. این برای شهرهایی مثل قم که جو عمومی ش کمتر توسعه پیدا کرده خیلی خوبه. همچنین محله های فقیر شهرها که معمولا خدمات فرهنگی کمتر به چشم میخوره.

 

آرایشگاه منصور

ادامه تصاویر...

جمعه 86 آبان 11 , ساعت 1:16 صبح

 

انار

 

   انار را به سرعت دانه کرد. سرش را بالا گرفت و دانه ها را در دهان ریخت و تند تند مشغول جویدن شد. غافل از این که «بدل»ش هم «تابع» اوست.

  «بدل» هم دانه اناری برداشت. سرش را تا می توانست بلند کرد و دانه را در دهانش انداخت. «فاعل» خندید و لپ «بدل» را کشید. چهره اش «دلالت» بر شادی می کرد؛ ولی غم «در تقدیر داشت». زیرا «بدل» اعراب گرفته بود و تا «فاعل»، «اعراب» عوض کند و بهتر شود، زمان «مستقبل» از راه رسیده و دیر  شده بود. او مربّی بود و هر ثانیه، یک عمر اثر. زمان می گذشت و «حال» ها « آینده» می شد.

  «ضمیر»ش متأثّر شد. «قاعده وضع کرد» که همه ی «اعراب»های نازیبا را رها کند. «ظاهر کلام» سهل بود؛ امّا «فعل»ش بسیار سخت. مجاهده باید می کرد و نیاز به یک «عامل معنوی» داشت. ولی این توجیه «سکون» نبود.

   با توکّل، برخاست...

  

 


یکشنبه 86 مهر 29 , ساعت 1:33 عصر

 

   دکتر گفت بچه باید بستری بشه..

   مامان بغض کرد. بابا گفت: نترس. ایشالله چیزی نیست. اشک از چشمهای مامان بیرون زد؛ ولی بابا خودشو محکم نگه داشت... داشت مامان رو دلداری میداد :«حالا که هنوز چیزی معلوم نشده. تازه باید خوشحال باشیم که بالأ‌خره میفهمیم بچه مون چه مشکلی داره.»

   مامان شروع کرد به گریه کردن و ناله زدن، که من میترسم...

   بچّه، این وسط با همون دستهای ناز و کوچیکش اشکها رو از صورت مامان پاک کرد و همین طور  که تو بغل مامان بود، صورتش رو مقابل صورت مامان گرفت و با زبون بچگی فقط یه کلمه گفت: «ببخشید!»

   صدای ناله ی مامان بلند شد. بابا هم گریه افتاد...

   بابا دست به سر و صورت بچّه کشید. مامان هم محکم بچه رو به خودش فشار داد.

   ...و بابا درس خداشناسی گرفت.

 


جمعه 86 مهر 13 , ساعت 7:20 صبح

 

 

   آخرین جمعه از ماه مبارک رمضان 1428ه.ق فرا می رسد و قدس همچنان در حبس است. هنوز هر کسی از فلسطین دم بزند،بایکوت می شود؛ هنوز اخبار ذبح کودکانی که راه رفتن را تجربه نکرده اند، شدیدا سانسور می شود؛ هنوز جوانهای فلسطینی نمی توانند به زیارت مسجد الاقصی بروند؛ هنوز...هنوز...

   و یک هنوز دیگر؛ هنوز رژیم سفّاک صهیونیستی می کوشد مسمانان را حتّی از نگاه کردن به گنبد مسجد الاقصی محروم کند. طرحی که سالهاست ابررسانه های غربی ترویج می کنند و حتّی در کشور ضد صهیونیستی ما هم به راحتی پذیرفته شده است؛ نشان دادن مسجد قبّة الصخره به جای مسجد الاقصی. تا اسم مسجد الاقصی برده می شود،همه ی ذهنها متوجّه مسجدی بزرگ و چند ضلعی با گنبدی طلایی می شود؛ در حالی که واقعیت این نیست. آنچه من و تو- خواهر و برادر مسلمان- می شناسیم، مسجدی است که در همسایگی قبله ی اوّل مسلمانان به سختی نفس می کشد و محل عروج پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله ) بوده است. امّا مسجد الاقصی مثل خیلی از مریدان فلسطینی و غیر فلسطینی اش، محبوس است. بسیاری از مسلمانان جهان نه تنها نمیتوانند پای ظاهری خود را به این مسجد عزیز بگذارند، که از گذاشتن پای ذهن و فکر شان هم به قبله ی مسلمین صدر اسلام محرومند. و مظلومیت بیشتر از این؟!

   راستی این همه عناد برای چه؟ جواب روشن است. برای تحقّق اسطوره ای کهن که خیالی بیش نیست. بسیاری از نظریه پردازان صهیونی بر این باورند که معبدی کهن به نام معبد داوود(علیه السلام)جای مسجد الاقصی بوده، و مسلمانان با ورود به بیت المقدس،‌ و نابود کردن این معبد، مسجدی بر آن بنا نهاده اند. آنها شدیدا معتقدند که عیسای واقعی روزی ظهور می کند که این معبد در همین مکان باز سازی شود و یهودیان از سراسر دنیا در کشوری که اسرائیل می خوانندش جمع شوند.

   و اکنون دور از چشم بسیاری از مسلمانان،‌ و حتی دور از ذهن آنها مشغول سست کردن بنیادهای این مسجد مظلوم می باشند. هم اکنون کانالهایی به بهانه های مختلف در زیر این مسجد ایجاد شده تا خرافه ی صهیونیسم را به واقعیت نزدیک کند. پیدا کردن باقیمانده ی معبد مورد ادّعا و تخریب اساسی مسجد الاقصی و سپس باز سازی آن معبد، هدف اصلی این توطئه ی دشمن صهیونیستی است. توطئه ای که به خیال باطل مزدوران این رژیم پست خطور کرده تا بتوانند در پناه آن نقشه ی تلمودی خود را پیاده کنند، که سرزمینی است از نیل تا فرات و سپس از شرق تا غرب عالم. همانگونه که پرچم منحوس صهیونیستی این را نشان می دهد.

 الموت لإسرائیل

   همین الان که ما مشغول شعار مرگ بر اسرائیل هستیم،‌ نه تنها جان برادران و خواهران مسلمان ما در فلسطین، که جان و پیکر مسجد عزیز ما و قبله ی صدر اوّل اسلام، در خطر است. هر زمین لرزه ی کوچکی میتواند این مسجد عزیر را با خاک یکسان کند و چیزی، حتّی خاطره در ذهن مشتاقان مسجد الاقصی باقی نگذارد.

   انتظار می رود جوانهای مسلمان در همه جای دنیا برای رفع حبس از قدس عزیز، و بر ای رفع حبس و بایکوت تبلیغاتی نسبت به این مسجد عزیز، از هیچ اقدامی فروگزار نکنند. آنان که رسانه ای در دست دارند و صدایشان از گلویی بلند می شود و به گوشی می رسد، بکوشند تا در قدم اوّل این مظلومیت از قبله ی اوّل مسلمانان جهان برداشته شود. همه ی ذهنها متوجه مسجد الاقصای واقعی شود. و فریادهای کوبنده چون مشتهای آهنین بر جان کثیف خوکان صهیونیست بنشیند و اجازه ی فکر کردن به تخریب مسجد الاقصای عزیز را هم به آنها ندهد.

   ان شاء الله روزی فرا برسد که از صهیونیست خبری جز در کتابهای تاریخی و آرشیوهای گرد خورده پیدا نشود. ان شاء الله روزی برسد که همه ی پیروان ادیان توحیدی منتظر منجی واقعی باشند و همه یکدل آرزوی فردایی را بکنند که جهان در صلح و آرامش به سوی کمال مطلق پیش می رود و عدالت و محبّت در قدم به قدم این جهان خاکی حکومت می کند. (إنّهم یرونه بعیدا و نراه قریبا)

تصاویری از مسجد صخره و مسجد اقصی

 مسجد صخره

مسجد الاقصی(در سمت چپ) و مسجد صخره(سمت راست)

 مسجد الاقصی

 مسجد الاقصی و مسجد صخره


چهارشنبه 86 مهر 11 , ساعت 2:24 صبح

 

...چند ساعت بیشتر طول نمی کشه. حالا خیلی بشه یه شبانه روز. با همه ی احتمالات به یه هفته هم نمیرسه. کافیه یه کم زرنگ باشی. اگه پارتی داشته باشی که سفارشی کارتو راه میندازن...

دسته چک و ضامن کارمند یا کاسب هم نمیخواد.فقط از خودت جسارت نشون بده، همه چیز درست میشه. یه شبه (فوقش یه هفته ای) میشی میلیاردر..نه..میشی ثروتمند ترین انسان روی زمین. بخصوص که پارتی هم دم دست هست. اصلا اونها خودشون منتظرن بری سراغشون.هیچ رشوه یا شیرینی هم ازت نمیخوان.فقط میخوان کارت راه بیفته...

نترس گناه هم نداره. خودم پرسیدم. فقط بعضی خشکه مقدّسها میگن یه نوع شرک حساب میشه. ولی از متخصصهاش پر سیدم گفتن اشکال نداره..تازه خیلی هم بهش توصیه شده.

روانشناسها هم تا چند سال دیگه شاید به این نتیجه برسند که این کار آنزیم خوشبختی رو تو بدن زیاد میکنه!

تازه جامعه شناسها شاید تا چند قرن دیگه مبنای رشد اجتماعی رو با همین قرارداد مقایسه کنند.

هواشناسی هم پیش بینی کرده معیار رشد اقتصادی دنیای آینده رو همین تغییر و تحولات تعیین میکنه!

حالا چی میدن..

نگو و نپرس که اون چه بهت میدن رو تو خواب هم نمی بینی!

حالا که دهنت آب افتاد بذار بهت بگم کی بری سراغشون.

تقریبا همیشه جواب میدن ولی این ساعتی که من میگم برو. چون خیلی بیشتر تحویلت میگیرن.

میذاری یه هلال ماه خاصّی تو افق غرب دیده بشه.

 تا دیدیش بـشمُر..یک شب..دو شب..ده شب..هفده شب..نوزده شب..آها همینه. شب نوزدهم یکی از اون موقعهای اصلیشه..بعدش شب بیست و یکم..بعدش هم شب بیست و سوم..حالا اگه میخوای حتما کارت راه بیفته شب بیست و هفتم هم برو.

کدوم ماه؟!

خب معلومه دیگه! ماه مبارک رمضان. ماه دست و دلوازی خدا!

بابا نمیدونی چه خبره!

طرف رفته بود پیش یکی از این واسطه ها (که فداش بشم) گفته بود سه شب بخوام بیام، سختمه. چیکار کنم. واسطه هه(که فداش بشم) گفته بود: ببین. سه شب میایی، یه سال شاید هم یه عمر راحتی. البته این عین نقل قولش نبود. ولی از فرمایشش همین فهمیده میشه.

خب حالا بگم کجا بری!

میری میگردی یکی از شعبه هاشو پیدا میکنی. معمولا شعبه هاش اینجاهاس که بهت میگم: خونه هایی که رنگ و وارنگ نباشه(مثلا رنگ ریا نداشته باشه..رنگ منم منم نداشته باشه..رنگ غرور و خودخواهی نداشته باشه..) خلاصه سفیدِ سفید باشه. همون که بچه مثبتها بهش میگن «مسجد» یا «حسینیه» . فکر کنم گلزار شهدا هم شعبه زده باشن. بخصوص حرم شهدای گم نام. راستی تا یادم نرفته بگم چند تا شعبه ی اصلی هم تو خونه ی همون واسطه ها زدن..

بهشون میگن..

 

میگن «حَرَم»

 

مهمانی خدا 

راستی

اگه قبلا تو یکی از این شعبه ها حساب باز کرده باشی واست سابقه ی کار هم میزنن و بیشتر بهت امتیاز میدن

 میری همین جاها یکی دو تا از این واسطه ها رو پیدا میکنی و التماسشونو میکنی

واسشون نذر و صدقه میدی و صلوات نثارشون میکنی.

 خلاصه قربون صدقه شون میری.

 میبینی که زود سفارشتو میکنن.

 شنیدم خیلی دلشون صافه. اگه راست و حسینی مشکلتو بگی و دنبال کلک و دروغ نباشی خیلی زود به نتیجه میرسی.

یادت باشه خودتو دست کم نگیری ها! تقاضای کم هم نکن. چون بهشون بر میخوره. اونها که بانک نیستند که موجودیهاشون بلوکه شده باشه یا اعتبارات بهشون نرسیده باشه!

حتما زیاد بخواه.

اصلا..اصلا..به اندازه ی همه ی عمرت بخواه. اندازه ی پنجاه،شصت سال..نه اندازه ی هزار ماه بخواه. آره هزار ماه. شنیدم سقفش حدود همین هزار ماهه. همینو بخواه. اصلا اندازه ی بعد از این دنیات هم ازشون بخواه. حتما میدن..اگه قابل باشی.

مدارک هم با خودت ببر..مثلا اگه یه پنجاه تومنی به یه کسی هدیه دادی یا صد هزار تومن به یه نفر قرض دادی( البته بی طمع)

یا تو یه معامله آبروی کسی رو خریدی(حتما سندش رو با خودت ببر)

اینها رو ببر؛ ولی فقط به عنوان بهونه.

 چون مدرک درست و حسابی که نیستند

سعی کن بدهکاری های قبلیت رو حتما پاک کنی. چون به این چیزها گیر میدن. بخصوص اگه مال مردم باشه و نداده باشی.

مدارک دیگه رو خودشون بهت میگن. تو برو خودت میفهمی

راستی یادم رفت بگم به اون شبها چی میگن

میگن «شبهای قدر»

سعی کن قدرشونو بدونی!

 

 لیلة القدر خیر من ألف شهر

 


سه شنبه 86 شهریور 6 , ساعت 1:11 صبح

طلیعه ظهور 

 طلیعه ظهور

بالأخره نمایشگاه فرهنگی هنری طلیعة ظهور در شبستان نجمه خاتون حرم مطهر حضرت معصومه (سلام الله علیها) برگزار شد. انصافًا نمایشگاه قشنگ و متنوعی بود. مراکز فرهنگی تخصصی مهدویت، سایتهای مهدوی، وبلاگهای مهدوی، و آثار هنری که بسیار چشم نواز بود همه و همه حضور پررنگی داشتند. ما هم خانوادگی از این نمایشگاه بازدید کردیم. من و همسرم از نگار خانه بیشتر خوشمون اومد. کارهای هنری خوبی انجام داده بودند. تمثال های زیبا، تابلوهای خوش نقش، اون هم با انواع خطهای ایرانی و اسلامی، و تابلوهای نقاشی زیبایی به نمایش گذاشته بودند. از ما بیشتر محمّد حسن(پسرم) بود که کلّی ذوق زده شده بود. از فضای باز و سنگ فرشهای نمایشگاه از همه بیشتر خوشش اومده بود و کلّی دالّی بازی و لیزلیزی(همون سرسرة‌خودمون) انجام داد. خلاصه ما را هم خسته کرد...از همة دوستان عزیز که این ایّام شریف به قم تشریف میارن دعوت میکنم حتمًا یه سری به نمایشگاه بزنند. ضرر نمی کنند. دوستانی هم که توفیق زیارت حضرت معصومه(سلام الله علیها) را ندارن، ناراحت نباشن. ما براشون کلّی سوغاتی از نمایشگاه داریم. (عکسهای قشنگی که از اونجا گرفتم و براتون گذاشتم تو وبلاگ)

راستی وبلاگهای مهدویت هم به همراه دفتر توسعة وبلاگ دینی در ابتدای نمایشگاه قابل رؤیت هستند. ( قابل توجه آقای اجرایی مدیر وبلاگ «با سیّد علی تا فتح مکّه و قدس»!!!)

امّا عکسها:(برای دیدن هر عکس در اندازه ی واقعی روی اون کلیک کیند. البته با عرض معذرت هنوز برخی عکسها در حال آپلود می باشند. به زودی اونها رو هم میتوند ببینید.)

          

    

 

راستی قبل از ادامه ی تصاویر به این بیت خوب فکر کنید:

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی احــرام دگر بنــد ببیــن یار کجــاست؟

ادامه تصاویر...

شنبه 86 شهریور 3 , ساعت 2:9 صبح

·         

خبـر آمــد خبـــری  در راه  است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

·         

   دوباره بوی بهار میاد. بهاری که امسال در پایان تابستونه. شاید به همین دلیل امسال، قم، تابستون نداشت. شاید قراره تو بیایی! شاید...شاید...

«شاید این جمعه بیاید    پرده از چهره گشاید»

·         

   نمی دونم چرا شمعدونی ها امسال بیشتر قد کشیدند. نمی دونم چرا برگهاشون بیشتر طرف آسمون رفته. شاید یه ساقی بهشون آب حیات داده تا واسه تو بیشتر دعا کنند. شاید یه مادر منتظر به بچّه ش سپرده که امسال بیشتر اونها رو آب بده. آخه خسته شد از بس هر هفته انتظار کشید و گفت: «یابن الحسن روحی فداک....متی ترانا و نراک؟» شاید به بچّه ش گفته : « دعای شمعدونی رد خور نداره!»

·         

   میگن با یک گل بهار نمیاد. ولی شنیدیم با اومدن یک گل نرگسه که بهار میاد. این تناقض رو به جون خریدیم و می پرستیمش. هر روز هم توی نماز تکرارش میکنیم، که یادمون نره. آخه اینو استاد فلسفه مون بهمون یاد داده.گفته اگه میخوای یه گزارة وجدانی یادت نره، اگه میخوای بی وجدان نشی، اونو تو نمازت تکرار کن...وای خدا...نکنه...نکنه بی وجدان شده باشم!!..آخه استاد یه چیز دیگه هم گفت. گفت: « مواظب باش وقتی داری تکرارش میکنی به معناش هم خوب دقت کنی. چون منطقی را کار با الفاظ نیست. با معناش زندگی کن؛نه با لفظش.» حالا اگه مقدمة‌ اوّل رو کنار مقدّمة دوم بگذاریم نتیجه ش میشه اینکه ممکنه...نه!...فقط ممکنه!...اون هم امکان عامّ.. یعنی میشه بی وجدان نشده باشم؟! خدایا معمول نبوده که تو دعا رو برای زمان گذشته اجابت کنی.آخه اجابت مال آینده است. ولی بیا و خدایی کن و این دفعه این دعای منو مستجاب کن:« خدایا کمکم کن بی وجدان نشده باشم!!» یه وقت کسی نگه قدرت به محال تعلّق نمیگیره. این محاله. خدا که خداست؛ تواناست؛ ولی دیگه معنی نداره محال رو انجام بده!

چون استاد جواب این رو زودتر دادند. فرمودند که صغرای قضیه قابل انکاره. چون برگشت عمر محال نیست. این هم عین کلامشون:

« باز آی که باز آیــد عمــر شــدة حافـظ   هر چند که ناید باز، تیری که بشد از شست»

·         

   گفته بودی وقتی 313 باغبون دلسوز پیدا بشه شکوفه میکنی. گفته بودی وقتی دنیا تشنة تو بشه می جوشی. گفته بودی وقتی تاریکی همه جا رو گرفت طلوع میکنی. ای درخت عمر ما! ای چشمة زندگی، ای خورشید غروب نکرده! ای حجّت حاضر! ما غایبان را از غیبت برهان. ما ظلمت زدگان را روشن کن.« بر من ظلمت زده یک دم بتاب»

·         

  ننه خدیجه اون وقتها یه چیزی میگفت. میگفت خدا شیعه رو آفریده که امام زمان منتظر داشته باشه. نمیدونم از کجا میگفت و آیا درست میگفت یا نه؟! ولی میدونم که الان نه فقط شیعه، که سنی ها، و نه فقط مسلمونها، که مسیحی ها، و نه فقط خداپرستها که همه  و همه منتظرتن. البته هر کسی به شکلی.

·         

  مولای ما. میدونم که الان داری میشنوی که چی میگم.استغفرالله! این که بدیهیه. میدونم الان میدونی تو دل چند میلیارد انسان چی میگذره. استغفرالله! این هم واضحه. میدونم که میدونی که« ابر و باد و مه و خورشید و فلک» انتظارتو میکشن. پس آقا « وقت است که باز آیی!» وقت است...وقت است...وقت است...


شنبه 86 مرداد 20 , ساعت 4:2 صبح

 

پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله)

عن رسول الله (صلی الله علیه و آله):«إنّی بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق»

من برگزیده شدم تا کرامتهای اخلاقی را به انجام برسانم.

    هدف از انتخاب پیامبر اسلام(ص) چیزی جز برپا کردن اخلاق در جامعه نیست. و مسلّما ضامن رسیدن جامعه به کمال هم چیزی جز اخلاق نیست. حالا به نظرشما ملّت اسلامی که خودشو پیرو پیامبر(ص) میدونه، چقدر تونسته خودشو به اهداف این بزرگوار نزدیک کنه؟ تک تک ما چقدر سعی کردیم اخلاق اسلامی رو تو زندگیمون پیاده کنیم؟ آیا اصلا اخلاق واسه ما هدف بوده یا به عنوان تنوع باهاش برخورد کردیم؟ به نظر می رسه اگه واقعا این جور نبوده باید در مسلمونیمون تجدید نظر کنیم و دوباره ایمان بیاریم. چه بسا ما مخاطب این آیه ی شریفه باشیم که ( یا ‌أیّها الّذین آمنوا آمِنوا) ای کسانی که ایمان آورده اید ، ایمان بیاورید.

   راه شناخت ایمان واقعی و اخلاق مداری هم خیلی سخت نیست. کافیه یه روز از زاویه ای بالاتر به خودمون نگاه کنیم. ببینیم تو کوچه و خیابون و اتوبوس و مترو و...چقدر اخلاق محمّدی رو رعایت کردیم؟ آیا اگه عملی رو در جمع انجام دادیم، حتی اگه به حق بود، و پیامبر (ص) همون لحظه حاضر میشد، خجالت زده نمیشدیم.؟ مثلا اگه توی جاده داریم میریم. یه نفر از ما تقاضای بنزین میکنه، مسلّما حق ماست که بنزین بهش ندیم. اون هم با وضعیت فعلی سهمیه بندی بنزین. ولی اگه ندادیم و همون لحظه پیامبر (ص) اونجا حاضرشد و ما رو دید شرمندة ایشون نمیشیم؟این یه مثال بود. از این نمونه تو زندگی ما فراوونه.حالا خوبه همین امروز که عید مبعثه خودمونو زیر نظر بگیریم ببینیم چیکاره ایم؟ مومنیم؟ مسلمونیم؟ یا...
   اصلا چطوره تصمیم بگیریم از امروزدین رو تو وجودمون مبعوث کنیم. دین محمدی رو.اگه موافقیدیا علی! این من و تو ...این هم گوی و میدون.  


دوشنبه 86 مرداد 15 , ساعت 11:29 عصر

سلام. تصاویر تشییع پیکر پاک مرحوم آیت الله مشکینی بالاخره رسید.
لطفا برای دیدن عکسها در اندازه ی واقعی روی عکسها کلیک کنید.
اما روایت:
صبح بود. حدود ساعت هشت. مردم کم کم داشتند میرفتند طرف مسجد امام حسن عسکری(علیه السلام). از شب قبل نیروی انتظامی، آتش نشانی، اورژانس، هلال احمر، صدا و سیما و سایر نهادهای مسؤول مستقر شده بودند.

سربازهای همیشه در صحنه هم مثل همیشه آماده باش


 

دور مسجد شلوغ شد که یهو صدای لا اله الّا الله از مسجد شنیده شد. مردم هجوم بردند تا با این بنده ی خوب خدا وداع کنند.

آیت الله مشکینی (ره)

 

آیت الله مشکینی

و تشییع جنازه با صدای مداحی و یا حسین(علیه السلام) آغاز شد.

ادامه مطلب...

دوشنبه 86 مرداد 8 , ساعت 11:45 عصر

 

 

ü  سکانس اوّل: روحانی خسته و کوفته از مینی بوس پیاده می شود. یک ساک دستی دارد که از قیافه اش معلوم است سفرهای مدیدی با روحانی بوده است. نعلینش را روی زمین می کشد و به زحمت قدم بر می دارد. چند قدمی که می رود، زیر سایة دیواری می ایستد. دستمالش را از جیب قبایش در می آورد و عرق نشسته بر پیشانی و دور گردن را خشک می کند. به راهش ادامه می دهد.

ü  سکانس دوم: نماز جمعة قم؛ سال 1380؛ خطیب نماز: برادران و خواهران من! هر شب محاسبه با خودتون داشته باشید. اگر کار بد کرده بودید استغفار کنید و اگر کار خوب کرده بودید خدا را بر اون شاکر باشید. کاری کنید که ماهها و سالها بر شما بگذرد و فرشتة مأمور نوشتن گناهان دست به قلم نبرده باشد. در عوض فرشتة دیگر که مأمور ثبت حسنات است، اصلاً‌ بی کار نباشد.

ü  سکانس سوم: روحانی وارد اتاقی می شود که صاحب خانه برای مبلّغین کنار گذاشته است. اتاق رنگ و رویی ندارد و با حجره های قم خیلی توفیری نمی کند. ولی در عین حال بهترین اتاق خانة مرد روستایی است. فاصله از قم تا این روستا خیلی است؛ امّا صفای پیرمرد مثل صفای هم حجره ای های مهربانش است. کتابهایش را از ساکش در می آورد. عمامه اش را روی یکی از کتابهایش می گذارد. هوا خیلی بد است. ولی باید تحمّل کرد. لبخند رضایت از لبهای روحانی برداشته نمی شود. بالاخره بعد از دو روز مسافرت و ماشین عوض کردن، به مقصد رسید. درست است که در راه خیلی اذیت شد و گاهی هم یواشکی فحش شنید؛ ولی می ارزد. چون برای مأموریت آمده و این جوری امام زمان از دستش راضی تر است.

ü  سکانس چهارم: درس اخلاق آیت الله مشکینی؛ قم؛ طلبه ها مراقبت داشته باشید. چیزی به مردم نگویید که عمل نکرده باشید. من بحمدالله تلاش کردم تا چیزی را عمل نکنم، به مردم نگویم...

ü  سکانس پنجم: نیمه شب است. یک ساعتی مانده به اذان صبح. روحانی طبق معمول از رختخواب بلند می شود. وقت عشق بازی با آفرینندة رؤوف است. البته باید آهسته برای وضو برودتا صاحبخانه و اهلش اذیت شوند. از اتاق بیرون می آید. نور لامپ کهنة حیاط چشمش را می آزارد. تعجّب می کند. «وای خدا! از خستگی خواب ماندم. نماز شبم قضا شد.» ساعتش را نگاه می کند. نه! اشتباه نکرده. هنوز یک ساعتی به اذان صبح مانده است. ولی چرا لامپهای خانه روشن است؟ صدای بچه های خانه هم می آید. انگار صدای تلاوت قرآن هم به گوش می رسد.

ü  سکانس ششم: برای سلامتی علمای اسلام صلوات! اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد. چه مسجد شلوغی! در این سالهای تبلیغ مسجدی به آبادی مسجد این روستا ندیده بودم. آن هم در وعدة نماز صبح که معمولا خیلی ها خوابند...الله اکبر تکبیره الاحرام... سمع الله لمن حمده.. السّلام علیکم و رحمه الله و برکاته...صدای مکبّر نوجوان مسجد است که صدایش تازه دارد دو رگه می شود. احتمالا تا بلوغ دو سه سالی راه دارد. جالب نیست؟!

ü  سکانس هفتم: پیرمرد دستهای پینه بسته اش را به طرف حاج آقا دراز می کند. «حاج آقا تقبّل الله» بچه ها دور حاج آقا را گرفته اند و منتظرند ببینند روحانی امسالشان چطور است؟ روحانی با تعجّب به همه دست می دهد و همین طور که با بچّه ها و دیگر اهالی که قیافه های سادة روستایی دارند، خوش و بش می کند، آهسته از پیرمرد میزبان جریان را می پرسد؟ پیرمرد خنده ای می کند و می گوید: حاج آقا شما هم تعجّب کردین؟ بذار برسیم خونه مفصّل براتون توضیح می دم.

ü  سکانس هشتم: یک صفحة تاریک؛ یک نور شدید از دل آن. آیه ای با فونت زیبا و رنگ سبز روشن روی پرده چشم نوازی می کند. ( الّذین یبلّغون رسالاتِ الله...)

ü  سکانس نهم: راستشو بخوای حاج آقا، این روستای ما از محروم ترین روستاهای کشوره. چند سال پیش که هنوز انقلاب نشده بود، یه روحانی که اگه از شما بهتر نباشه، مثل شماست،‌ به اینجا تبعید شد. کلانتری تو مردم هو کرده بود که کسی حقّ رفت و اومد و حتّی صحبت کردن با اون رو نداره. حسابی مردمو ترسونده بودن. شیخ تبعیدی موظّف بود هر روز صبح بره کلانتری حاضریشو بزنه و برگرده خونه. راستش خیلی آقا بود. مردم یواش یواش مریدش شدند. عاشق راه رفتنش بودند. عاشق سلام کردن و جواب سلام دادنش. جوونهای دهات که واسش می مردند. نه اینکه خطابه کنه ها! نه! مردم از رفتار و حرکاتش عاشقش شدند. بعد از چند وقت مردم یواشکی پیشش می رفتند و ازش استفاده می کردند. خیلی آقا بود. خیلی هم ملّا بود. مردم فهمیده بودند که چرا تبعید شده. ولی یوشکی خدمتش می رسیدند و استفاده می کردند. جوونها می خواستند اخلاق و رفتار اونو داشته باشند. یه الگو شده بود برای همة مردم ده. خیلی آقا بود...

ü  سکانس دهم: دوباره پرده برای لحظاتی تاریک می شود. بلافاصله نور تندی به چشم می خورد و از دل آن یک حدیث نبوی با رنگ سبز دل انگیز و فونتی زیبا دل نوازی می کند:‌ « کونوا دُعاه النّاس بِغیر ألسِنَتِکم» یعنی با غیر زبانهایتان مردم را به خدا دعوت کنید.

ü     سکانس یازدهم: 

         صاحبخانه: خلاصه حاج آقا دلم براتو بگه که الان طوری شده که اکثر جوونهای دهات با اینکه چند ساله اصلا دیگه ندیدنش و فقط چند باری از تلویزیون دیدنش، هنوز تأثیرش توشون هست. خیلی هاشون شب بلند می شن نماز شب می خونن. کوچیکترها برای نماز صبح حتما بیدارن...

         روحانی: اسمش! اسمش چی بود؟؟

         صاحبخانه:‌ شیخ علی مشکینی بود. حاج آقا! خیلی آقا بود....

ü  سکانس دوازدهم: پرده تاریک می شود. ولی دیگر روشن نمی شود. فقط یک جمله با رنگ روشن وسط پرده به وضوح دیده می شود:‌« روحش شاد».

 

حضرت آیت الله مشکینی(ره)

 

پ.ن: منبع مطالب فوق شنیده های شخصی وهمچنین گفته های دوستان و اساتید معظم در مورد ایشان می باشد. روحش شاد!


<      1   2   3   4   5      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خداحافظ
[عناوین آرشیوشده]